-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در بازگشت به کربلا
ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت زیـنب نـشـسـتـه بر سـر قـبـر مطهرت نـشـنـاخـتی مـرا ز پـس این چـروکـهـا من زینب تـوأم ز چه رو نیست باورت این زن که لطمه میزند این گونه بر خودش او کیست؟ نجمه است عروس برادرت آقا! سکیـنـه جملـۀ اشکش سـؤالی است یـعـنی کجـاست قـبـر عـلمدار لشگـرت در کـربـلا هـنـوز زنـی گـریه می کـنـد زینب کش است نالـۀ مـحـزون مـادرت پیـغـمـبری نما و دو دستت بـرون بیـار از دست مـن بگــیـر بـقـایـای دخـتـرت بگـرفـتـم از امام زمان حُکم نبش قـبـر تـا متـصل کنم سـر پـاکـت به پـیکـرت بـایـد دوبـاره وارد گـودال خــون شـوم خواهـم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت من نـیـز با تـو کُـشته شدم روز واقـعـه اذنـی بده که دفـن شود با تو خـواهرت دلـشـوره داشـتــم کـه مـبـادا کـنــار تـو چـشم ربـابـه بـاز بـیـفـتـد به اصغــرت نـذرش قـبـول سـایـه نـشـیـنی نـمی کـند از بس که بر تو هست وفادار همسرت لالایـی اش امـان مـرا نـیـز بُـریده است گوید به ناله! اصغرمن شیر خورده است؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
حضرت رقیه سلام الله علیها
در خـرابات شبی صحبت هجران افتاد وندر آن شام بلا قصه ی جانان افتاد دید در خواب یکی عاشق دلداده ومست که سر یــــار سفر کرده به دامان افتاد غرق خون شد صدف دیدۀ آن دُرّ یتیم بسکه خونابه چو لعل ازسر مژگان افتاد آن چنان گشت دل اهل خرابات خـراب که غـم و ناله در آن جمع پریشان افتاد ای خوش آن محفل رندانه وآن مجلس عشق که در او سر زده سرحلقۀ مستان افتاد تشنه روی عزیزان بُدی آن یوسف مصر که چنین بی خبر اندر چه کنعان افتاد بوسه زد بر دهن خـسرو خوبان شیرین تا که چشمش به لب غنچه خندان افتاد گفت کای شمع شب تارمن امشب چه عجب که تو را یــاد ز پروانه سوزان افـتـاد آن قدر گفت که ازگریه و اندوه بسوخت تا بباد ســحـــری شمـع شبستان افـتـاد بلبل مست به یـکــسو و گل اندر یکسو با که گویم زنوا مرغ خوش الحان افتاد گفت این قصّه جانسوز(سناجی) وبدید که چسان زلــزلـه در عالم امکان افتاد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
ای بارگــاه کوچک تو قـبله ای عظیم وی روضۀ مبارک تو روضـۀ نعـیـم باشد حریــم اقدس تو قــبله گـــــاه دل تا خفته چون تو جان جهانی درآن حریم هم دختـــر امامی و هم خواهــر امام هم خود کریمه هستی وهم دختر کریم قَدرت همین بس است که خوانند اهل دل حق را به آبـروی تو ای رحمت نعیم! یک دختر سه ساله و این مرتبت دگر گیتی بود ز زادنِ همچون توئی عقیم ای نور چــــشم زادۀ زهرا رقیه جان هرچند کوچکی تو، بُوَد ماتمت عظیم دریـای صبر را تو فروزنده گوهری زان دشمنت به رشته کشید،ای درّیتیم! آن شب که جای،گوشۀ ویرانه ساختی روشنــگرت سرشک بود، آهِ دل ندیم تا قلب اطــهرت ز فراق پدر گداخت از مرگ جانگداز تو دل ها بُوَد دو نیم آبـاد شد خـــرابۀ شـام از جــــلال تو امّا خــــراب گشت ز بُن کاخ آن لئیـم خواهم که بر مزار تو گردم شبی دخیل خواهم که در جوار تو باشم شبی مقیم بی مهر هشت و چهارمؤیّد مجو بهشت چون میرسی به جنّت از این راه مستقیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال پیامبر اکرم با حضرت زهرا هنگام رحلت
