
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی
-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل
-
سایت مقام معظم رهبری
-
سایت آیت الله مکارم شیرازی
-
سایت آیت الله نوری همدانی
-
سایت آیت الله فاضل لنکرانی
-
سایت آیت الله سیستانی

![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آغـوش بــارگـاه تـو تـا بـار عــام داد احـلی من الـعـسل به من تـلـخکـام داد عرش خـدا همیشه به تو تکیه میزند اینبار تکـیه بر تو در آن ازدحام داد دیـدم نگـاه بیرمـقـت سوی خـیـمـهها آرامـشـی عـجـیـب به اهـل خـیـام داد لبخند تشنۀ تو ترک خورد از عـطش وقتی فـرات بر لب خشکـت سلام داد ای حیِّ لایمـوت چرا زیر دشـنهای؟! جان را سزاست پای تو عالی مقام داد صبح تن تورا چه کسی بر زمین کشید؟! جـسم تو را به چکـمـۀ نا اهل شام داد دلشورهای به سینۀ پاکت جلـوس کرد باید تو را شـهـیـد غـم خـیـمـه نـام داد ممنون تیغ هستم از اینکه در آن غروب دسـت مـرا دوبـاره به دسـت امـام داد وقتی چـکـامـههای لبت گفت یا حسن حُـسـن خـتـام بـر غـزلـی نـاتـمـام داد زهرا رسید و بر تن زخمی تو گریست با گـریـه زخـمهـای تو را الـتـیـام داد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
دردم، ز کودکیست که با روی همچو ماه آمـد بـرون، به یـاری آن شـاه بیسـپـاه بیتاب چون دل از بر زینب فرار کرد آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه کای عمّ تاجدار! به خاک از چه خفتهای؟ برخـیـز از آفـتـاب بیـا تا به خـیـمهگـاه نشنـیدهای مگر سخن عمه را چو من؟ تنـهـا ز خـیـمـه آمـدهای نـزد این سـپاه هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب بازگرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه میگفت و میگریست، که دژخیمی از ستیز تیـغـی حـوالـه کرد به آن مـاه دین پناه آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ دست اوفـتـاد از تن مـعـصـوم بیگـناه بیدست، جان سپرد به دامان عم خویش چون ماهیِ به لُجّۀ خون مانده در شناه میداد جان به دامن شاه الغـیاث گـوی میکرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عمو ببین به چه حالی رسیدهام اینجا ز خـیـمـهگـاه به سویت دویدهام اینجا تـمـام عـمـر کـم من نثار یک نفـست نـفـس نـفـس زدهام تا رسـیـدهام اینجا اگرچه کـودکـم اما مـعـیـن تو هـسـتم نـوای بیکـسیات را شـنـیـدهام اینجا غـریبی تو به آتش کـشـیـده جان مرا اگـر که آه ز سـیـنـه کـشـیـدهام ایـنجا چه قابلیست که افتد به پای تو دستم که دل به راه تو از جان بریدهام اینجا برای دیدن بـابـا دلـم بسی تنگ است به خواب وصل، پدر را چو دیدهام اینجا ز تـیـر حرمله پـرپر زدم، ولی شادم که روی دامـن تـو آرمـیـدهام ایـنـجـا نمیکـنم دگر احساس تـشـنگی، زیرا ز شهد جـام شهـادت چـشـیـدهام اینجا نوشت کلک «وفایی» که با شهادت خود حــمــاســۀ دگـری آفــریـدهام ایـنـجـا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
