-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
خیز بر گـلشن سرسـبـز ولا سـر بزنیم ساغر از چـشمۀ جـوشندۀ کـوثـر بزنیم خیز تا آن که به پای دل غمدیدۀ خویش قـدمی در حـرم مـوسـیجـعـفـر بـزنـیم شرط آزادگی آن است که با پیرویاش تیـشـه بر ریـشـۀ بیـداد ستـمگـر بـزنیم به حضورش ز ره صدق سلامی ببریم به هـوای سـرِ کـویش ز وفـا پـر بزنیم گرچه دوریـم ز درگـاه شـریـفـش، امـا خیز تا حلقهای از اشک بر آن در بزنیم جای دارد به سرافـرازی خود ناز کنیم گر به خاک حرمش بوسه مکرر بزنیم سـزد از مـاتـم او در شب یـلـدایـی غـم با دل غـمـزده بر سـینه و بر سر بزنیم به جگـر گـوشـۀ او تـسلـیـتی برگـوئـیم نالههـا با پـسرش از دل مضطـر بزنیم غم او چون غم زهراست سزد در غم او حـرفی از ماتـم زهـرای مطـهـر بزنـیم گر«وفایی» طـلـبی خـیر دو دنـیا، باید دست بـر دامـن اولاد پـیــمـبـر بـزنـیـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـواهم از آزادهای گـویم سخـن شمعِ غـم روشن کـنم در انجمن نــامِ او را زیـنـتِ دفــتــر کــنـم قـصّۀ مـوسیبن جعـفـر سر کنم یــادی از زنــدانِ بــغــداد آورم روحِ هـسـتی را به فـریـاد آورم دجـلـه پـر خـونـابۀ حـسرت کنم جِـسـر را جـولانگـهِ محنت کنم خیره گردد دیده در عـمقِ زمان بـگـذرد انـدیـشـه از بُعـدِ مکـان بـیـنــد آن زنــدانــی بـــیــداد را شـمـعِ ظـلـمـت خـانـۀ بـغـداد را ابـــری از آهِ دلِ کـــرّوبـــیـــان بر فـرازِ سِجـنِ هـارونی عـیـان بــرقِ آهِ قـدسـیــان در جــانِ او اشکِ حـورانِ جـنـان، بارانِ او یـا چـکـد زان ابــر از آهِ درون جای باران چکههای لعـلِ خون پــرنـیـانِ مـاهـتـابـش پـوشِ زر از نجومِ اِسپند و مِجمَر از قـمر ظاهرش مطمورهای تنگ و سیاه بــاطــنــش آئــیــنـــۀ نـــورِ اِلاه چـاهِ مُـظـلـم، مـطـلـعِ انوارِ حق در جـبـین تـیـره شب، نورِ فلـق طوری از برقِ تجلّی غرقِ نور ساطع از آن، پرتوِ مصباحِ طور سـیـنـۀ سـیـنــایـی از نــورِ ازل موسیِ آن عکـسِ حُسنِ لـم یزل قـعـرِ زنــدانِ بــلا مـیــقــاتِ او عکس ایثـار و جهـان، مرآتِ او کـهـکـشـان صـفّ تـمـاشـاییّ او نُه فـلک مدهـوش و سوداییّ او مسکـن زنـدانـی عـشـق حـبـیب پر طنین از نغـمههای یا مجیب عـشـقِ او را کـرده پــابـنـدِ بــلا بــهــرِ شـــرحِ الــبــلاءُ لــلــولا ورنه کی گـردد اسـیـرِ قـید کین حـجـّت کـبـرای ربّ الـعـالـمـین رشتۀ کون و مکان در دستِ اوست ماسوا محـوِ نـگـاهِ مستِ اوست سر به خطّ حکمِ او کون و مکان بـسـتۀ قـیدِ ولایـش، انس و جان والضّحی تعـبـیری از عنوانِ او آیـتِ والـشّـمـس، انـدر شــأنِ او گر نه شورِ عـشقِ یارِ بینظـیر چون کند معلول علّت را اسیر؟ او بـقـای مـاسـوای الله را سـبب او به حـجـیّت ز هستی منتخـب گر بجـنبد لعلِ نوشیـنش به قهر در دمی پاشد ز هم اجزای دهر روزِ روشن چون شبِ یلدا شود شورِ محـشر در جهان پیدا شود لیک عشقِ یار اسیرش خواسته محـفـلِ اُنـسـش به سِجن آراسته دیـده را بـاشـد اگـر یـارای دیـد بـیـنـد آن مـحـبـوبِ دادارِ مجـید چـهـره بر پـیـشـانی خـاکِ سیاه لـب هـمـه گـویــای ذکـرِ یـا اِلاه جذبه و حال است سر تا پای او مُصحَفِ عشق و وفا سیـمای او رازِ دل گوید به صد سوز و گداز کای خدای بینـیاز و چـارهساز چون تـوانم گـفت شکـرِ نعـمتت ای همه هستی غـریقِ رحـمـتت این من و این محفلِ بیقیل و قال این به درگاهت مجالِ عرضِ حال این نه زندان، بَل حریمِ الفت است گوشۀ راز و نیاز و صحبت است بـســتــۀ طــاعــت، دلِ آزردهام خاکِ این زنـدان سـرا، سجّـادهام دل، رضای دوست میخواهد به جان نیست در قـیدِ مکـان، بـندِ زمان کعبۀ عشق است هر جا یادِ توست گرچه زندان است، عشقآبادِ توست شِکوه در راهِ تو کِی باشد روا؟ از جـفـای خـصـم و زنـدانِ بـلا دوستان را خواست عشق اندر بلا تا شود مـمـتـاز، از غـیر، آشـنا عشق، بیرنجِ بلا دردآور است عشق نتوان گفت، بَل دردسر است آهِ مـن، شـمـعِ شـبــانِ تــارِ مـن غلّ جامع، همدم و غمخوارِ من گـردنِ من، بـسـتـۀ قـیـدِ وفاست بـنـدۀ افـتـادهات صـیـدِ وفـاسـت گر نه مـیـثـاقِ ازل، تـقـدیـرِ من کی شـدی قـیـدِ بـلا زنجـیـرِ من گـر چه آزارد مـرا این سـلـسـله نیست از آنم به لب، هرگز گِـله شِکوهام از دردِ هجران است و بس دردم از دوریّ جانان است و بس گر به پا شد از هم این خاکی قفس بـا نــسـیـمِ قُــرب آمـیـزد نـفـس طایرِ جان جا کند در باغِ وصل پرده افـتد، فـرع پیوندد به اصل بینم اندر بیکرانها روی دوست هست از هر سوی چشمم سوی دوست دید دل، هرگه به هر جا بنگریست غیرِ انـوارِ جـمـالـت هیچ نیست بـشـنـوم از هـر زبـانـی نـامِ تـو مـست بـیـنـم عـالـَمی از جامِ تو رَشحِ فیضت کرد پُر در گلستان از شرابِ عـشـق جـامِ ارغـوان تازگی در فرشِ خضرا زانِ توست لاله روشن، ز آتشِ احسان توست بـلبـلی گـر با گـلـی گـوید سخـن از تو میگـوید به گلهای چـمن موجها گر بوسه بر ساحـل زنند نـامِ زیـبـای تـو نـجـوا میکـنـند چشمِ نرگس از غمِ عشقت، سَقیم لـرزه از شوقِ تو در پای نـسیم صبح را از اشتیاقت سینه چاک آه شب از سوزِ هجران، دردناک هـر نـوایـی در جـهـان آوای تو خلق تو، مجذوبِ تو، گویای تو نیـستـم تـنهـا در این خلـوتسرا این هـمه با من به یـادت هـمنـوا انبیا با من در این محبس، انیس اوصیا با من در این محفل جلیس روحِ احکام و شرایع با من است بزمم از انوارِ وحدت روشن است هست با من جـمـله ارواحِ رُسل بر سـرم چـتـرِ ظـلال، عقلِ کل جوهـرِ خیر و صلاح از آنِ من جـلـوۀ حـق، مـشـعـلِ زندانِ من تـا ز تــو عـزّ امــامـت یــافــتـم بر همه هـسـتی، سـیـادت یـافـتم هـفـت دریا را وضو از آبِ من بـسـتـرِ مَـه، حـلـّۀ مـهـتـابِ مـن روحِ عـرفـانِ حـقـایـق، هـمدمـم نو عروسِ وحی مُنزل، مَحرمم مـن اذانِ رکـعــتـانِ صـبـحـگـاه مـن تَــهــجـُّـد را نــدای یــا الاه من فرایض را همان شرطِ قبول مـن نـوافِـل را مــنـادی اصـول بـا ولای مـن، وجــودِ کـائـنـات از