دختـرم گــریــۀ تو پشت مــرا میشکند بیش از این گریه نکن قلب خدا میشکند رحم کن بر دل خود آب شدی از گریه بغض سربسته از این حال وهوا میشکند تا که نشکسته قدت راه برو در بر من که پس از رفتن من دیــــده بـلا، میشکند باز بوسیدم ازاین دست که زد شانه مرا حیف یک روز کسی دست تو را میشکند تو سیه پوش من وشهر به همدردی تو حــرمت شیــر خــدا را همه جا میشکند کودکانت همه در پشت سرت میلرزند که در خانه به یک ضربه ی پـا میشکند می دوی پشت علی تا که رهایش نکنی ضربـه ای می رسد و آیـنــه را میشکند بس که دنبال علی روی زمین می افتی دل جدا سینه جـــدا شــــانه جـدا میشکند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلام الله علیها
امشب غمت به صفحۀ دل جا نمیشود بـا خـود مرا بـبـر، کـه فـردا نـمیشود گفـتـند رفـتهای به سفر تا شوم خمـوش ایـن دل بـدیـن تـرانـه تـســلاّ نـمیشود صد راه رفته عـمّه که شـاید نخـوانمت سـر در طبـق نبـیـنـمت، امـّا نـمیشود بابای من بگو، که رگ گـردنت بُـرید؟ این داغِ بس گـران به دلم جـا نمیشود در چار سالگـی که مرا کرده بی پـدر؟ این زخـمِ بر جـگـر که مـداوا نمیشود بـعـدت امـیـد بـر که بـبـنـدم، امـیـد من مجنون دلش به جز سوی لیلا نمیشود با خون خضاب کرده چه کس اینچنین ترا ای چرخ، از چه محشر کـبرا نمیشود شرمـنده دخـتـرت که نیـامد به پیـشواز از ضعف تن بُوَد که ز جـا پا نمیشود شرمـندهام از این که به جُـز چـادرِ سرم فـرشـی در این خـرابـه مهـیّـا نمیشود بابا ببخـش، مـوی سـرم نامـرتب است زآتـش گــره فـتاده، دگـر، وا نـمیشود گویی هـزار زخـم به سر داری از عدو یک جا برای بــوسـه چو پـیدا نمیشود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
حضرت رقیه سلام الله علیها
آن شب سـپـهــر دیـدۀ او پر ستـاره بود داغ نهفته در جگرش، بی شماره بـود در قاب خون گرفتۀ چشمان خسته اش عکس سر بـریده و یک حلق پاره بود طـفـلـک تـمام درد تـنش را ز یاد برد حرفی نداشت، عاشق و گرم نظاره بود با دست خسته معجر خود را کنار زد حتی کلام و درد و دلش بـا اشــاره بود دستش توان نداشت که سر را بغل کند دستی که وقت خواب علی،گاهواره بود در لابـه لای تـاول پـاهای کــوچکش هم جای خار ، هم اثر سنگ خاره بـود ناگاه لب گشـود و تـلاطم شــروع شد دریای حرف های دلش، بی کـناره بود کوچک تــرین یتیم خــرابه شهید شد امّا هــنوز حرف دلــش نـیمه کـاره بـود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
حضرت رقیه سلام الله علیها
آهش فضای هرسحرش را گرفته است داغــی تمامی جــگـــرش را گرفته است از کــوچـه ها رسیده تنش تیر می کشد ازبس که سنگ دور و برش را گرفته است چشم انتظار دیدن گم کــردۀ خود است دیشب ز نیزه ها خـبــرش را گرفته است برحال و روز چشم نحیفش نکرد رحم دستی نگــاه مختـصـرش را گـرفته است جا مانده از حرارت خیمه به چهره اش آتش کمی ز بال و پــرش را گرفته است بعد از غروب غارت غم بار خیمه ها با آستین پــــــاره ســرش را گرفته است خود را برای یک دو قدم راه می کشد زینب بیا کمک، کمــرش را گرفته است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلام الله علیها
چـشـم وا کــردم و پرپر شدنت را ديدم نيــزه در نيـزه غريبانه تنت را ديــدم زير پـامال کـبــود سُـم مــرکب هـا، نه به روي دست ملائک بدنت را ديــدم گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال عــمــه ميگفت تن بي کـفنت را ديدم گيسويت بر سر ني شعرغريبي ميخواند زلف خونين شکن در شکنت را ديدم قــاري من سر نيـزه ز عجائب گـفــتي شـام، تــفسير غــريب سخنت را ديدم آه يعقوب شده چـشـم من از روزي که به تن تــيـره دلي، پيـرهـنـت را ديـدم خيزران شيفتهی ساحت لب هـايت شد چـشـم وا کردم و زخـم دهنت را ديدم تا سحر قلب تنور از غــم تو آتش بود عطر گيسوي تـو و سـوختنت را ديدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح امام حسن مجتبی علیهالسلام
