کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمد فردوسی     نوع شعر : مرثیه     وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع     قالب شعر : غزل    

مردی که نام دیگر او «آفتاب» است            بین غل و زنجیر هم عالی‌جناب است

حـبل‌الـمـتین ماست یک تار عـبایش            این مرد از نسل شریف بوتراب است


هنگام طی‌الارض و معـراجش یقیناً            روح الامین در محضرش پا در رکاب است

پـیـداست از بـاب الحـوائج بـودن او            هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است

با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد            هر کس به پای او بیفتد کامیاب است

بـا نــاسـزا بـاب زدن را بــاز کـرده            این بددهان بی‌حیا ذاتش خراب است

از حیدر و زهـرای اطهر کینه دارد            هر صبح و شب دنبال تسویه‌حساب است

از بـس که گـلـبـرگ تن آقـا خـمـیـده            زندان تاریکش پُر از عطر گلاب است

با این غل و زنجیر و لب‌های ترک‌دار            تنها به یاد زینب و بزم شراب است

چوب یـزید و گـریۀ اطفـال ای وای            حرف کـنیزی و زبـانـم لال ای وای

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر مغایر روایات معتبر است زیرا بر اساس روایات معتبر ( مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴ص ۲۹۷؛ بحار الانوار ج ۴۸ص ۲۳۷ ) هارون کنیز زیبا رویی را برای حضرت فرستاد نه زن مفسده؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

بدکـاره‌ای را زود سجـّاده‌نـشین کرد            اعجاز او بالاتر از حدّ نصاب است

اینکه گفته می شود در آخرین باری که امام کاظم علیه‌السلام زندانی شدند چهارده سال طول کشید استناد روایی و تاریخی وجود ندارد بلکه تاریخ صحیح چهار سال است زیرا همانطور که در صفحات ۵۰۷ جلد ۲ اصول کافی و ص ۲۰۶ جلد ۴۸ بحارالانوار و ص ۱۵۳ ج ۳ منتهی الآمال هم آمده است هارون الرشید ملعون در سال ۱۷۹ هجری امام را دستگیر و از مدینه به بصره و سپس به بغداد تبعید و زندانی کرد و امام علیه‌السلام را در سال ۱۸۳ به شهادت رساند که مدت زندانی بودن چهار سال می شود! البته شاید بتوان گفت که مجموع زندان های متعددی که حضرت در ایام خلافت غاصبانه خلفای مختلف در مدت حیات پُر برکتشان رفتند چهارده سال بوده باشد که البته در این خصوص نیز تصریح تاریخی وجود ندارد. جهت اگاهی بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید؛ ضمنا دو بیت بعدی نیز به دلیل مستند نبودن مطالب حذف شد

چیز کمی که نیست... آقا چارده سال            زیر شکنجه، کنج زندان در عذاب است

نامرد، زندان‌بان، یهـودی زادۀ شوم            دست و سر و پاهای آقا را چرا بست؟!

زخمی که در زیر گلـوی او شکـفته            یادآور زخم و غـم طفـل رباب است

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمدجواد غفورزاده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل قالب شعر : مثنوی

«الـهی سـیـنه‌ای ده آتـش افروز            در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست            دل افسرده غیر از آب و گل نیست»


خـدایا لـطف خود را شـامـلم کن            غـمی جان‌سـوز، مهمان دلـم کن

که من عاشق‌تر از هر روزم امروز            خریدار غـمی جان‌سوزم امروز

درون سـیــنــه تــا در یــاد دارم            غـــم زنــــدانـــی بـــغـــداد دارم

هـمـان مـولا که در بـند بـلا بود            پــیــام او پــیــام کـــربــلا بـــود

چه بی‌جـا انـتـظاری داشت قاتل            ز اسـلام مـجـسـّـم، رأی بـاطـل!

ز دست موسوی، چشم نوازش؟!            ز فـرزنـد عـلـی، امـید سازش؟!

خـبـر دارنـد هـفـتـاد و دو مـلّـت            که از این خاندان، دور است ذلّت

تراود نکهـت وحی از سجـودش            تـمـنّــای شـهــادت در وجــودش

جهانی که در آن جای نفس نیست            فضایش دل‌گشاتر از قفس نیست

فضـای بی‌عـدالـت، بـسـته بهـتر            دل دور از محـبت، خـسته بهـتر

عـدالـت، بـسـتـۀ زنـجـیـر تا کی            حقـیقـت، کـشـتۀ شمـشیر تا کی؟

چرا دشمن کِشَد در قـید و بندش            چرا زندان به زندان می‌برندش؟

اگر تنهـا، نـمـاز و روزه‌اش بود            رکوع و سجدۀ هر روزه‌اش بود

وگر تنها عـبادت، پیـشه می‌کرد            کجا دشمن از او انـدیشه می‌کرد

مناجـاتی که آن معـصوم فـرمود            ســرود انـقــلابـی آتــشـیـن بــود

اگـر بــنــد سـتـم بــر پــای دارد            خـدا دانـد کـه در دل جـای دارد

ملال خاطرش هجر وطن نیست            غم و اندوه او فرزند و زن نیست

ننالـد هرگز از زنـدان و زنجـیر            کجا اندیشد از قید و قفـس شیر؟

غم او غـربت اسلام و دین است            تشیّع مانده تنها، دردش این است

خدایا داد از این فصل غـم‌انگیز            گل یاسین و... در زندانِ پـائیز؟

مـبـادا دیــده بــیــدارش بــمــانـد            بـه دل‌هـا داغ دیــدارش بــمـانـد