وجـودِ مـن جـهـانی را ثـبات سـجــدۀ مـن روحِ والای نـمــاز خاک را از سجـدۀ من، امـتـیاز چـشمِ ذراتِ جهـان بر جـودِ من ساجدم امکان و تو مـسجـودِ من هست با من این همه شأن و بها خــاکبـوسـم تـا ثــریّـا و ثــری بـا خـیـالـت تـا بـجـنـبـانـم زبـان ماسـوا با من شـود هـم داسـتـان واصـفـانِ کــبــریـایـت لا تُـعــدّ عـاکـفـانِ درگـهـت بیحدّ و عـدّ هـمـزبانِ من شـود، هـنگـامِ غـم با هـمه آهـن دلـی، زنـجـیـر هم گر نه از حق است باطل بیمناک چیست این زنجیر و زندانِ هلاک من یکی، دشمن هـزاران بیشتر آن هـزاران از یـکی اندر حـذر من تو را خواهم، جهان را دشمنان پَستخویان، سفـلگان، اهریمنان تا جهان بوده است، چونین بوده است مـقـصدِ قـومِ بـد آئـین بوده است مالـکـانِ زور و زر یـارِ هـمانـد در رواجِ ظـلـم بـاهـم هـمـدمانـد بوده هارونها فزون در روزگار کـیـنه و جور و ستم را دسـتیار هر دلی با کینه مقرون بوده است همره و همزادِ هارون بوده است هرکه، هرجا دل به دنیا داده است خِـشتی اندر این بنا بنهـاده است گر نه بیداد و ستم، زندان چرا؟ حـلـقـۀ زنجـیر بر نیـکـان چرا؟ با تلاش مـرتـدی بیشرم و دین بسته شد هر حلقه زین زنجیرِ کین هر خراش از نیشِ خاری بوده است آفـتی بر گـلعـذاری بـوده است صابران را نی ملال، از کین و قهر زانکه امروز است و فردا عمرِ دهر بگذرد هر روزی از عمرِ اسیر طی شود روزی هم از عمرِ امیر هر دو پایان میپـذیـرد عـاقـبت لیک ظـالـم راست، نـارِ آخـرت صابرم من نیز بر تقدیرِ خویش همنفـس با حـلقۀ زنجـیرِ خویش بُـرده آرامـــم ولـی شــوقِ لــقــا هستم از آن روی خَـلّـصنیسرا (عابد) این غمنامه را بس کن دگر کز زبـانِ خـامـه میبـارد شـرر بس کن این بحثِ شرار افروز را شرحِ این انـدوهِ طاقـت سوز را عذرِ عصیان کن، سرشکِ دیده را مـغـفـرت جـو خـاطـرِ آژیـده را سِجـنِ = زندان سقیم = مریض، ناخوش لا تعد = غیر قابل شمارش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کنج زندان شده روشن به دعای سحرم گرچه تاریکی محض است همه دور و برم خواستم خلوت و سِیر و سفرِ عرش و کنون چند سالیست که سجدهست انیس سفرم چند سال است که اولادِ غـریـبم همگی چـشمشان مانده به در تا که بیاید خبرم چه کنم؛ با که بگـویم چـقَدَر دلـتنگـم؟! کاش میشد که رضـایم بنـشـیند به برم در سیهچال بلا راه نفس نیست که نیست جز خدا با که بگویم که چه آمد به سرم؟! نه هوایی نه غذایی، هدف خصم این است: آنـقـَدر آب شــوم تـا کـه نــمــانـد اثــرم لالـه لالـه گـل سـرخ از بـدنـم میریزد زخم شد از غل و زنجیر همه بال و پرم کاش اسـیری به سیهچـالِ مسلمان بودم این یهـودی نکـند رحـم به چـشمان ترم میزند هر شب و هر روز مرا، میدانم جان سـالـم به وطن از دلِ زنـدان نبرم تازیـانه زدنـش کـشـت مرا، پـیـرم کرد تیـره و تار شده هر دوجهـان در نظرم سر من بر سرِ زانـوی رضا بود رضا آن زمان که پـسـرم دید دگر محـتضرم جان به قربان امامی که به صحرای بلا گفت ای اکبر من! ای پسرم! ای جگرم! ای تنِ غـرق بهخـون آمده بـابـا برخیز خـیز بابا که تو را خـیـمـۀ عـمـه بـبـرم هـفـت بار از جگـرم نـاله و فریاد زنم: پسرم! ای پسرم! ای پـسرم! ای پـسرم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
