-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
با ما بگو: از رسم خاطرخـواه بودن با جسم و با جان پیشمرگ ماه بودن از پا گرفتن، قـد کشیدن در بر عشق از ســوخـتـن آگـاه و نـا آگــاه بــودن هنگام ظلمت مثل برق از جا جهیدن در اوج طـوفـان یـارِ شـمعِ راه بودن با ما که عمری در عزایش گریه کردیم چـیزی بگـو از اشک بودن، آه بودن ای نخلِ کمسالِ تناور، مهـربان باش با دسـتهای خـسـتـه از کـوتاه بودن ای کـودک ده ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
در یـازده بـهـارم، تـنـهـا حـسـین گفتم یاد حسن که کردم، یک یاحـسین گفتم عـمّه نـوازشـم کرد، زیرا حـسین گفتم به تو عـمو نگـفـتـم، بـابـا حسین گفتم! باید هـمه بـدانـنـد، در زیـر دیـن هستم عـبداللـهـم ولی من، عبدالحـسین هستم مانند قـاسم عـزمِ کـشـته شدن که دارم در رگرگ وجودم، خون حسن که دارم گیرم زره ندارم! یک پیرهن که دارم! جـای کـلاهخـودم، عـمامه من که دارم بـگـذار مـن بـیـایـم تا راه حـل بـسازم مثل حـسن بجـنگـم صدها جمل بسازم بی اکبر و ابالفضل، دور تو بود خلوت گفتی بمان به خیمه، گفتم عمو اطاعت عمه مراقبم بود، با صد هزار زحمت تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت! دیدم به قصد قتلت، لشکر به راه افتاد تا پـیکـر شـریـفـت، در قـتـلگـاه افـتاد بر پیکرت کـشیدم، با گریه پیکـرم را دادم نشان به عالم، آن روی دیگرم را نـذر سـر تو کـردم، دسـتان لاغـرم را بازو شکست و دیدم بازوی مـادرم را شکر خدا که من هم، پای تو جان سپردم دیدی که من دلیرم! دیدی به درد خوردم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـاندهام همرهان رفـتـند و من جا ماندهام رفـتی و دیـدم دل از کـف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل آن سو، عشق این سو میکشانْد از دو سو، این میکشانْد، آن مینشانْد عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا: هست یک صحرا عدو عشق گفتا: یکتـنـه مـانـده عـمو عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل عشق گفت: از عاشقان باشی خجل عـقل گفتا: نی زمان مستی است عشق گـفتا: موسم بیدستی است راهیام چون دید، عقل از پا نشست عشق، دست عقل را از پشت بست خـاطـر افـســردهام را شــاد کـن طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر هم بُوَد روی تو چون روی پـدر بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـدهام در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـدهام من نخـواهـم تا به گردت پر زنم آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم دوست دارم در رهت بیسر شوم آنقَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازیام وای مـن! گـر از قـلـم انـدازیام هست، بعد از نیستی، هستی من شاهـد عـشـق تو، بـیدسـتـی من گو شود دست من از پـیکـر جدا کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
بارگاهی که شده عرش خدا کَـفشکَـنش لـشکـری پـای نـهـادنـد به روی بـدنـش این حسین است که مانده است تنش روی زمین؟! یا روی خاک، به لب آمده جان حسـنش یـک نـفـر درصـدد غـارت عـمـامـۀ او یک نـفـر آمـده تـا کـه بـبـرد پـیـرهـنش دور تا دورِ حـرم دسـت حـرامیهـا بود وارد معـرکه شد شیر یل صف شکـنش رجـز شـیر جـمل نعـرۀ مـستـانۀ اوست یاحسن بود که میریخت ز کنج دهـنش آمد و داشت به لب آیۀ "فَـاخْلَعْ نَعْـلَـيْك" گفت سیناست همین سیـنۀ غرق محـنش بیوضو آنکه نبرده است دمی نام عمو بود با شمر درآن مهـلکه روی سخـنش به ادب نافـهگـشایی کن ازآن زلفِ سیاه جای دلهای عزیز است به هم بر مَزَنَش بود آن لحـظه دعای