عـمـه تـا دیـر نـشـده بـذار بـرم مثل تو دلـواپـسـم خـیلی بـراش انـگـاری دیگه نـفـس نـمیکـشه حرمله ببین چیکار کرده باهاش! عــمـه جـانِ مـادرت بـذار بـرم تا بـه دادِ زخـم پـهـلـوش بـرسم سنگای بدی زدن، میخوام برم بـه جـراحـتـای ابـروش بـرسـم عمه خـواهش میکـنم بذار برم شـبـیـه خودت حـالـم خـیلی بـده تنها نیستم اونجا غـصه مُ نخـور مـادرت هم تـوی گـودال اومـده اگه دیر برم بـازم یتـیـم میشم! بیـشـتر از عمو، پدر بوده برام وقتی سایهش نـباشه رویِ سرم دنیا رو یه لحظه حتی نمیخوام خیلی بَر خورده به غیرتم، ببین اهل کوفه چی آوردن به سرش! عـمـه جان اگه به مـوقـع نرسم زیر چکـمـههای شمرِ پـیـکرش فـدای چـشـات بـشم گـریه نکـن تو هـوامو خـیلی داشتی همیشه به جـون بـابـام قــسـم اگـه بـرم عمو از دست تو دلخور نمیشه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در شهادت عبدالله بن الحسن
برادر تشت خون را لالهباران کرد، یادم هست و بغض خویش را در سرفه پنهان کرد، یادم هست صدا زد: رفتم اما با تو در هر حال خواهم بود برادر! با تو تا هنگامۀ گودال خواهم بود برادر پای حرفش ماند و با من در سفر آمد برادر پا به پایم با همان خـونِ جگر آمد برادر آنکه شمشیرش خرافات جمل را کشت شکوهش جبت و طاغوت جهان، لات و هبل را کشت سخن فرمود با لبهای قاسم، مرگ شیرین شد و ثاراللّهیام با خون عـبداللّه رنگـین شد درون مقتل اینک لطف خود را بیشتر کرده برایم دست خود را سایۀ سر نه، سپر کرده بیا خواهر، ببین خون جگر بر خونم افزوده شکست آن شیشۀ عطری که لبریز از حسن بوده شمیمِ عطر او را در مشامم از ازل دارم به عبداللّهِ آغوشم، حسن را در بغل دارم عجب پیراهنی از دست خواهد رفت در بازار که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار یکی شد پیکرم با او، تو هم این را روایت کن شباب اهل جنّت را بیا با هم زیارت کن تو هم مانند من دور از وطن هستی، بیا خواهر اگر دلتنگ آغوش حسن هستی، بیا خواهر شبیه کودکیهامان بساط گـریه برپـا کن بیا یک بار دیگر چادرت را خیمۀ ما کن بیا خواهر، بیا این حنجر کوچک سخن دارد گـلوی سرخِ عـبداللّه آهـنگ حـسـن دارد بیا خواهر که دارد از گلویش این دم آخر صدای روضه میآید، صدای روضۀ مادر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
آمد به میدان، لشکر غم را خبر کرد از خیمه نه، از سن و سالش هم گذر کرد! آه بــلــنـدش در دل آهـن اثـــر کــرد کوچک نخوانش، این پسر کار پدر کرد بغض جمل را بین دشمن شعلهور کرد با نعرۀ ابن الحـسن عـزم خـطر کرد مانند قاسم دشت را زیر و زبـر کرد سقا شد آنجا که عمویش را نظر کرد چـشم تـمـام خـیمه را ناگـاه، تر کرد آمد جلو، خود را بلاگـردانِ سر کرد اینجای مقتل عمهاش را خون جگر کرد ارثیۀ زهراست، دستش را سپر کرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
با ما بگو: از رسم خاطرخـواه بودن با جسم و با جان پیشمرگ ماه بودن از پا گرفتن، قـد کشیدن در بر عشق از ســوخـتـن آگـاه و نـا آگــاه بــودن هنگام ظلمت مثل برق از جا جهیدن در اوج طـوفـان یـارِ شـمعِ راه بودن با ما که عمری در عزایش گریه کردیم چـیزی بگـو از اشک بودن، آه بودن ای نخلِ کمسالِ تناور، مهـربان باش با دسـتهای خـسـتـه از کـوتاه بودن ای کـودک ده ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
در یـازده بـهـارم، تـنـهـا حـسـین گفتم یاد حسن که کردم، یک یاحـسین گفتم عـمّه نـوازشـم کرد، زیرا حـسین گفتم به تو عـمو نگـفـتـم، بـابـا حسین گفتم! باید هـمه بـدانـنـد، در زیـر دیـن هستم عـبداللـهـم ولی من، عبدالحـسین هستم مانند قـاسم عـزمِ کـشـته شدن که دارم در رگرگ وجودم، خون حسن که دارم گیرم زره ندارم! یک پیرهن که دارم! جـای کـلاهخـودم، عـمامه من که دارم بـگـذار مـن بـیـایـم تا راه حـل بـسازم مثل حـسن بجـنگـم صدها جمل بسازم بی اکبر و ابالفضل، دور تو بود