زنـدان صبـر بود و هـوای رضای او شوقش کشیده بود به خلوت سرای او زندان نبود! چاه پُر از کینه بود و بس زنـدهبـهگـور کـردن آئـیـنه بود و بس زندان نبود! یک قفـس زیر خاک بود هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود زندان نبود! کرب و بلای دوباره بود یک قـتـلگـاهِ مـخـفیِ پُـر استعـاره بود زندان نبـود! یـوسـف در بین چاه بود زنـدان نبـود! گـودی یک قـتـلگـاه بود زنـجـیـر بود و آیـنـه بـود و نگـاه بود تصویر هر چه بود، کـبود و سیاه بود زنـجـیر را به گـردن آئـیـنـه بـسـتهاند صحن و سرای آینه را هم شکـستهاند دیـگـر کـسـی به نـور کـنـایه نمیزند شــلاق روی صـورت آیــه نـمـیزنـد میخـواسـتـند ظـلـم به آل عـلی کـنـند میخواستند روز و شبش را یکی کنند هر کس که میرسید در آنجا ادب نداشت جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت زندان نـبود! روضـۀ گـودال یـار بود هر شب برای عمۀ خود بیقـرار بود حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود زینب مـیـان جـمـعـیـت نـیـزهدار بـود در شهر شام، غیرت و شرم و حیا نبود زنـدان بـرای دخـتـر زهـرا روا نـبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
جـایی بـرایـش مـعـنی زنـدان نـمیداد جز سجده بغضش را کسی پایان نمیداد باب الحـوائـج بـود، و ابر تـشـنه حتی بیأذن او یک قطره هم بـاران نمیداد آری کـسـی غـیـر از نـگـاه روشـن او نـوری به قـلـب تـیـرۀ انـسـان نـمیداد از گل فـقـط یک سـاقه باقی مـاند، اما اصلأ به طوفان لحظهای میدان نمیداد شلاق با خود زیر لب میگفت، ایکاش دنیا مرا آن شب، به زنـدانبان نمیداد او زنـدهتـر شد کاش دنیـا نیـز آن شب با دوری از موسیبن جعفر جان نمیداد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت امام موسی کاظم علیهالسلام
ما خاکِ پایِ حضرت موسیبن جعفریم اصـلا برایِ حضرت موسیبن جعفریم ایــرانِ مـاسـت، خـطـۀ اولادِ اطـهـرش یعـنی گـدایِ حضرت موسیبن جعفریم هرکس اسـیـرِ سلـسـلۀ مـویِ دلـبریست ما هم فـدایِ حضرت موسیبن جعفریم ما را هراس نیست، زِ روزِ جزا به دل تـحـتِ لوایِ حضرت موسیبن جعفریم این فـخـرِ مـاست که هـمۀ عـمر سـاکنِ دارالـشَـفـایِ حضرت موسیبن جعفریم مـؤمـن شـدیـم، روزِ ازل بـر خـدایِ او مست خدایِ حضرت موسیبن جعفریم باب الحوائج است و جهان زیرِ دینِ اوست مستِ ولایِ حـضرت موسیبن جعفریم گر صبح و شام گریه به گودال میکنیم ما هـمنـوایِ حضرت موسیبن جعفریم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