صبــوری به پای تو سر می گذارد غــمت داغ ها بر جــگـر می گذارد كــمـی خـواستم از غـريبی بگـويم نه! اين بغض سنگی مگر می گذارد؟ و من نيستم بدتر از مــرد شــامـی نــگـاه تـو در مـن اثــر مـی گـذارد كـريمی كه از كــودكي می شنـاسم قدم روي اين چــشــم تـر می گذارد دلـم بـاز با يــاد غــم هــــايت آقــا غـريـبـانـه سـر روی در می گـذارد چه بد با تو تا كــرد دنيــای پـستی كه بـر ســاقــۀ گـل تــبـر می گذارد و هر كس كه كمتر شكايت كـند آه به دوشـش غــمِ بيـشـتر می گـذارد نمك ريخت يك شهر بر زخم مردی كه دنـدان به روی جگــر می گذارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح امام حسن مجتبی علیهالسلام
درکرم خانه حق سفره به نام حسن است عرش تا فرش خدا رحمت عام حسن است بی حـرم شد که بدانند همه مادری است ورنه در زاویه عرش، مقام حسن است هـرکـــه آمـــد به در خـانــۀ او آقـا شـد ناز عشـاق کـشـیدن ز مرام حسن است حرم و نام و وجودش همه شد وقف حسین هر حسینیه که برپاست خیام حسن است دست ما نیست اگر سـینـه زن اربـابـیـم این مـسلمانی ایران ز کلام حسن است هرکه خونش حسنی شد ز خودی حرف شنید غربت از روز ازل بادۀ جام حسن است تا زمــانی که خــدائی خـدا پـا برجـاست پرچم حُسن حسن در همه عالم بالاست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام
با یاد تو که غصه شماری کنم حسن جاری ز چشم، اشک بهاری کنم حسن تا که رسم به روضۀ سبـز مصیبتت سوگند بر تو لحظه شمــاری کنم حسن بایـد اجـازه از طرف مــادرت رسد تا از جگـر برای تو زاری کـنـم حسن پـنجاه شب برای حـسین تو سـوخـتم تا اشک ناب بهـر تو جـاری کنم حسن حتی نوادگان تو صاحب حـرم شدند کی می شود بـرای تو کاری کنم حسن گنبد که نه، ضریح نه، تنها برای تو بایــد که فکر سنگ مـزاری کنم حسن تنهاترین امامی و بی کس ترین غریب گــریــه بر آنکه یار نـداری کنـم حسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت امام سجاد علیه السلام
ای تشـنه لب که بر لب دریـا گریستی از دیده خون ، زمرگ احبّـا گریستی تنها نه بهر تـشنـه لبان اشک ریخـتـی دیـدی چو کـام تـشـنه سـقّـا گـریـستی یعقوب آل عصمت اگر خوانمت رواست چون در فراق یوسف زهرا گریستی آنجا پدر ز هجر پسر گریه کـرد لیک اینجـا تو در مـصیـبت بابـا گـریـستی چـل سـال بعـد واقـعـۀ سـرخ کـربـلا در آتـش فــراق تو تـنـهـا گـریـسـتـی گـاهـی به یـاد وقـعـۀ خـونـین کـربـلا گـاهی به یـاد شـاه غـم افـزا گـریستی بگذشت چون به پیش رخت سرو قامتی بـــر قــلـب داغ دیــده لـــیـلا گریستی در مـاتـم سـه سـالـۀ بی یـاور حـسیـن با سـوز آه زیـنـب کــبـری گـریـسـتی بـودی مـدام صائم و قــتائم تمام عـمر روز اشک غم فشاندی و شبها گریستی مردانی از مصیبت جانـسوز حـضرتش تـا بـاشـدت ذخــیــرۀ فـردا گـریـسـتی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زین العابدین امام سجاد علیهالسلام قبل از شهادت
زهر اشکی شد و کانون دعا را سوزاند بـنـد بـنـد من افــتـاده ز پــا را سـوزانــد آسمـان تـار شده، جـرعۀ آبی، این زهـر پاره های جـگـر غــرق بـلا را سـوزانـد سـینـه ام بود حـسـیـنـیـۀ غـم هـای حـسین یاد آن خـاطـره ها بـیت عـزا را سـوزاند من نه امـروز که در کـربـبلا جـان دادم ازهمان روز که آتش همه جا را سوزاند با همان تیرکه در حنجره ای ترد و سفید تـارهـای عـطـش آلـود صـدا را سوزاند از همان لحظه که می سوخـتم و می دیدم تـازیـانـه هــمـۀ پــیـکـر مـا را سـوزانـد وای از آن بزم که در پیش اسیران حرم خیزران هم لب وهم طشت طلا را سوزاند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت امام رضا علیهالسلام