بر این بیـداد، دل کی صبر دارد            غـمِ خــورشـیـدِ پـشـتِ ابـر دارد

مبـادا عـاقـبـت در حـسـرت بـاغ            بمـاند باغـبـان با یک چـمن داغ

اگر هـر گـل بـهـاری تـازه دارد            خـدایـا صـبــر هــم انــدازه دارد

مبادا چـشم حق در خـون نشـینـد            که صبح و شب «شفق» در خون نشیند

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمدجواد شیرازی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

بی‌جانم و جان می‌شود موسی‌بن جعفر            در جانم ایـمان می‌شود موسی‌بن جعفر

تا بـر لـبـم گـل می‌کـنـد "باب الحوائج"            بـانـی احـسـان می‌شود موسی‌بن جعفر


مشهد، رضا... قم، فاطمه... با این کریمان            والـی ایـران می‌شـود مـوسی‌بن جعـفر

یک قطره از دریای آقایی‌اش این است            یـار فـقـیـران می‌شـود موسی‌بن جعـفر

فـهـمـیـده‌ام از مـاجــرای بُــشـر حـافـی            کهفِ هـراسان می‌شود موسی‌بن جعفر

بـاید که با پـای بـرهـنـه رفـت سـویـش            وقتی‌که رضوان می‌شود موسی‌بن جعفر

خـشکـیـده‌ام بـاید بـیـافـتـم در مـسـیرش            بر تـشنه باران می‌شود موسی‌بن جعفر

جانم به لب آمـد از این مـاتم، ز بس‌که            زندان به زندان می‌شود موسی‌بن جعفر

وقتی غـل و زنجـیر بر ساقـش می‌افـتد            دردش فراوان می‌شود موسی‌بن جعـفر

وقتی که می‌افـتـد مـیان سـجـده انـگـار            در جامه پنهان می‌شود موسی‌بن جعفر

حالا که زندان‌بان شکـسته حرمتـش را            داغش دو چندان می‌شود موسی‌بن جعفر

کارش فقط گریه است بر جدّ غـریبـش            هر لحظه عطشان می‌شود موسی‌بن جعفر

جسم نحـیـفـش می‌رود زیر سُم اسب؟!            یا سنگ باران می‌شود موسی‌بن جعفر؟!

واللهِ نه؛ این روضه‌ها سهم حسین است            حتی کـفن نه؛ بـوریا سهم حـسین است

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما با توجه به وجود ایراد یا ضعف محتوایی و معنایی در مصرع دوم بیت؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور رفع ایراد موجود و همچنین انتقال بهتر معنای شعر بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید.

کارش فقط گریه است بر جد غـریبـش            وقتی‌که عطشان می‌شود موسی‌بن جعفر

بیت زیر نیز ایراد معنایی دارد لذا تغییر داده شد زیرا غرور در فرهنگ لغت به معانی زیر آمده است۱ ) ـمصدر ) فریفتن فریب دادن ۲- ( مصدر ) مغرور بودن ۳- ( اسم ) فریفتگی ۴- تکبر نخوت ۵ - پندار خیال باطل ۶- جوش هایی که بر صورت جوانان پُر خون و خوش بنیه پیدا آید » با این معانی می‌بینید که غرور دارای بار منفی است و بیشتر ذمّ اهل بیت است

حالا که زندان‌بان غرورش را شکسته            داغش دو چندان می‌شود موسی‌بن جعفر

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : مرضیه عاطفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

داغ تو دور از تصوّر، خارج از تصویرها            ماتمت افـتاده بر جانِ غل و زنجـیـرها

ذکـر تو ذکـر تـوسـل کـردن زنـدانـیـان            ضامنِ تهمت‌گرفـتاران و بی‌تـقـصیرها


حضرت موسی‌بن جعفر! با تو حاجت‌هایمان            شد اجابت، رد نشد هرگز پس از تأخیرها

نیمه‌شب پر می‌کشید از دست‌های بسته‌ات            ذکر تسبیح و قنوت و موجی از تکبیرها

از میانِ درب زندان نور تو معلوم بود            داشت حتی نـور تو بر دشمنت تأثـیرها

هتک حرمت‌ها به جای زهر، جانت را گرفت            بیشتر از ضربِ تـازیـانـه‌ها، تحـقـیرها

زهر هم دارد علائم، بدترینش تشنگی‌ست            سوخـتی اما به یـاد کـشـتۀ شـمـشـیـرها

روضۀ جدّ غریبت عـاقـبت شد قـاتـلت            یاد آن پـیکـر که زیرِ نیـزه‌ها و تـیـرها

دست و پا میزد ولی چشمش به خیمه‌گاه بود            وای از رزق حرام و وای از تزویرها

می‌شکست ای‌کاش دستی‌که به رویش شد بلند            می‌شکست ای‌کاش با دستش عصایِ پیرها!

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر مغایر روایات معتبر است زیرا بر اساس روایات معتبر ( مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴ص ۲۹۷؛ بحار الانوار ج ۴۸ص ۲۳۷ ) هارون کنیز زیبا رویی را برای حضرت فرستاد نه زن مفسده؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

یک زن بدکاره آمد أشهدش را گفت و رفت            هست عشقت باعث و بانیِ این تغییرها

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : رضا نظاری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن قالب شعر : مربع ترکیب

هرچـند گـدایـان، در این خـانه زیـادند            اینها همگی مـظهـر لطـف‌اند، جـوادند

هرگز به کسی پاسخ «برگرد» نـدادند            اینـهـا نه خـدایـنـد، نـه مـانـند عـبـادنـد


هرکس که نیامد در این خانه، ضرر کرد

بُرد آنکه شبی را در این خانه سحر کرد

بر محضر تو، عرض سلام، عرض ارادت            ای آنکه گره خورده به نام تو سخاوت

پـیـچـیـده شـمـیم رضـوی بـین رواقـت            انـگـار خـراسـانم و مـشـغـول زیـارت

نام تو گـره وا کـنـد از مـشـکـل مـردم

دیدیم کـرامات تـو را گـوشـه‌ای از قـم

دارنـد خـبـر از کـرمت، مـردم بـغـداد            مـرد عـربـی آمـد و بـر پـای تو افـتـاد

دیـدیـم حـرم پُـر شده از نـالـه و فـریاد            گـفـتیم چه شد؟ گـفت شفا داد! شفا داد!