ندارد كس در این عالم دل زاری كه من دارم ندارد سینهای آه شـررباری كه من دارم ندیده هیچ مظلومی چنین ظلمی كه من دیدم ندارد چشم گردون چشم خونباری كه من دارم ندارد هیچ زندانی نگهـبانی كه من دارم ندارد كس بعالم خصم خونخواری كه من دارم شب و روزم بُوَد یكسان ز تاریكی این زندان ندیده دیدۀ گردون، شب تاری كه من دارم ندارم محرم رازی بجز این كُنده و زنجیر ندارد هیچ بیماری پرستاری که من دارم بگیرم روزه و ذكر خدا هر دم به لب دارم نباشد روزهداری را چو افطاری كه من دارم از این ظلمی كه هارون میكند بر من خدا داند كسی باور ندارد چشم خونباری كه من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـدایـا آرزو دارم بـبـیـنـم بچـههـایـم را در این خلوت اجابت کن دوباره ربّنایم را ندارد فرق چندانی برایم روز و شب دیگر از این رو که نمیبینم رُخ ماهِ رضایم را دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم چه میشد باز بر دوشم بیاندازد عبایم را نشد امروز دستم را بگیرد گرم در دستش ولی یک روز میگیرد غریبانه عزایم را دعا کردم برای حال زندانبان ولی افسوس تلافی کرد با شـلاّق هـمـواره دعـایم را بلائی بر سرم آورد این جا سِندی نامرد که جز مُردن نمیبینم در این دنیا شفایم را ندارد روزنی زندان، امان از دست زندانبان که با زنجیرِ غم بسته گلوی بیصدایم را ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا فشار ضربۀ پایی شکـسـته ساقِ پایم را غریب و تشنه و زخمی بهفکر همسر و فرزند بیا مادر! بیا مـادر! بـبـینی کـربـلایم را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
چون کمانداری رها کردهست چشمت تیر را تا که در چنگ آورَد این "صیدِ از جان سیر" را در هوای پایبـوسیِ تو باید رشک برد از ازل تا صبح محشر بوسۀ زنجیر را ای امام بیجماعت! ای که میگوید فلک بعدِ هر تکـبـیـرةُ الاحـرامِ تو تکـبـیر را با نگـاه تو هـدایت شد زنی آوازهخـوان ای بنازم! گوشۀ چشم تو، این اِکسیر را شد قیامت، آسمان خاموش شد، خورشید سوخت باز نـازل کـرد ایـزد سـورۀ تَکـویـر را پـادشـاهی زیر سُـمّ اسبها تـشیـیـع شد در حصیری جمع کردند آیۀ تطهیر را!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
چشم هر شاه و گدا با تو مقابل شده است بر درِ خانۀ پُر مِهرِ تو سائل شده است چشمت اعجازِ بهار است که هر رهگذری با اشارات نگـاهـت مـتحـول شده است گـر چه زنـدانی تـاریـکی دنـیـا شـدهای نور خورشید هم از نور تو کامل شده است دوست دارد بـشود دانۀ تـسـبیحـت اگر قفل و زنجیر به دستت متوسل شده است این تن خستۀ تو یا که عبایی کهـنهست آه، تشخیص تو از دور چه مشکل شده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و وفات شهادت گونه حضرت زینب سلاماللهعلیها