لب عـطـشان عمو که میان دل خود داشت غـم یـاسـمـنـش یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از دست حـسود چمنش وای از بال و پرش، رفت به غارت با تیغ وای از حنجرهاش، حرمله شد راهزنش وطن آغوش حسین است، خوشا عبدالله لاأقل جان نسپرده است به دور از وطنش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟! ای که عزّت همهاش در نظر رحمت توست آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟! بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟! عمویم روی تراب است، به خود میپیچد جگرش تشنۀ آب است، به خود میپیچد بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟! رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟! گرگها دور تن محـتضرش ریختهاند چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـتهاند آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده شمر با خـنجر کـندش شده است آماده به پرستوی زمینگـیر و اسیر اذن بده دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را دست خود را جلوی تیغ سپر میسازم سـر خود را به فـدای سـر او میبـازم عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود به سختی از وسط نـیـزهها گـذر کردم هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد چه خوب میشد اگر مشک آب سقا بود زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود برای کـشـتنتان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود بلند شو؛ که همه سوی خیمهها رفـتند من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت شعـلۀ بال و پرش میل سفـر داشت آن که در این یـازده سـال یـتـیـمـی تا که عـمـو بود انـگـار پدر داشت از چه بـمـانـد در این خـیـمۀ خالی آن که ز اوضاع گودال خبر داشت گفت: به این نیزۀ خشک و شکسته تکـیه نمیزد عـمـو یار اگر داشت رفـت مـبادا بگـویـنـد غـریب است یا که بگویند عمو کاش پسر داشت در وســط بُـهـت دلــشـورۀ زیـنـب شکر خدا دست، یعنی که سپر داشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
دارد سرش را میبُرد در پیـش رویم ای عمه میخواهم روم پیـش عـمویم باید عـمـوجـان در مـسـیـر تو بمـیرم جـای دگر مُردم به بـابـایم چه گویم؟ مثـل هـمیـشـه بـاز میآیـم بـه سـویت بیسـابـقـه است اما نـمیآیی به سویم از بس که در آغوش تو بودم عموجان فرقی ندارد با تو دیگر عـطر و بویم جـام بـلا را دادی ای سـاقی به قـاسم راضی نـشو چیزی نـباشد در سبـویم گر نیستم شیب الخضیب اما عمو جان مانند مویت غرق در خون است مویم شکر خـدا تـیر سه شعبه راحـتم کرد از بغض چندین سال مانده در گـلویم امروز اگر جـانـم برای تو نمیرفـت روز قـیـامـت پـاک میرفـت آبـرویم میخـواسـتـم آخـر بـرای تـو بـمـیـرم دیــدی بــرآورده شـد آخــر آرزویــم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
باز هم با اشتیاق و دور از فکر و خیال محضِ کسبِ فیضِ عرفانی فراهم شد مجال زیرِ خیمهگاهِ روضه، تا قیامت جایِ فرش پر گشوده جبرئیل و صد ملَک گسترده بال نامهٔ اعمالمان را داده عـمری شستـشـو محو کرده معصیتها را همین اشکِ زلال ذکر ما از کودکی تا به کهنسالی؛ حسین ای خوشا عمری که اینجا میرود رو به زوال در حسینی بودن و در جان سپردن پایِ عشق هیچ تعریفی ندارد قدّ و قامت، سنّ و سال تا قیامت، کربلا، روز دهم، اثـبات کرد پایـبـندِ حق شدن بسیار دارد قـیل و قال آنچـنان آمـد به مـیدان یـادگـار مـجـتـبی شد زبانِ شعرم از این جرأتِ جانانه، لال تیغِ شمشیر آمد و وقتی که شد دستش جدا آمد و انداخت دورِ گردنش غیرت، مدال آن به