خلوت گفتی بمان به خیمه، گفتم عمو اطاعت عمه مراقبم بود، با صد هزار زحمت تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت! دیدم به قصد قتلت، لشکر به راه افتاد تا پـیکـر شـریـفـت، در قـتـلگـاه افـتاد بر پیکرت کـشیدم، با گریه پیکـرم را دادم نشان به عالم، آن روی دیگرم را نـذر سـر تو کـردم، دسـتان لاغـرم را بازو شکست و دیدم بازوی مـادرم را شکر خدا که من هم، پای تو جان سپردم دیدی که من دلیرم! دیدی به درد خوردم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـاندهام همرهان رفـتـند و من جا ماندهام رفـتی و دیـدم دل از کـف دادهام خوش به دام عقل و عشق افتادهام عقل آن سو، عشق این سو میکشانْد از دو سو، این میکشانْد، آن مینشانْد عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز عقل گفتا: هست یک صحرا عدو عشق گفتا: یکتـنـه مـانـده عـمو عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل عشق گفت: از عاشقان باشی خجل عـقل گفتا: نی زمان مستی است عشق گـفتا: موسم بیدستی است راهیام چون دید، عقل از پا نشست عشق، دست عقل را از پشت بست خـاطـر افـســردهام را شــاد کـن طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر هم بُوَد روی تو چون روی پـدر بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـدهام در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـدهام من نخـواهـم تا به گردت پر زنم آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم دوست دارم در رهت بیسر شوم آنقَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازیام وای مـن! گـر از قـلـم انـدازیام هست، بعد از نیستی، هستی من شاهـد عـشـق تو، بـیدسـتـی من گو شود دست من از پـیکـر جدا کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
بارگاهی که شده عرش خدا کَـفشکَـنش لـشکـری پـای نـهـادنـد به روی بـدنـش این حسین است که مانده است تنش روی زمین؟! یا روی خاک، به لب آمده جان حسـنش یـک نـفـر درصـدد غـارت عـمـامـۀ او یک نـفـر آمـده تـا کـه بـبـرد پـیـرهـنش دور تا دورِ حـرم دسـت حـرامیهـا بود وارد معـرکه شد شیر یل صف شکـنش رجـز شـیر جـمل نعـرۀ مـستـانۀ اوست یاحسن بود که میریخت ز کنج دهـنش آمد و داشت به لب آیۀ "فَـاخْلَعْ نَعْـلَـيْك" گفت سیناست همین سیـنۀ غرق محـنش بیوضو آنکه نبرده است دمی نام عمو بود با شمر درآن مهـلکه روی سخـنش به ادب نافـهگـشایی کن ازآن زلفِ سیاه جای دلهای عزیز است به هم بر مَزَنَش بود آن لحـظه دعای لب عـطـشان عمو که میان دل خود داشت غـم یـاسـمـنـش یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از دست حـسود چمنش وای از بال و پرش، رفت به غارت با تیغ وای از حنجرهاش، حرمله شد راهزنش وطن آغوش حسین است، خوشا عبدالله لاأقل جان نسپرده است به دور از وطنش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟! ای که عزّت همهاش در نظر رحمت توست آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟! بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟! عمویم روی تراب است، به خود میپیچد جگرش تشنۀ آب است، به خود میپیچد بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟! رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟! گرگها دور تن محـتضرش ریختهاند چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـتهاند آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده شمر با خـنجر کـندش شده است آماده به پرستوی زمینگـیر و اسیر اذن بده دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را دست خود را جلوی تیغ سپر میسازم سـر خود را به فـدای سـر او میبـازم عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود به سختی از وسط نـیـزهها گـذر کردم هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد چه خوب میشد اگر مشک آب سقا بود زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود برای کـشـتنتان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود بلند شو؛ که همه سوی خیمهها رفـتند من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت شعـلۀ بال و پرش میل سفـر داشت آن که در این یـازده سـال یـتـیـمـی تا که عـمـو بود انـگـار پدر داشت از چه بـمـانـد در این خـیـمۀ خالی آن که ز اوضاع گودال خبر داشت گفت: به این نیزۀ خشک و شکسته تکـیه نمیزد عـمـو یار اگر داشت رفـت مـبادا بگـویـنـد غـریب است یا که بگویند عمو کاش پسر داشت در وســط بُـهـت دلــشـورۀ زیـنـب شکر خدا دست، یعنی که سپر داشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیهالسلام
دارد سرش را میبُرد در پیـش رویم ای عمه میخواهم روم پیـش عـمویم باید عـمـوجـان در مـسـیـر تو بمـیرم جـای دگر مُردم به بـابـایم چه گویم؟ مثـل هـمیـشـه بـاز میآیـم بـه سـویت بیسـابـقـه است اما نـمیآیی به سویم از بس که در آغوش تو بودم عموجان فرقی ندارد با تو دیگر عـطر و بویم جـام بـلا را دادی ای سـاقی به قـاسم راضی نـشو چیزی نـباشد در سبـویم گر نیستم شیب الخضیب اما عمو جان مانند مویت غرق در خون است مویم شکر خـدا تـیر سه شعبه راحـتم کرد از بغض چندین سال مانده در گـلویم امروز اگر جـانـم برای تو نمیرفـت روز قـیـامـت پـاک میرفـت آبـرویم میخـواسـتـم آخـر بـرای تـو بـمـیـرم دیــدی بــرآورده شـد آخــر آرزویــم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیهالسلام
باز هم با اشتیاق و دور از فکر و خیال محضِ کسبِ فیضِ عرفانی فراهم شد مجال زیرِ خیمهگاهِ روضه، تا قیامت جایِ فرش پر گشوده جبرئیل و صد ملَک گسترده بال نامهٔ اعمالمان را داده عـمری شستـشـو محو کرده معصیتها را همین اشکِ زلال ذکر ما از کودکی تا به کهنسالی؛ حسین ای خوشا عمری که اینجا میرود رو به زوال در حسینی بودن و در جان سپردن پایِ عشق هیچ تعریفی ندارد قدّ و قامت، سنّ و سال تا قیامت، کربلا، روز دهم، اثـبات کرد پایـبـندِ حق شدن بسیار دارد قـیل و قال آنچـنان آمـد به مـیدان یـادگـار مـجـتـبی شد زبانِ شعرم از این جرأتِ جانانه، لال تیغِ شمشیر آمد و وقتی که شد دستش جدا آمد و انداخت دورِ گردنش غیرت، مدال آن به آن ذکر لبش شد؛ لا أُفارِق عمّی و در دلِ گودال جان داد عاقبت این نونهال بارِ خود را با شهادت بست و نامش ثبت شد در مـیـانِ نـام هـفـتـاد و دو یـارِ ایـدهآل بود عـبـدالله و خـون در راهِ ثـارالله داد پایِ فرزندانِ زهرا مال و جان را بیخیال ذکر ما هم کاش باشد لا أُفـارِق مِنْ امام دور بودن از امامِ عصرمان باشد ملال عهد میبـندیم در روضه شبـیه مهـزیار بیحضورش؛ زندگی باشد برایمان محال بر لبِ منجی هنوز آوایِ "هَل مِن ناصر" است دستِ بیعت میدهیم امشب بدونِ شرحِ حال حالمان معلوم! میسوزیم از داغِ حسین میرسد تا که نمانَد خونِ جـدّش پایـمال انتـهـایِ راهِ عـاشـوراست آغازِ ظهـور جـا نـمـانـیـم از سپـاهِ انـتـقـامِ بیمـثـال!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها و شهادت عون و محمد علیهم السلام