از سفـرۀ احـسان شـما، تـوشه گرفـتـیم

از گـوشه ایوان تو شش‌گـوشه گرفـتیم

ای آیـۀ مـسـتــور! عـزیـز دل زهــرا!            موسایی و در طـور؛ عزیز دل زهرا!

مظلومی و مهجـور؛ عزیز دل زهـرا!            از فـاطـمه‌ات، دور؛ عزیز دل زهـرا!

هرچند که معصومۀ تو دل نگران است

صد شکر مدینه، حرمت امن و امان است

دردی که به ساق تو رسیده است، بماند            گوش تو چه‌ها که نـشنـیده است؛ بماند

رنگ رخت از زهر پریده است؛ بماند            گفتند که خـوب است، بعـید است بماند

دشمن شده از درد تو، خوشحال! چه سخت است

تنهایی و غربت ته گودال، چه سخت است

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : علیرضا خاکساری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

میان روضه جاری می‌شود تا بر زبان زندان            تداعی می‌شود در ذهن هرچه روضه‌‌خوان زندان

گره گودال اگر خورده به جد او گره خورده            به نام حضرت موسی‌بن جعفر بی‌گمان زندان


شبی در بی‌کسی باید پُر از دلواپسی باشی            که تفسیرش نمی‌گنجد یقیناً در بیان زندان

دلش نزد رضایش بود و فکرش پیش معصومه            به پای جبر اگر می‌رفت از این زندان به آن زندان

همان بهتر ملاقاتش نیامد دخترش؛ زیرا            ندارد بسـتری آماده نـذر میهـمان زندان

بلای جان فقط تیر و کمان و تیغ و خنجر نیست            که از جان اسیرش می‌برد تاب و توان زندان

چه گویم دیگر از افطار جانسوزش که با شلاق            پذیـرایی کند از او به هنگام اذان زندان

خجالت می‌کشد حتی غل و زنجیر؛ حق دارد            اگر شرمنده باشد از حضور بد دهان زندان

بیا ای سم تو دیگر لااقل قدری مدارا کن            چرا که سالها کرده‌ست او را نصف‌جان زندان

سرش بر وری خاک اما برای روح مجروحش            دری وا می‌کند امشب به سمت آسمان زندان

معطر می‌شود از عطر قرآن بیم از این دارم            که بردارد برای قاری خود خیزران زندان

تنش از تابش خورشید رنگش بر نمی‌گردد            خدا را شکر باید کرد؛ دارد سایه‌بان زندان

ندارد تازگی ظلم بنی‌عباس و می‌سوزاند            وجود حضرتش را از میان واژگان زندان

برای عصمت اللهی که در رخت اسارت بود            مهیا شد کـنار خانۀ شمر و سنان زندان

: امتیاز
نقد و بررسی

اگر منظور در بیت زیر این باشد که افطاری به حضرت داده نمی شد صحیح نیست و مستند نمی باشد زیرا بر اساس اسناد تاریخی ( عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۹۸ ح ۱۰؛ امالی شیخ صدوق ص ۱۲۶ ح ۱۸؛ روضة الواعظین ص ۲۱۶؛ مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ص ۳۱۸؛ بحارالانوار ج ۴۸ ص ۲۱۰ و دیگر کتب معتبر) هنگام افطار برای حضرت غذا می بردند و حضرت بلافاصله پس از اطعام مجددا به عبادت می پرداختند. جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

چه گویم دیگر از افطار جانسوزش که با شلاق            پذیـرایی کند از او به هنگام اذان زندان

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : مهدی شریفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

دل مـبـتـلای حـضرت موسی‌بن جعفر            عـالـم فـدای حـضرت مـوسی‌بن جعفر

قـلب تـمـام شـیـعـیـان گـردیـده امـروز            مـاتـم‌سـرای حـضرت مـوسی‌بن جعفر


اشک از دو چشمم گشته جاری چون رسیده            روز عـزای حـضرت موسی‌بن جعـفر

این روز و شب کاری ندارم من به غیر از            گـریه برای حـضرت مـوسی‌بن جعـفر

مـرغ دلـم پـر می‌زنـد امشب به سـوی            صحن و سرای حضرت موسی‌بن جعفر

دوزخ نخواهد رفت آن چشمی که باشد            گـریان برای حـضرت موسی‌بن جعفر

مـادر بــزرگـم بـارهـا حـاجـت‌روا شـد            با سفـره‌هـای حضرت موسی‌بن جعفر

نـــالایــقــم امــا درون ســـیــنـــه دارم            شـوق لـقـای حـضرت موسی‌بن جعـفر