راحـت شدی ز محنت دنیا، سفربخیر راهـی شدی به عـالـم بـالا، سفر بخیر دیگر تمام شد غم هجران و اشک و آه حالا که میروی تو ز دنـیا سفـربخیر خـلـوتنـشـین حجـلـۀ غـم، بعد کـربلا بانوی صبر و مظهـر تقـوا، سفربخیر یکسال و نیم ماندی و این غربت و فراق عمری گذشت بر تو و حالا، سفربخیر یادت نمیرود که تو گـفتی حسین من آهستهتر برو سوی صحرا، سفربخیر ای باخـبـر ز لحـظـۀ سخـت وداع گُل گل میچـکـد ز دیدۀ گـلها، سفربخیر ای وارث مـصـیـبـت گـودال قـتـلـگـاه ای بوسهداده حـنجر گل را، سفربخیر چـشمانتـظار تـوست حـسین عـزیز تو ای نور چشم حیدر و زهرا، سفربخیر هرگز جـدا نشد ز تو پیـراهـن حـسین ای داغـدار آن گـل رعـنـا، سفـربخیر در زمزمه ز اشک «وفایی» شب وداع میگفت دل به زینب کبری، سفربخیر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
به شـأن بیبـدل او سـلام بـاید گـفـت به خاکِ چـادرِ او نـورِ تام بـاید گفت برای گـفـتـنِ از دخـتـر عـلی، زینب همیـشـه با ادب و احـتـرام باید گـفت به او و ایل و تبارش همیشه ارباب و به ما همیشه و هر جا غلام باید گفت حـوائجِ دلِ ما را نـگـفـته امـضا کرد به سـایۀ کـرمـش مـسـتـدام باید گـفت هرآنچه گفته شد از صبرِ او چه ناچیز است که از مراتبِ صبرش، مدام باید گفت به تیغِ خطبۀ خود، شام را قیامت کرد بـه او مـدافـعِ کـلِّ قــیـام بـایـد گـفـت قسم به عشق، که هر خطِّ خطبۀ او را کــمـالِ قـلـۀ عــلـم کـلام بـایـد گـفـت چه داغها که ندیده، برای گفـتنش از مدینه، کوفه و از شهرِ شام باید گفت پس از وداعِ غـریـبانـۀ غـروبِ دهـم به او محـافـظ جـانِ امـام بـایـد گـفـت میانِ خـیمـۀ سـوزان نبـود جایش، نه ولی چگـونه ز بزم حـرام باید گفت؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در وفات حضرت زینب
جان آمد از فراق تو بر لب، نیامدی! امروز هم سـرآمد و شد شب، نیامدی چتر سیاهِ غـم، همهجا را فـرو گرفت ای در سپهر عـاطـفه کوکب! نیامدی از آه و اشک و ناله و سوزِ دل و دعا کـردم بـساط خـویش مـرتّب، نیـامدی گـفـتند در رواج ستم میکـنی ظهـور دنـیـا شـد از فـسـاد لـبـالـب، نیـامـدی خواندیم هر چه ندبه و عهد و کمیل را گـفتیم هر چه یا حق و یا رب نیامدی گـفتم بیا به خاطر زهـرا، اثر نداشت گـفـتم قـسم به حـرمت زینب، نیامدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و وفات شهادت گونه حضرت زینب سلاماللهعلیها
تمـام بـاور زینب حـسـین بود حـسین همیـشه یـاور زینب حسین بود حسین چنانکه چشم به چشمش گشود در آغاز کـلام آخـر زینب حـسـین بود حـسـین عجب نبود اگر بیبرادرش غم داشت که نیـم دیگر زینب حسین بود حسین در آن خزان که زمین غرق حُسن یوسف بود گـل مـعـطـر زینب حـسین بود حسین کـشـید شـعـلـۀ آهـی ز دامـن مـحــمل که در برابر زینب حـسین بود حسین دلیل آنکه در آن ظهر پیش چشم خدا شکسته شد دل زینب حسین بود حسین به گوش کوفۀ نامرد در کشاکش درد خـطاب منبر زینب حسین بود حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