آن ذکر لبش شد؛ لا أُفارِق عمّی و در دلِ گودال جان داد عاقبت این نونهال بارِ خود را با شهادت بست و نامش ثبت شد در مـیـانِ نـام هـفـتـاد و دو یـارِ ایـدهآل بود عـبـدالله و خـون در راهِ ثـارالله داد پایِ فرزندانِ زهرا مال و جان را بیخیال ذکر ما هم کاش باشد لا أُفـارِق مِنْ امام دور بودن از امامِ عصرمان باشد ملال عهد میبـندیم در روضه شبـیه مهـزیار بیحضورش؛ زندگی باشد برایمان محال بر لبِ منجی هنوز آوایِ "هَل مِن ناصر" است دستِ بیعت میدهیم امشب بدونِ شرحِ حال حالمان معلوم! میسوزیم از داغِ حسین میرسد تا که نمانَد خونِ جـدّش پایـمال انتـهـایِ راهِ عـاشـوراست آغازِ ظهـور جـا نـمـانـیـم از سپـاهِ انـتـقـامِ بیمـثـال!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
رفت قاسم، رفت سقا و علی اکبر... عمو من ز تو تنهـاتر و از من تو تنهاتر عمو نیست زور و بازویم مثل علی اکبر ولی هست اما غـیرتم مثل علی اصغـر عمو به سکینه گـفتهام غصه نخور از رفـتنم دستهای من فدای معجرت دخـترعـمو زمزمِ خون راه افتادهست، دست و پا نزن میدوم سوی تو مثل هاجرِ مضطر عمو دور خواهم کردشان با دستِ خالی یک تنه دورهات کردند اگر با نیزه یک لشگر عمو جایِ بـابـایـم پـدر بـودی بـرایـم سـالها ای عزیزِ مهربانـتر از پدر مـادر، عمو آمدم یـک ثـانـیـه زنـده بـمـانی بـیـشـتـر عمه رویت را ببـیند دفعهای دیگر عمو بینِ نیزه خوردنت جورِ مرا هم میکِشی زحـمـتت دادم حـلالـم کـن دم آخـر عمو نیزه خورده پهلویت افتادهای روی زمین آمده انـگـار مـادر بـاز پـشـت در عـمـو حرمله با تیر جسمم را به جسمت دوخته برنمیدارم اگر از پـیکـرت پیکـر عمو من ندارم دست؛ اما برندارم از تو دست تا دم جـان دادنـم مـانـنـد آبآور عــمــو بین مقتل بدتر از شمشیرها، دشنامهاست تو خجالت میکشی ای کاش بودم کر، عمو چون تمام کودکی حالا در آغـوشِ تـوأم نیست پایانی برای من از این بهتر عمو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
در عـشـق، بـنـای نـیکنـامـی دارند جـسماند که یک جـان گـرامی دارند در لحـظۀ گـودال، یکی باز دویـد ...این جـانبهکـفـان مگـر تمامی دارند ************ گودال که خـتم ماجـرا نیست، بـبـین این تـازه شـروع رزم عـبـدالله است ************ در مـعـرکـه دسـت او قـلـم شـد، امّا نـگـذاشـت کـه از قـلـم بیـفـتـد نامش ************ شـب آمـد و بـاب ابـتــلا را بـسـتـنـد طـومـار شـگـفـت کـربـلا را بسـتـند در آخــر سـطـر، نـام عــبـد الله و... پــرونــدۀ نــام شـــهــدا را بــسـتـنــد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
چون باد در حرارت دشت و دمن دوید چون بوی گل بلند شد و در چمن دوید وارونـه اسـت شـیـوۀ صـحـرای ابـتـلا رو بـه شـکـارگـاه، غـزال خـتـن دویـد میخواست ایستاده نسوزد شـبیه شـمع خـورشـیـدوار با هـمـۀ سـوخـتـن دویـد مردان، زره به قـامت مـردانه بستهاند این نوجوانِ کیست که با پیرهن دوید؟ با اشـتـیـاق رفـت به آغــوش قـتـلـگـاه غربتکشیده بود و به سوی وطن دوید تـیغ بـرهـنـه مـنـتـظـر دستبـوسیاش با سـر به پـایبـوس تـن بیکـفـن دویـد آغـشـته شد به خـون خدا خون پاک او وانـگـاه در رگـان عـقـیـق یــمـن دویـد یا رب چه رفت بر سر عبداللَه و حسین؟ زینب نشـست، فـاطمه آمد، حسن دوید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