مثل شهـیـدان کاش من هم هـستی‌ام را            ریزم به پـای حضرت موسی‌بن جعفر

با یـاد صحـن کـاظـمـیـنـش پـر گـرفـتم            در روضه‌های حضرت موسی‌بن جعفر

می‌بُـرد دشمن کـاش در کـنج سیـه‌چال            من را به جای حضرت موسی‌بن جعفر

در گـوشه زنـدان دل سـنگ آب می‌شد            با نـالـه‌های حـضرت مـوسی‌بن جعـفر

حتی غل و زنجیر هم خون گریه می کرد            وقت دعـای حـضرت موسی‌بن جعـفر

: امتیاز

مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در شهادت امام کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمدعلی بیابانی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

وقـتـش شده بـیایی و درمـانـمـان کنی            فکری به جسم زخـمی ایـمانـمان کنی

ما را فراق روی تو تا کفر برده است            برگـرد تا دوبـاره مـسلـمـانـمـان کـنی


مـا آبـرو بـریم به دردت نـمی‌خـوریـم            حق می‌دهـیم از همه پـنهـانـمان کـنی

ابـری شـدیم و راه به گـریه نـبـرده‌ایم            داریـم امـیـد تا که تو بـارانـمـان کـنی

ما را کـنون که تا حرم شاه راه نیست            ای کاش تا که زائـر سلـطـانـمان کنی

حـالا که کـاظـمـین نـرفـتـیـم کـاش که            مـا را غـبـار راه خـراسـانـمـان کـنـی

حالا که پای سفرهٔ موسی بن جعفـریم            در این عزا تو کاش که مهمانمان کنی

امشب خودت گریز به کرب و بلا بزن            تا که فـدای سـیـد عـطـشـانـمـان کـنی

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : رضا قاسمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : قصیده

بهار، می‌شِـمُرد اشک‌های بـاران را            هـجـومِ ضربۀ شـلاق‌های بـوران را

خزانِ سرخِ زمین سبـز می‌شود آخر            بهار، می‌رسد و می‌کُـشد زمستان را


بهار، هوی مسیحای خاکِ در گور است            به آب می‌سِـپُـرد خـشکی بـیـابـان را

بهار را چه به پائـیزهای طـولانـی؟!            چقدر صبر کند خشکسالِ هجران را؟!

به حکمِ داس‌به‌دستان به مرگ محکوم است            گُلی که زندگی آموخته‌ست، گلدان را

دوباره دستِ خدا را به ریسمان بستند            همان تبار که از پشت، دستِ شیطان را

کبوتری که قفس را هم آسمان می‌دید            همیشه دید در انـبوهِ درد، درمـان را

چه یـوسـفی که ندارد هـوای آزادی!            چه یوسفی‌ست که پَر داده چاهِ کنعان را!

به آجر آجرِ زنـدان قـیام می‌آموخـت            کسی که ریخت، به میدان سجده‌اش جان را

میان دخـمۀ تـاریک، نـور پـیدا کـرد            زنی که این‌همه گم کرده بود، ایمان را

اباالـرئوف، هر آئـینه می‌شکـست اما            رهـا نکـرد، دلِ سنـگی نگـهـبـان را

اسـیـر بـود، ولی ریـسـمـانِ ایـمانـش            اسیـر کرد، مسلـمان و نامـسلـمان را

هجـومِ سـیـلی جـلادهای حـیـوان‌خـو            کـبـود کـرد، تـنِ آیـه‌هـای انـسـان را

به شأن آیـۀ «اِلّاالمُـطَهَّـرون» سوگـند            که بی‌وضوصفتان می‌زدند قـرآن را

دهانِ هر که به تندی به ناسزا وا شد            شکست، روی دلِ زخمی‌اش نمکدان را

شبیه پیکرش آماجِ زخم شد جگـرش            به پارۀ جگر از بس گذاشت دندان را

به کامِ تشنگی‌اش جامِ اشک می‌نوشاند            به کربلای لبش روضه‌های عطشان را

به پای او غل و زنجیرها اسیر شدند            زمـانِ رفـتـنـش آزاد کـرد زنـدان را

سیـاه‌چـالِ غـمِ کـاظــمـیـن، بـالا بـرد            کـتـیبه‌های عـزای قـم و خـراسان را

اسیـرِ سلـسلـه‌هـای عـراقِ آن دوران            اسـیـر کـرد، دلِ مـردمـان ایـران را

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : حامد آقایی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

برای رزق می‌آید کنارت صبحگاهان هم            به شوقِ رحمت تو دست بالا برده باران هم

تویی آئینه‌ایی که قبله در چشمت نمایان است            به روی تو علی و فاطمه پیداست، یزدان هم


الا یاایها السـاقی، به دور سفـرهٔ جودت            نه تنها مشهد و شیراز و قم هستند، ایران هم

تو را ظرفی‌ست بی‌پایان که نامحدودِ از حلم است            ندارد وسعت صبرِ تو را ملک سلیمان هم

تو را محصور کردند و نمی‌دیدند بی‌دینان            برای ذکر تسیبحِ تو معراج است زندان هم

اگرچه ابرهای ظلم و کینه دوره‌ات کردند            به نورت غبطه‌ها خورده‌ست خورشیدِ درخشان هم

فقط شیطان، کنارت بهره از نورت نمی‌گیرد            وگرنه سجده خواهد کرد همراهِ تو عصیان هم

مگر بی‌رخصت تو تازیانه می‌خورد بر تن؟            یقین رفته‌ست با اذن تو از بین تنت جان هم

: امتیاز

مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

شاعر : محمدحسن بیات‌ لو نوع شعر : توسل وزن شعر : مفعول مفاعلن مفاعیلن فع قالب شعر : غزل