نبوده بعد زهرا کوثری دریاتر از زینب نمیآید پس از او زُهرهای زهراتر از زینب خدا میخواست تا آیات صبرش جلوهگر باشد نظر کرد و نشد پیدا کسی اولیٰتر از زینب پیمبر تا که دید او را، به زهرا گفت: «دلبندم، زمانی غم نمییابد کسی تنهاتر از زینب» به لبخند علی وقت ملاقاتش قسم هرگز ندیده چشم عالم دختری والاتر از زینب چنان صدیقۀ کبریست اعمال و صفات او پس از زهرا که دارد عصمتی کبریتر از زینب؟ جلال مرتضی را جمع در انوار عَذرا کن چه خواهی دید غیر از آیتی عظماتر از زینب حسن در پیش پای او به پا میخاست تا گیتی بداند در حیا یک تن نشد یکتاتر از زینب تمنای حسین از او دعای خیر بود آری پس از ذات امامت کیست با تقواتر از زینب اگر شور حـسـینی پُر کند آفـاق عالم را نیابی ای دل شیدا، دلی شیداتر از زینب عـقـیله، عـابده، سِّر ابیهـا، کامله، نجمه نیامد در زمان او کسی داناتر از زینب اگر ام المصائب خواندهاند او را، تعجب نیست که در عالم نبود از غصه بی همتاتر از زینب زبان چون باز کرد، از کاخ جز کوخی به جا نگذاشت چنان حیدر که خوانده خطبهای غَّراتر از زینب غرور کوفیان را خُرد کرد از نطق گویایش نبود آن لحظه در کوفه کسی مولاتر از زینب گمان میکرد زینب را به خاک آلوده اما دید نمانده در سرافرازی زنی بر پا تر از زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت زینب سلاماللهعلیها
نه فقـط حلم و حـیا زیور زینب بودند این دو یک جرعهای از کوثر زینب بودند شمع نـورانی دین بود و بـرادرهایش مثل پـروانه به دور و بر زینب بودند نام زیبای حسین و حسن از روز نخست مشـقِ انشـا شده در دفـتر زینب بودند صف به صف اهل ملک، بهر تقرب به خدا دست بر سینه، سر معبر زینب بودند پسر عوسجه و عابس و نُعمان و حبیب همه زانو زده در محضر زینب بودند دوری از زینت دنیا و حـیا از معـبود یـادگـار پــدر و مــادر زیـنـب بـودنـد فخـر بر رتـبه نکـردند شهـیدان حـرم فخرشان بود همین، نوکر زینب بودند عجـمـیان و عـلیوردی و خیل شهـدا جان فدای نخی از معجر زینب بودند بنـدگـانی که مـزیّن به کـمـالات شدند مـحـو نـورانیت عـمـۀ سـادات شـدنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
تمام آسمان سرخ و دلش خون است انگاری تو گویی نُه فلک هم هست، در سوگ و عزاداری همه مردان به خاک و خون، شَه عالم شده عُریان یقینا گِردشان جمع مَلَک، در این عزا گریان بمیرم خصم بیشَرمت، اگر دست ِتو را بسته چو جبرائیل بر طفلان، کشیدی شهپر ِخسته اَلا ای حُوریه، اِنسیه، مَرضیه، اَلا طوبیٰ فغان داری اَلا مادر به دشت ماریه تنها ز شَه، هنگامهٔ گودال رفتن، شَرم داری تو قَتیلت کم نبوده، از چه رو آزرم داری تو؟! به پیشَت از شهیدان، یک گلستان لالهٔ بیسر ولی دنبال تو، یک بوستان، از غنچهٔ ٔپَرپَر یتیمان را پناه از تازیانه، یا کُتک باشی؟ و یا سیل زنان را، پاسبانْ تنها و تک باشی؟ در آتش خیمه میسوزد، به جسم ِو جان طفلان داغ ز دژخیمان به جسم، هریکیشان زخمی از شلاق بگو بر تو چه رفت ای، مظهر حِلم و صبوریت ندیده کس زنی چون تو، پر از ایثار و حُرٓیت زمان رفتن با کاروان و، خیل ِهمراهان عنانگیرت ابالفضل آن یَل و فرمانده ٔمیدان ولی جانها فدایت، دُخت حیدر، عصر عاشورا به زنجیر ستم بستـند، دست دخترِ زهرا تمام داغها در نطـق قـرایت، بهم میزد بساط آن لعینی که، چنین ظلمی از او سر زد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