وقتی عدو به روی تو شمـشیر میکشد از درد تـو تـمــام تـنـم تــیـر مـیکـشـد طـاقـت نـدارم این همه تنها بـبـیـنـمـت وقـتی که چلّه چلّه کـمـان تـیـر میکشد این بغضِ جانستان که تو بیکسترین شدی پـای مـرا بـه بـازی تـقــدیـر مـیکـشـد ای قــاری هـمـیــشــهٔ قــرآن آســمــان کار تو جزء جـزء به تـفـسـیر میکـشد اینکه زِ هر طرف نفـست را گرفتهاند آن کوچه را به مسلخ تصـویر میکشد بـرخـیـز! ای امـام نـمــاز فـرشـتـههــا لـشکـر برای قـتل تو تـکـبـیـر میکشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
روح والای عبادت به ظهـور آمده بود یا که عـبـداللَه در جـبهـهٔ نور آمده بود؟ کـربـلا بـود تمـاشـاگـر مـاهی کز مهـر یـازده لـیلهٔ قـدرش به حضور آمده بود یازده برگ، گل یاسِ حسن بیش نداشت که به گلزار شهادت به ظهور آمده بود یوسف دیگـری از آل علی، کز رخ او چشم یعقوب زمان باز به نور آمده بود بـاغـبـان در ورق چهرهٔ گـرمـا زدهاش گلشن حُسن حَسن را به مرور آمده بود صورتش صفـحهٔ برجـسـتهٔ قـرآن کریم صحبتش معنی تورات و زبور آمده بود بیکلاه و کمر از خیمه چو قاسم بشتافت بسکه از تاب تجلّی به سرور آمده بود قتلگه طور و حسین بن علی، چون موسی به تـمـاشـای کـلـیم اللَه و طور آمده بود به طواف حـرم عـشـق ز آغـوش حرم دل ز جان شُسته به شیدایی و شور آمده بود طفل نوخاسته برخاسته از جان و جهان آسمان زین همه غیرت به غرور آمده بود بر دل و پهلوی این عاشق و معشوق، دریغ نیزه و تیر ز نزدیک و ز دور آمده بود دست شد قطع ولی دل ز عمو، قطع نکرد طفل این طایفه یا رب چه صبور آمده بود گرچه لبتشنه به دامان امامت جان داد بر سرش فاطمه با ماء طهور آمده بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم عمه با قـاسم مگر اصلا برادر نیستم؟ تو به فکر بچهها، زنها، به فکر خیمه باش من بزرگم، لااقل کمتر ز اصغر نیستم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
هر کَس برای تو به تن خود کـند سیاه او را خـدا ز عـرش مُـعـلّی کـند نگـاه اشـکِ بـرای تـوسـت همـانـند کـیـمـیـا سازد سـفـید، رویِ هر آنکه بـود سیـاه این خانه مأمنیست که زهراست صاحبش چـادُر سـیاه او به همه هست جـانپـناه شویـنـدهتر ز آب بهـشـتیست گـریهها گـردد ثـواب بـار تـو بـاشـد اگـر گـنـاه بردار یک قـدم تو برای حـسین و بعـد بنـشـین ببـین که کوه بخـشد خدا به کاه شانه به شانه مهدی زهـرا کنار توست در بین روضه میکـشد او همره تو آه امـشـب خـدا کـند ببـرد هـمـره خودش مـا را کـنـار تـشـنـۀ گـودال قـتـلــگــاه عـبـدالله آمده که عـمـو را کـند کـمـک جای پـدر رسـیده سرآسـیـمه در سـپـاه او آمده که دست خـودش را سِپَـر کـند بر پیکری که پا خورد از هر که بین راه شاید کمک کند به عمو تا که بیش از این با نـیـزه جـا بجا نـشـود جـسـم پـادشـاه بـیـرون زده ز بین سِپـَر دنـدۀ حـسـین یا رب برای هیچ شهـیدی چنین مخواه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
طـفـلی اگـر بـزرگ شـود با کـریـمهـا یک روز میشـود خودش از کـریمها طفـل حـسن شدم بـغـلت جا کـنی مـرا آهی که میکشد جگر من، مرا بس است شوقی که سر زده به سر من، مرا بس است از هیـچ کس کـنـار تو بـیـمی نـداشـتم دستی كـریم هـست كه نـذر خـدا شود وقـتی نـیـاز بود، به وقـتـش جدا شود باید برای خود جگری دست و پا كنم دیگر بس است گرم دلِ خویشتن شدن آمــادهام كــنـیـد بــرای كــفــن شـــدن یك نـیـزهای نماند دفـاع از عـمو كنم؟ آمـادهام كه دست دهـم پـای حـنجـرت تیر سه شعبهای بخورم جای حنجرت سوگند ای عمو به دلِ خونِ خواهرت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
روضههای شب پنجم چقدر جانکاه است سیـنهزنها، حـسـنیها شب عبدلله است روضه امشب سخن از دست شکسته دارد غـصۀ کـوچه و یک مادر خـسـته دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