سرد است تمام کوچه‌هامان برگرد            گرمای پس از شب زمستان برگرد

گـلـدان لـب پــنـجــره‌ام خـشـکـیـده            ای رحمت قطره‌های باران برگرد


حالا که فضای روزگارم تار است            خـورشـید همیشگی و تابان برگرد

من بغـض ترک خـوردۀ دل آشوبم            آرامـش بـی‌نـهــایـت جـان بـرگـرد

عـمری به سرم زده که فـریاد کـنم            از خلوت خویش تا خیابان... برگرد

ای محـض حـضور؛ غایب پیـداتر            معـنای وجـود؛ حسّ پنهـان برگرد

 تبـعـیـدی حـبـس انتـظارت شده‌ایم            ای مــژدۀ آزادی زنــدان بــرگــرد

: امتیاز

مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

شاعر : رضا رسول زاده نوع شعر : توسل وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

از زنـدگـیِ بـی تـو بـیــزاریــم آقـا            دیگـر بـیـا، خـیـلـی گـرفـتـاریـم آقا

غیر از ظهورِ تو نخواهیم از خداوند            شب تا سحـرهـایی که بـیداریم، آقا


با دلبری غیر از تو که کاری نداریم            در سـیـنـه تـا مهـرِ تو را داریم آقا

با دیده‌هایی که به‌جز تو هرچه دیده!            روی تو را مُـشـتـاقِ دیـداریـم آقـا!

پیشِ طبیبِ دیگری جُز تو نرفـتـیم            حـالا کـه اُفـتـادیم و بــیـمـاریـم آقـا

پُر مُدِّعـا هستیم، اما هیچ و پوچـیم            از تو تُهی، از خویش سَرشاریم آقا!

ما وصلـۀ ناجـورِ دربارِ تو هستـیم            دَر چـشم‌های خـیـسِ تو، خاریم آقا

تـنهـا زِ چـشمِ مهـربـانت بَر می‌آید            بـخـشـیـدنِ مـا که گُـنـهـکـاریـم آقـا

اِمسال هم، کرب‌وبلا روزیِ ما نیست            اِمـسـال هم، عُـقـده به دِل داریم آقا

: امتیاز

مناجات شب جمعه ای با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محمد جواد شیرازی نوع شعر : توسل وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

دوباره بغض و کمی آه، علتش این است            حرم نرفـته بمـیرم خجـالـتش این است

سلام می‌دهم از بـام خـانه سمت حـرم            ببخش نوکرتان را بضاعتش این است


هـنـوز تـوبـه نـکـرده، مـرا خـریـد آقـا            محبت و کـرم یار سرعـتـش این است

به ذکر و نام قـشنگـش لبم شده شیرین            تمـام لـذت فـرهاد و خلـوتش این است

رقــیـق شـد دل آلــوده از گـنـاهـم بـاز            کمی ز معجـزه چای هیأتـش این است

به قطره قطره اشکم ملک خورَد غبطه            که اشکِ روضه ارباب قیمتش این است

شفای هر مرضی گشت، خاک تربت دوست            چه ها کند نظرش آنکه تربتش این است

عجیب نیست که بد کاره هم شود زاهد            که جـذبه نـظر یـار، قـدرتش این است

محـبـتـش ز ازل بـا گـلـم شـد آغـشـتـه            که ماجرای من و عشق قدمتش این است

خوشا میان عزا جان دهم، همه گویند:            غلام کویِ حسیـنیه قـسمتـش این است

: امتیاز

مدح امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و فتح خیبر با دست الهی او

شاعر : قاسم صرافان نوع شعر : مدح وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

یا عـلی گفتم همه درها به رویم باز شد            یا علی گفتم، چه شیرین شعر من آغاز شد
یا امیرالمؤمنین، مولای عاشق‌ها، سلام!            شاه مردان، فاتح دل‌های عاشق‌ها، سلام!


السلام ای در نگاهت موج و دریا بی‌قرار!            السلام ای در سکوتت کوه و صحرا بی‌قرار!
جبرئیل آورده بود آیـاتی از قـرآن ولی            ماند تا قرآن چشمت را تو وا کردی علی!
داد زد تا شد امیر عشق بر مرکب سوار:            «لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار»
ای که خود را پیش شمشیر دو دم آورده‌ای!            هرچه سر آورده باشی، باز کم آورده‌ای
ذوالفقار است این که می‌چرخد، علی‌گویان و مست            چون نباشد مست؟ چون می‌گیردش ساقی به دست
لشکری از تو فراری، آی مرحب! مرحبا!            خوب جولان داده‌ای دیروز و دیشب، مرحبا!
فرض کن دیروز تیغت چند تا سر را زده            فرق دارد قصه، چون امروز فاروق آمده
فـرق دارد قـصـۀ کـرّار، با اهـل فـرار            فرق دارد نیت آن تـیغ‌هـا، با ذوالـفـقـار
فرق دارند آری! آن‌ دل‌ها که در دین‌بازی‌اند            با کسی کز او خداوند و رسولش راضی‌اند
بنگر این شیرجوان را آمده غُرّان ز رَه            گفت: إنّی فارِسٌ، سَمَّـتـنی اُمّی حَـیـدَرَه
گفت: آری! این منم، حیدر امیرالمؤمنین            می‌رسم چون عاشقان بی‌تاب و می‌لرزد زمین
مرحب! آن «هل من مبارز» شد صدای آخَرَت            خوب می‌بینم که می‌چرخد اجل، دورِ سرت
گیرم از جنگاوران بر تو کسی غالب نبود            اسـم آن‌ها که عـلی بن ابی‌طالـب نـبـود
در زمین با هر که جنگیدی تو بردی پهلوان!            دور، دورِ ماست دیگر، ما یلان آسمان
تیغ من در دست‌هایم نه، که در دستان اوست            ما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ، تیر در فرمان اوست
این «یدالله» است، بیرون می‌کشد شمشیر را            دست حق است این که در چلّه نهاده تیر را
قلب حق در سینۀ من، در پسِ این جوشن است            جنگ با «قهار» تکلیفش از اول روشن است
بود حیران مرحب و حیدر به سویش می‌شتافت            تا بفهمد فرق را، فاروق فرقش را شکافت
اهل خیبر! این همان محبوب دل‌ها، ایلیاست            جانِ موسی! چشم بگشائید، این هارون ماست
پیش خود گفتید: این در را چه محکم بسته‌اید            در به روی فاتح درهای عـالم بسته‌اید؟
دل به این دیوارهای بی‌اثر خوش کرده‌اید؟            آی! حیدر می‌رسد، دل را به در خوش کرده‌اید؟
دست حق در «چارچوب و بست در» انداخت چنگ            گفت:‌ یازهرا و در را کند، از جا، بی‌درنگ
در، میان دست حیدر، هر دو لشکر در سکوت            قلعۀ بی‌در، علی گویان و خیبر در سکوت
گاه لشکر، دست حیدر را تماشا می‌کنند            گاه آن دیـوارِ بی‌در را تمـاشا می‌کـنـند
بَه به این مولا و در را در هوا چرخاندنش            قلعه‌ها مسحور آن «اِنّا فَتَحنا» خواندنش
باز کن درهای دل را حضرت مشکل‌گشا            عاشقان را مست کن با آن جمال دل‌گشا
یا علی گفتم، دلم، دستم، زبانم جان گرفت            یا علی گفتم، چه شیرین شعر من پایان گرفت