ابری سیـاه، چـشم ترش را گرفته بود زهری؛ توان مختصرش را گرفته بود معلوم بود از وَجَنـاتش که رفتنی است یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود از بس شـبـیه مـادرش افـتـاد بر زمین در انتهـای کوچه سـرش را گرفته بود تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت از درد بی امان، کـمرش را گرفته بود چـشـم انتـظـار دیـدن روی جـواد بـود خـیـلی بـهـانـۀ پـسـرش را گـرفـته بود بر روی خاک بود که پیچید بر خودش آثــار تشنگی، جــگـرش را گرفته بود افـتـاد یـاد جـدّ غـریـبی که خـواهـرش در بـین قـتـلگـه خـبـرش را گرفته بود دیگـر تـوان دیـدن اهـل حـرم نـداشت ازبس که نیزه دور و برش را گرفته بود وقتی که شـمـر آمد و کـارش تمام شد خلخال دخـتـری نظـرش را گرفته بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح امام رضا علیهالسلام
دست اگرباشد دخيل كنج دامان بهتر است از نماز شب توسل بر كريمان بهتر است دل ولو كوچك،به لطف تو بزرگی می كند يك دل آباد از صد شهر ويران بهتر است حرف ما آن است كه آهوی نيشابور گفت گاه، مديونت شدن از دادن جان بهتر است دست بر سفره نبردم تا خودت تعارف كنی تعارف اهل كَرم ازخوردن نان بهتر است يك كمي بنشين كنار ما،پذيرائي بس است ميزبان كه می نشيند حال مهمان بهتر است صبح محشر هركسی دنبال ياری می دود يار ما باشد اگر شاه خـراسان، بهتر است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت امام حسین علیه السلام
زمان گفتن شعر از زبان شمشیر است به کربلا نرسد شعر، اگر زمین گیر است برای از تو سرودن، کلام کافی نیست تو را چنانکه توئی، کی توان تعبیر است؟! کـدام شــعــر تـوانـد سـرود مـردی را که بر منـارۀ سرنـیـزه گرم تکبیـر است برای سـجـده به آدم تـو حجّـت الـلهـی به « انی اعلم مالا...» سر تو تفسیراست ره مـیان بُـری از روی نـیـزه تا معـراج ز ردّ خون تو از آسمان سـرازیـر است بخوان به منـبر سرنـیزه آیه های جهاد که قلب سنگی دشمن به حال تسخیراست تو در منای شهادت چه ذبـحی آوردی که خون تو به شفق تا ابد به تکثیر است نگاه کودک و بابا گره نخورده، شکست سؤال خون خدا، پاسخش مگر تیر است دراین معامله تاوان خون به گردن کیست چون این سه شعبه زر و زور و دست تزویراست یزید گور خودش را به دست حرمله کند که این نتیجۀ پیکار خون و شمشیر است به جرم کوتهی خویش آبِ روی فرات نـفس زنان پی تـقـدیم عذر تقصیر است به آب تشنگی ات آنچنـان توان بخشید که می رود که تلافی کند، ولی دیر است سـلام بر لب عـطشـان خـاندان حسیـن ز آب و هر لب سیراب از تو تقدیر است چگونه وصف کنم غـربت اسیـران را کدام قـافـیه هم وزن ثقـل زنجیر است؟!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا در شهادت حضرت عباس علیهم السلام
وعـده ای داده ای و راهـی دریـا شده ای خوش بحال لب اصغر! که تو سقّا شده ای آب از هـیـبـت عــبـاسـی تـو مـی لـرزد بی عصا آمده ای، حضرت موسی شده ای به سجود آمده ای یا که عمودت زده اند؟ یا خجالت زده ای؟ وه که چه زیبا شده ای یا اخا گـفتی و ناگـه کمـرم درد گـرفت کـمر خـم شده را غـرق تمـاشا شده ای مانده ام با تن گــلگـون تو آخـر چه کنم ای عــلـمـدار حـرم! مثل معـمّا شده ای مــادرت آمـده یـا مـادر من آمـده است؟ با چنین حال به پای چه کسی پا شده ای تو واین قدّ رشیدی که پُر از طوبی بود در شگفتم که در این قبر چسان جا شده ای