پس از او رخت بر بسته طراوت از چمن اینجا نباشد او به پایان میرسد دنیای من اینجا بیا ای مرغ روح من قفس را بشکن و پر زن خودت را در هوایش کن رها از بند تن اینجا تنفـس میکنم این زندگی را در کنار او پُرم هر لحظه با او از هوای زیستن اینجا غزال تیزپای من شود مست از شمیم او پِیِ نافه خودش را میرساند از خُتَن اینجا نمیبینم به جز شمشیر و سنگ و تیر در این چاه ندارد یوسفم یک جای سالم در بدن اینجا گمانم وقت دفـنش بـوریا لازم نـدارد او که دارد از هزاران زخمِ بر پیکر، کفن اینجا چه قابل دارد این دستم، برایش من پسر هستم پدر افتاده در آغوش طفلش پاره تن اینجا پس از من تازه آغاز مصیبتهای او باشد به غارت میرود مجموع میراث کهن اینجا به غارت میرود عـمامه پیـغـمبر خـاتم نیاید در هوای آن اویسی از قَرَن اینجا؟ یقین دارم که آن در دستهای ساربان باشد نمی یابد کسی هرگز عقیقی از یمن اینجا حرامی، جامه من پُر بهاتر از لباس او است به جای او درآور از تن من پیرهن اینجا مرا شرمنده زهرا نکن در روز محشر، تیغ سر ناقابل من نه، بِبُر سر از حسن اینجا صدای مـادرش از گوشه گـودال میآید کجا هستند مَحرمها، نباشد جای زن اینجا ندارم طاقت این روضههای سهمگینش را بیا ای حرمله تیر خلاصی را بزن اینجا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
بُرده است بنده سوی مولا هر زمان دست شد واسـطه بیـن زمـین و آسـمان دست جـز از در ایـن آسـتـان خـیـری نـدیـده وا کرده هر کس رو به دست این و آن دست در سجـده و بر خـاک افـتادن زبان سر وقـت قـنـوت و ربـنا گـفـتن زبان دست در پـهـنـه تـاریـخ اگـر کـنـکـاش بـاشـد دارد بـرای مـا هـزاران داسـتان دسـت خـیـبر برای خود دژ مـسـتحـکـمی بود تا آن زمان که زد به در یک پهلوان دست اسـلام را پـیــروز مـیـدان کـرد حـیـدر حق زد برای قـدرت این بـازوان دست جـانهـا به قـربـان مـرام آن کـسـی کـه در اوج قدرت میگرفت از ناتوان دست با دست پر برگـشـته مسکـینی که حتی یـکـبـار بـرده بر در این آسـتـان دسـت با قصد بیعـت سوی او آمد که آن روز انداخـت بر دستان مولا ریـسمان دست یـک روز در جـنـگ اُحـد آقـای عـالـم تهـدیـد را از جانب مولاش رانده است یک روز حـیـدر در دفـاع از پـیـامـبـر امـروز عـبـد الله پـای کـار مـانـده است تـا گـفـت پـیـر کـل عـالـم یـنـصـرونـی در بیعتش بالا گرفت این نوجوان دست راه گلو را داشت طی میکـرد خـنجـر سد کرد راه حمـلهاش را ناگهـان دست مـانـنـد ابــراهــیــم شــد در آزمــونــش چون سربلند آمد برون از امتحان دست آمـد بـه مـهــمـانـی آغــوش عـمــویـش هـدیـه چه آورده برای مـیـزبـان؟ دست زینب دو دستی بر سرش میزد در آنجا میرفت وقتی سمت چوب خیزران دست هر قـدر کـمـتر در غـم او زد به سیـنه روز قـیامت بـیـشـتر بـیـند زیـان دست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
حق بده خیلی هوایِ بوسههایت کردهام از عموجان بیـشتر بابا صدایت کردهام عـمـه دسـتـم را گـرفـتـه بود امـا آمدم؛ فکرکردی که عمو جانم رهایت کردهام مقـتل مـأثـور هـسـتم غـارتِ گودال را ازدحـامِ زخـمهـایت را روایـت کـردهام خواست تا دستت زند با دستِ خود نگذاشتم پیـش تو اُفـتاد دسـتی که فـدایت کردهام پیشِ دادِ مادرت پیراهنت را کَند و بُرد دید لشکـر آمدم خود را عـبایت کردهام هرچه میخواهند بر من میزنند و میروند شُکر قدری از نوکِ نیزه جدایت کردهام خواستند از تو جدا سازند من را که نشد آه شـرمـنـده اگر که جـابـجـایت کردهام آخرین تیرش کشید و حرمله نزدیک شد دیدی وقتی که سپر خود را برایت کردهام سینهام را سینهات را عاقبت با زور دوخت حنجرم را حنجرت را روی هم بدجور دوخت
: امتیاز
|
