: امتیاز
نقد و بررسی

موضوع نزول جبرائیل و ندای آسمانی لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار ؛ در جنک احد بوده است نه در جنگ خیبر

داد زد تا شد امیر عشق بر مرکب سوار:            «لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار»

مدح امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و فتح خیبر با دست الهی او

شاعر : آشفته شیرازی نوع شعر : مدح وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

فکند آن پنجه داور گهی از راست گاهی چپ            ز مرحب سر ز خیبر در گهی از راست گاهی چپ

علی یک تن در آن غوغا ولی در عرصه هیجا            هزیمت کرد از او لشکر گهی از راست گاهی چپ


سهیل برق تک رخش و بدخشی ذوالفقار او            یکی برق و یکی تندر گهی از راست گاهی چپ

دو پیکر صارم تیزش به قلب لشکر کافر            نماید هر یکی نشتر گهی از راست گاهی چپ

سرانگشتان معجز را برای بندگی خور را            ز مغرب برد در خاور گهی از راست گاهی چپ

به روم و چین و بحر و بر اگر خاقان و گر قیصر            از آن سر برد و زین افسر گهی از راست گاهی چپ

حسام بـرق‌فـام و نیـزه اژدر خـصال او            بلای جوشن و مغفر گهی از راست گاهی چپ

بر آن نیلوفری خرگه چه باشد تیر و ناهیدش            دبیرستی و خنیاگر گهی از راست گاهی چپ

قسیم دوزخ و جنت برای کافر و مؤمن            شفیع عرصه محشر گهی از راست گاهی چپ

فلک را گر دو قطب آمد منجم دیده را بگشا            بهر قطبی است او محور گهی از راست گاهی چپ

شها آشفـته‌ات تنها میان یک جهان اعدا            بیفکن سایه‌اش بر سر گهی از راست گاهی چپ

: امتیاز

مدح امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و فتح خیبر با دست الهی او

شاعر : محسن سید اسماعیلی نوع شعر : مدح وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

چون محرم شد تمام از سال هفت            با سـپاه خـویش بر خـیـبر برفت
شد سـپـه بر امر احـمد رهسـپار            تا رونـد پنهان به سـوی کارزار


اهـل خـیـبـر مطلع شـد از خطر            شـد مـهـیـا بـا سـلاح و هـم نـفـر
لـشکـر
اسـلام و مـردان شـجـاع            قصـدشان پس فـتح باب آن قِلاع
قلعه‌ها هر یک بلند از جنس سنگ            راه حـمـله سوی آن‌ها بود تـنگ
تـیـر می‌انـداخـتـنـد از سـوی بام            دور قــلعه چـالـه‌ها از بـهـر دام
آب‌جـوش و قـیر داغ و منجـنیق            نقشه‌ای میخواست از احمد
دقیق
کرد آرایـش یـمـیـن و هم یـسـار            شـد مـهـیا لـشکـرش بر کارزار
جنگ سخـتی بود آن‌جا در میان            بود دشـمن بس قـوی و پُـر توان
قـلعـۀ نـاعـم بـکـرد اوّل سـقـوط            بود فـتح دیـگـران آن را مـنـوط
اوّلـین قـلـعـه عـلی مفــتوح کرد            تـیر هم چشـم
ولیّ مجـروح کرد
بعد از آن شد حمله بر بُرج قَموص            کشته گـردیـدند بسـیاری نُـفـوس
بود پرچــم نزد بـوبـکـر عَـتـیـق            ترس آمد مسـلمـین از منجـنـیـق
کرد بوبکر از خجالت سر فرود           
عجز خود را بر محمد چون نمود
بعد از او پرچـم بدادش بر عُـمَر            تا بیابـد بر قَمـوص آن دم ظَـفَـر
چون بدیـدش او
یلانی از جـهود            کرد او هم از خجـالت سر فُرود
کرد عودت گفت احمد را چـنین            نیسـت پـیـروزی مـهـیا ای امین