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت عباس علیه السلام
صحنه را چشم خدا غم زده رؤیت میکرد دشت را حال تو صحرای قیامت میکرد ماه! از بس که سراپای تو بوسیدن داشت تیـر با تیـر، سر بوسـه رقـابت میکرد درمصاف تن بی دست تو هرکس که رسید کاش تنها به دو سه ضربه قناعت میکرد جهلشان تا به کجا بود که هر مـلعـونی پیش از ضربه زدن نیّت قربت میکرد زخم یک دو سه و صدها و هزاران، آن قدر که تنت داشت به درد همه عادت میکرد آب در داغ تـریـن روز ازل تـا بـه ابـد به ترک های لبت داشت حسادت میکرد از همان خیـمه تو دستور اگر می دادی که: به این سمت بیا، آب اطاعت میکرد ساقی مشک به دوشی، به دل آب زده! تشنه جان دادنت از عشق دلالت میکرد داغت آن قدر بزرگ است که کم آوردیم کاش این بار خدا ذکر مصیبت میکرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت حضرت عباس علیه السلام
مشك برداشت كه سيـراب كند دريـا را رفت تا تـشـنگياش آب كـند دريـا را تشنه ميخـواست ببـيند لب او را دريـا پس ننـوشـيد كه سيـراب كند دريـا را كوفه شد علقمه، شق القمری ديگر ديد مـاه افـتـاد كه مـحـراب كـنـد دريا را ناگهان مـوج برآمد كه رسيد اقـيانـوس تا در آغوش خودش خواب كند دريا را آب مهــريـه گـــل بـود والا خـورشـيـد درتوان داشت كه مرداب كند دريا را روی دست تو نديـده است كسی دريا را چون خدا خواست كه ناياب كند دريا را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شهادت عبدالله بن الحسن علیه السلام
لب گودال زمین خورد و به دریـا افتاد آن قـدر نـیـزه تنش دید که از پــا افتـاد سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند یک نـفـر در وسط معـرکه تنـهــا افتاد بر روی خاک که با صورت خونین آمد تـیـرها در هـمـه جای بدنش جـا افتــاد در دهانی که پر از خون شده؛بی هیچ خبر نــیــزه ای آمـده و ذکـر خــدایــا افتــاد زیر شمشیر غمش رقص کنان آمــده ام قرعـه ی کـار به نــام من شیــدا افـتـاد "بعد از این دست من و دامن آن سروِ بلند" که چـنـیـن پــای دم آخـرش از پا افتاد بازویم ارثیه ی فــاطـمـه باشد که کبود پیش چشمان پُر ازگـریـه ی بـابـا افتاد خوب شد مثل پدر مثل عــمـو عبـاسـم سـرِ مـن در بـغــل حـضرت آقـا افـتـاد خوب شد کشته شدم، اهل حسد ننوشتند پـسـر مـرد جــمـل از شهـدا جـا افـتـاد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
عبدالله بن الحسن علیه السلام
از غم بی کسی ات حوصله سر می آیـد دست و پا میزنی وخون به جگرمی آید در قـدوم تو سر انـداختن و جـان دادن به خـدا از من عـاشـق شده بر می آیـد یـادگـار حـسنت بی زره و بی شمشیـر سر یـاری تو از خیـمه به سـر می آیـد پاره گشته لب خشکیده ات از تیر بگـو کاری از دست من خستـه اگـر می آیـد کوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست هـیـزم و سنگ ز هر سو چقـدَر می آید آه از این همه زخمی که به پیکر داری بـیـشـتر سیـنـۀ زخـمـت به نظر می آید هر نفس از دهنت خاک برون میریـزد اشک از دیده نه خونابِ جـگـر می آید نیزه حالا که تنت را به زمین دوخته است بـه هــوای ســـر تـو چـنـد نـفـر می آید تــیـر در حـال فرود است گـلویت ببُرد عـمـو از بـازوی من کار سپر می آیــد دست من مثل سر اصغرت آویزه به پوست یـادم از کـوچـه و از آتش و در می آید کـاش با چادر خود عــمـه ببَـنـدد چـشمِ مـادری را که به دیــدار پـسـر مـی آیـد
: امتیاز
|
