بگو که صبـر، همیشه به نام زینب شد بـگـو که راحـت دنـیـا حـرام زینب شد بگـو که شـاهی عـالـم، مـقـام زینب شد بـگـو کـه طـایـفـۀ مـا غـلام زیـنـب شد وجــود او سـبـب اقــتــدار آفــاق اسـت بگـو که مرکـز فرماندهی عـشاق است قسم به هرچه که خوبی ست در زمین و زمان ندیـده هـیچکسی مثـل او چـنین و چنان ندانم اینکه فرشته است یا که یک انسان سزاست تا که به تعظیم او شود دو جهان مـفـسـری که کـلامـش کلام حـیـدر بود یقین کنید که زینب از این جهان سر بود زن است و قلب صبورش شده است غمخانه زن است دُرّ حـیـا را شده است دردانـه زن است و جانبهکف آورده بود جانانه زن است و پای غم ایستاد مرد و مردانه همانکه بین اسـارت به حـق دلیل آورد به چـشم، واقـعـه را ماتمی جمیل آورد اگـر که ام ابـیـهـاسـت، مـادرش زهـرا خودش که اُمِّ مصائب شده در این دنـیا به صبر، سلـسله کوه و دلش شده دریـا بـه عـشـق، سـایـۀ هـمـراه سـیـد الشهـدا خدا کـند که پـر از شـهـپرش جدا نشود دعـاش بـوده که از دلـبـرش جـدا نشود به روی صفحۀ تاریخ مجلسی برپاست چه مجلسی که در آن خواستگار او آنجاست پر است خانۀ مـولا و این ندا برخاست حسین، شرط عـروسی زینب کـبراست در آن زمـان که گـمان خطر رود باشد به هر کجا که حسیـنـش سفر رود باشد شـمـیم جـنّت اعـلا ز بوی چادر اوست نجابت است غباری که روی چادر اوست کسی که آبـرو از آبـروی چـادر اوست کدام دست پلیدی بهسوی چادر اوست؟ خـداسـت حـافــظ بـنـیـان چـادر زیـنـب مـلائـکانـد نـگــهــبــان چــادر زیـنـب ازل برای ابد غـم برای او میخـواست غمی به وسعتِ عالم برای او میخواست بگو مصیبت اعظم برای او میخواست و درد و داغ دمادم برای او میخواست ز غـصـهاش قـدِ عـالـم هـنوز تـا مـانده چه خاطرات عـجـیبی از او بهجا مانده به کودکی غم جانسوز مصطفی را دید به مـادرش اثـر ضرب کـیـنههـا را دید سر شکـسـته و ابـروی مرتضی را دید کسی که تشت پُر از خون مجتبی را دید هزار مرتبه خونجگر ز چشمش ریخت چقدر رخت عزا را به پیکرش آویخت رسیـد کـربوبـلا با حـسین و عـاشورا شکست قامتش از قصههای کرب و بلا دویـد در وسـط خـیـمـههـا که ای اَبـنـا! بـرادرم شـده تـنـهــا مـیـان ایـن اعــداء به گـریـه گـفـت سـری زیر دین آوردم دو نـوجـوان بـه فــدای حـســیـن آوردم گـذشـت تـا کـه زمــان وداع آخــر شـد زمان زنـدگـیاش بـا بـرادرش سـر شد زمین به لرزه درآمد که چشم او تر شد زمـان بـوسۀ زینب به زیر حـنـجـر شد نشست و گفت که جان میبری تو از خواهر مـبـاد ایـنکـه بـبـیـنـم تن تـو را بیسـر فـغـان ز جـانـب عـرش کـبـود مـیآمـد غـروب از وسـط خـیــمـه دود مـیآمـد و بــوی آب خـنـک کـه نـبــود مـیآمـد حـسـین، تـشـنـه ز مرکب فـرود میآمد زمـان قـطـع سـر عـشـق اول شـب بود و آنکه اینهمه را دیده بود، زینب بود رسید بر سر گودال و گفت ای مظلوم! سلام بر تو که از آب هم شدی محروم چه دید با دل خونین و چهرهای مغموم سری بریـده شد اما به طرز نا مـرسوم هزار و نهصد و پنجاه زخم بر تن داشت دوازده اثـر ضربه پـشت گـردن داشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال عون بن عبدالله علیهالسلام قبل از شهادت