ترس شیخان رعب آوردش قلوب            بـر سـپاه مـسـلـمـین آمـد کـروب
بعد از آن گـفـتا پیـمـبر بر سـپاه            مـنـتـظـر بـاشـیـد تا وقـت پـگـاه
پـرچـم دین را دهـم در آن زمان            من به دست جنگجـویی قهـرمان
قـهـرمــانِ فــاتـح ســدّی چـنـیـن            هسـت مـحـبـوب خـداوند و امین
صبح فردا من بگـویم زو نشـان            تا رود چون شیرغرّان جنگشان
مسـلمین آن‌شب همه در انتـظار            تـا که بـاشـد فـاتـح ایـن کـارزار
کیست محبوب و عزیز آن امین            بـنـدۀ مـحـبـوب ربّ الـعـالـمـیـن

صبح پرسید از سپاهش مصطفی            آن عـلـی شـیـر خـدا باشد کجـا؟
پس
شنیدش از علی آن چشم درد            گـفـت تا نـزدش عـلـی را آورند
چـشـمِ او را چون بزد آب دهـان            درد آن تسکین گرفـتـش ناگهـان
داد رأیـت را بـه دسـتـان عــلـی            افـتــخـار دیـگـری شـد بـر وَلـی
پس بدانـستـند آن محبوب کیست            دوستدار حق و
احمد آن علی‌ست
جنگ می‌کردش علی با دشمنان            تـیر و نیـزه پرت می‌شد بی‌امان
چون رسیدش نزد قلعه مرتضی            کـرد تکـبـیـرش معـطر آن فضا
پــرچـم اسـلام را زد بـر زمـیـن            نـزدش آمد حارِث آن مرد لعـین
بود مـیـرِ قـلعه حارث آن زمـان            جنگـجـویی بس قـوی و از
یَلان
هـم‌ نَـبـَردِ مـرتـضـی گـردیــد او            با علی در
جنگ شد او روبه رو
ضربه‌ای زد بَر سَرش چون مرتضی            در دمی حـارِث برفـتـش بر فـنا
دید مرحَب چون برادر مُرده است            از غضب دیوانه شد چون مردِ مست
بود مَرحَـب یک دلاور از یهـود            کس قوی‌تر زو در آن قلعه نبود
حمله شد بر مرتضی از کرگدن            تـا کـنـد سـر را جـدا او از بـدن
رد
نمودش ضربه را آن بوتُراب            صیحۀ مَرحَب شنیدش چون غُراب
ضربه‌ای کوبید علی بر فرق او            ذوالـفـقـارش رفت پـائـین تا گلو
بعدِ مرحب هر یلی بود از یهود            در فـرار از
دیگری ره می‌ربود
جملگی‌شان سوی قـلـعه بـر پـناه            پس علی تعقـیب کردش آن سپاه
درب قـلعـه بسـته بودند آن یهود            راه داخـل گـشـتـنِ دیـگـر نـبـود
چون درِ خـیـبر گرفت آنجا ولیّ            از مـلائک می‌شـنـیـدی یا عـلـی
او در قـلـعـه بـکـنـدش نـاگـهـان            اهـل خـیـبـر داد کـردند و
فـغـان
درب قلعه را که او پرتـاب کرد            جابجا نتـوان نمودش هشت مرد

: امتیاز

مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

شاعر : جواد محمدی دهنوی نوع شعر : توسل وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

آقا! به جـان خـسـتهٔ من هم نگـاه کن!            رحمی به‌ حال این دل بی‌سرپـناه کن!

گم کرده‌ام مسیر رسیدن به دوست را            ای راه مستـقـیـم! مـرا سـر به‌راه کن!


تاریک شد دلی که ندیده‌است رویِ تو            خـورشید من! بیا و شبم را پگـاه کن!

از نـور توست روشـنیِ مـاه و آفـتاب            بر جان من بتـاب و مرا نـیز ماه کن!

عمری تو را صدا زده‌ام بعد هر نماز            لطفی بر این صدای پر از سوز و‌ آه کن!

آقـا! گـنـاه من شـد اگر مـانع ظـهـور؛            لطفا عزیز! عـفو بر این روسیاه کن!

: امتیاز

مدح و مناجات با امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام

شاعر : کمیل کاشانی نوع شعر : مدح و مناجات با ائمه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن قالب شعر : غزل

بر خـاتم پیـغـمبران نقـش نگـین بودی            پیش از غـدیر خم امیرالمؤمنین بودی

نور تو را آدم به ساق عرش رحمن دید            روز ازل دست خـدا در آسـتین بودی


در طور سینین با کـلیم الله، هم‌صحبت            در چرخ چارم با مسیحا همنشین بودی

خضر نبی از چشمه‌ات آب بقـا نوشید            تو باغـبان مزرع زیـتون و تین بودی

از تو الفـبای اصول معـرفت آمـوخت            آمـوزگـار خاص جـبـریل امـین بودی

قـرآن گـواهی می‌دهد که بعد پیغـمـبر            السابقـون السابقـون در امر دین بودی

از سفرۀ دنیا فقط نان و نمک خوردی            شصت و سه سالی میهمان روی زمین بودی

از قول (مَا ازْدَدْتُ يَقِينا) ی تو فهمیدم*            علم الیقین، عین الیقین، حق الیقین بودی

شأن تو را ای علت خلـقـت نفـهـمیدند            تـنهـاترین تـنهـاترین تـنهـاترین بودی

*امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً

«اگر پرده‌ها برداشته شود، بر يقين من چيزى افزوده نمى‌گردد».

کشف الغمة، ج ۱، ص ۲۸۶ 

: امتیاز

مدح و منقبت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام

شاعر : هادی جانفدا نوع شعر : مدح وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

ذکر خداست روشنی جان مهـر و ماه            ذکر خـداست راز شب و جلـوۀ پگـاه

ذکر خـداست چـشمۀ جـوشان زندگی            بی ذکر او نروید از این خاکدان گیاه


چون کشتی شناورِ در عـشق،‌ کائنات            با ذکـر او روانه بدان کوی و بارگـاه

ذکر خدا شبـیه به پـیـری سـپـید مـوی            دیده شده‌ست پیش روی مـرشدان راه

ذکر خـدا شـبـیـه جـوانی سـیـاه‌ چـشـم            با انــبــیـا مـشـاهـده گـردیـده گـاه‌ گـاه

او بوده است مونس یونس به بطن حوت            او بوده است همدم یوسف به قعر چاه

او شد برای حضرت موسای ما مراد            او شد به طیب مـولد عیسای ما گـواه

ذکر خـدا حجاب مـقـامات فـاطمه‌ست            آئـیـنـه‌ای کـه راه نـدارد بـه آن نـگـاه

ذکر خدا کسی‌ست که خـتم پـیـمـبران            می‌آورد بـه سـایـۀ شـمـشـیـر او پـنـاه

کفرم مبین که قـبلۀ سیّار ما کسی‌ست            کو کعبه داشت در قدمش شأن زادگاه

خلقی بشر گـرفـته عـلی را به جاهلی            جمعی خدا گرفته عـلی را به اشـتـباه

او در پی هدایت مردم به صف کشید            از معـجـزات لشکـر و از اولـیا سـپاه

اُمّت مگو که این فقط از کور ممکن است            بی‌راهه را سه بار گـزیدن به شاه‌راه

از اشـتـیـاق دیـدن ایــوان و گـنـبـدش            افتاده است از سر هـفت آسـمان کلاه

جایی که هست روی من از بخششش سپید            جایی که شمس می‌دمد از جلوه‌اش سیاه

در محضرش یکی شده اظهار شعر و شرم            آنجا کـه کـوه فـضل نـدارد نمـودِ کـاه

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها قبل از وفات

شاعر : ناصر دودانگه نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

پُـر از توأم دم آخـر، ز غـیر تو بری‌ام            دلم برای تو لک زد، مرا نمی‌بری‌ام؟!

به شوق اینکه بگیری مرا در آغوشت            من از حیات گذشتم؛ به مرگ مشتری‌ام


حـباب زیـر قـدم‌هـای مـن نمی‌شـکـنـد            نمانده هیچ اثـری از شکـوه حـیدری‌ام

حسین! چشم تو روشن به شام برگشتم            هنوز خانه به دوش مـصیبت سری‌ام،

که شمر آمد و از تن برید و بر نی زد            بـریده مثل هـمان ضجـه‌های آخـری‌ام

حسین! کـشته مرا حکمت نفـس زدنت            هنوز عـطر تو جامانده روی پیرهنت

: امتیاز

زبانحال حضرت زینب سلام‌الله‌علیها قبل از وفات

شاعر : سیدهاشم وفایی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : مخمس

ای که چـراغ یـاد تو، شد نـور عـیـنم            بی تـو اسـیـر درد و رنـج عـالـمـیـنـم

ای آرزوی خفته در خون، ای حسینم            بعد از تو چشمانم پُر از خون جگر شد


از آتـش داغـت، دل من شـعـله‌ور شد

امشب دل من در حصار درد، تنهاست            امشب دلـم تـنگ تو و دیـدار بابـاست

امشب دلم مشتاق وصل روی زهراست            ازداغ هجـرانت غـمـی جـانـکـاه دارم

بعد از تو، عمری مثل گُل کوتاه دارم

بعد از تو غم، در سینۀ من موج‌زن بود            بعد از تو تنها مونـسم این پیـرهن بود

این پیرهن ای کاش بهر من کـفن بود            از شوق وصلت سینه‌ای پُر جوش دارم

پـیــراهـنـت را بــاز در آغــوش دارم

ای رهـنـورد و رهـبــر راه عــقــیــده            مــرغ دلــم بـار دگـر سـویـت پــریـده

آیــم بـه دیــدار تـو، بـا قــد خــمــیــده            محـبـوب قـلب خـستۀ زینب! کجایی؟!

امـشـب تـو بـایـد پـیـشـواز زینب آیـی

در وادی طف، روز عـاشـورا بـرادر            تــا پــیــشــوازت آمــدم بـا دیــدۀ تــر

بر حـنـجـر تو بـوسـه دادم جای مادر            رفتی و دل دنبال تو، مهجور می‌رفت

با رفتنت از چشم زینب، نور می‌رفت

آن لحظه‌ای که با هزاران درد جانکاه            جـسم تو را در قـتـلگـه دیـدم به ناگـاه

بـوسه زدم بر حـنـجـرت با نـالـه و آه            گفتم پس از تو از جهان، سیرم حسینم

با رفـتـن تـو زود می‌مـیـرم حـسـیـنـم

تو شور صبـر و مـذهـبم بودی برادر            آمــوزگــار مـکــتــبــم بــودی بــرادر

تـو شـاهـد تـاب و تـبـم بــودی بـرادر            در هر کجا باشی، مـرا نـور وجـودی

من بی تو می‌مُردم، اگر با من نبودی

ای ذکر یـادت چـلـچـراغ هر شب من            در هر نـفـس نـام تو شد ذکـر لب من

بـا نـام تـو پـایـان پـذیـرد مـطـلـب من            گفتا سخن از درد من، طبع «وفایی»

با وصل تو پـایـان پـذیـرد این جـدایی

: امتیاز