با آنکه رؤیـای شهـادت در سـرم دارم آئـیـنهای در دل ز صـبـر مــادرم دارم من عون هستم عون، خواهرزادۀ نورم غـمنـامـۀ خـورشـیدهـا را در برم دارم شمشیر غیرت در نیام اذن میدان است یک کـربلا احساس در چـشم ترم دارم جای من اینجا نیست، من از آسمان هستم تصویری از پرواز در بال و پرم دارم جان، این امانت را خداوندا بگیر اینک من شرم از جانی که با خود میبرم دارم کو آن زمـانی که بـبـیـنـم با نگـاه شوق در این بیابـان زخـمها در پیـکـرم دارم دشمن نمیداند که من از نسل خورشیدم دشمن نمیداند که صبر از مادرم دارم جان، هدیهای کوچک برای بارگاه توست آنسان که من شرم از وداع آخرم دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
با کلافی به شوقِ بیش از پیش آمدم خـیـمـه یـوسـف دلریـش وسعِ کـم داشتم، بـبـیـنـش بیش برگ سبزیست تحـفۀ درویش عذرخواهم اگر کم است حسین دلم از غـربتت شکـست حسین رخـصـتی، ذوالفـقـار در دستم چـادر عــزم بـر کــمـر بـسـتـم این همه داغ بود و... نشکستم دخـتـر مـرتـضی عـلـی هـستم کوه صبرم، خودت که میدانی بـپـذیـر از من این دو قـربـانی هر چه غـم داشـتـی خـریـدارم چـه کـنـم؟ عـاشـقـم گـرفـتـارم به خـدا مـن بـه تـو بـدهـکـارم قـسـمـت مـیدهـم که نـاچــارم امـر کن! جـان فـدای فـرمانت هـمـۀ هـســتـیام بـه قـربـانـت بـه تـنِ پـاکــشـان کـفـن رفـتــه زره جـنـگِ تـن بـه تـن رفـتـه عـطـر گـلهـام تا خُـتَــن رفـته جـگـر شـیـرشـان به من رفـته بـیـن ســردارهـا سـری دارنـد جـَــنَم جـنــگ حـیـدری دارنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
منکه به جز تو سـایـۀ بر سـر نداشتم چـشـم از نگـاهِ غـمزدهات بر نـداشـتم مـنت گـذار بـر سـرِ من اِذنشـان بـده شـرمـنـدهام که هـدیـۀ بـهـتـر نـداشـتم گـفـتم به پایِ عـشقِ تو بـهـتر بـیاورم گـشـتـم ولی بـه چـادرِ مـادر نـداشـتـم دیـدم تــوانِ داغِ پـــســر دارم و ولـی در خـود، تــوانِ داغِ بـرادر نـداشـتـم راضی نمیشوی؛ بروم خود کفن شوم ای کاش در فراقِ تو، من سر نداشتم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت وهب بن عبدالله از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
سـر میدهـیم تا که برایت سپـر شویم مانند شمع، پای غمت شعـلهور شویم از جـانب مـسـیـح به سـوی تـو آمدیم تا با دَمت شـهـید شده، زنـدهتـر شویم مـا را مـبــاد مـثــل طــرمّــاح آمــدن در راه دوست کاش که آسیمهسر شویم برکت مفـصل است سر سفـره غـمت حـاشـا اسیـر زنـدگی مخـتـصر شویم ما کی در این مسیر سر از پا شناختیم؟ گیرم که در هوای تو بی پا و سر شویم ما را پـسـر به کـار نـیـایـد بـدون تـو ای کاش در رکاب شما بیپسر شویم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
![]() مدح و شهادت مسلم بن عوسجه از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
از خودی بگذر که اینجا کربلاست آخـر پـیـری شـروع ماجـراست پیـر ما مست شرابی دیگر است هر که اینجا تشنهتر، دریاتر است این که تیغش مثل ابرویش کج است پیر میدان، مسلم بن عوسجه است مثل شیری حیّ و حاضر آمدهست با حـبـیب بـن مـظـاهـر آمدهست آمـدند اسب شرف را زین کـنـند تا محاسن را ز خون رنگین کنند دل به سالار شـهـیدان بـسـتـهاند با شهادت عهد و پیـمان بستهاند این یکی در رزم از او پیـشتـر آن یک از این با شهادت خویشتر هر که با عشق حـسـینی پیر شد شهرتش خورشید عـالـمگـیر شد عاشقی پیرانهسر هم عار نیست عشق با پیر و جوانش کار نیست خاطرت تا روز محـشر شاد باد آی مـسـلـم! خــانـهات آبــاد بــاد
: امتیاز
|