ستم ندیده کسی در جهـان، مقـابل زینب نسوخت هیچ دلی در جهان، چنان دل زینب نگشت شاد، دلـش از غـم زمانه، زمانی ز آب غـم بـسرشـتـند، گـوئـیا گِـل زینب فغان و آه از آن دم! که خصم دون به لب شط بُرید سـر ز قـفـای حـسین مـقـابل زینب فتاده دید چو در خاک، سرو قامت اکبر قرار و صبر و تحمّل، برون شد از دل زینب میان لـشگـر اعــدا بـه راه شـام نـبـودی به غیر معجر نیلی، به چهره، حایل زینب نه آب بود و نه نانی، نه شمعی و نه چراغی چو گشت کنج خرابه مقام و منزل زینب چگونه شرح غمش را رقم کند، ید «جودی»؟ که جز خدا نه کس آگه، ز درد و مشکل زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
فیضِ محض است رحمت زینب چـشـم مـا و عــنـایت زیـنـب مشرقِ عالَم است صبحِ دمشق صحن نور است ساحتِ زینب بس که آئیـنۀ صفات خداست صبـر آمـد به صورت زینب از ازل حـاکـم است تا به ابد پـایبـرجـاسـت دولـت زینب دفـترِ زُهـد اگر خلاصه شود میشـود یـک عـبـادتِ زینب هر زمان صحبت از شجاعت شد گـفـتـهایم از شـهـامـت زینب دخـترِ شـیر باطـناً شیر است به عـلی رفـتـه قـدرت زینب نبض اسلام دست این بانوست زنده شد دین به برکت زینب جَرَیانسازِ مکتبِ سرخ است رنگ عشق است نهضت زینب عِلم پرسید: کوه عرفان کیست؟! عشق فرمود: حضرت زینب او چه دیده است غیر زیبایی عقـل ماند از بـصیرت زینب پـرچـم کُـفر را به زیر کشید تا فـلـک رفـت رایَـت زیـنب اُسکُـتوا گـفت... لال شد دنیا تو بـبین چیست هیبت زینب! فـتـنـه را ذبح کرد با کـلمات ماتـم از طرز صحبت زینب سلسله هم دخـیل دامن اوست فـــرق دارد اســارت زیـنـب دور ناقه فـرشتـهها جـمـعاند عـرش آمـد عــیـادت زیـنـب عرقِ شرمِ چوبِ مَحمِل ریخت سُرخ شد از خـجـالـت زینب سرِ بر نیزه، سایهای انداخت آه! از اســتـــراحــت زیـنـب گـذرِ کـوفه پُـر شد از اوباش سخت طِی شد مسافت زینب سِرِّ مَـســتور رفت در بازار شُد لـگـد مـال حُـرمـت زینب حرمله با رباب هـمقـدم است آب شد کـوهِ غـیـرت زیـنب! "دَخَلَـتْ زینَبُ عَلَی بْنِ زیاد" کُـشـت ما را مـصیبت زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
فَـلـَک عــشـق را ثــریـا شـد زهـرهای در مدارِ زهـرا شد رود از بیقراریاش مبهوت کوه از استواریاش مبهـوت مـعــنـیِ تــازۀ رشــادت شـد بـارهـا مـنـجـیِ امـامـت شـد حـِـلم را ریشه و تـبـاری داد نـوح را درس بُـردبـاری داد شیعه را حُجب اوست سرمایه سـایـهاش را نـدیـده هـمسایه! خِرَد از پـایـداریاش حیران از سیاستمـداریاش حیران خسته از غم نشد، چهل منزل شوکـتـش کم نشد چهل منزل عـشق را از نگـاه زهـرا دید هجر را مثل وصل، زیبا دید صبر بیاو شناسنامه نداشت راه ایــوبهـا ادامـه نـداشـت کـوفـه مـیـدانِ اقـتـدارش شد خطبهاش تیغِ ذوالفـقارش شد چادرش را تکاند، طوفان شد همۀ شهـر خـیـس بـاران شد از علی داشت گـفتههایش را لـحـنِ مــردانـۀ صـدایـش را او نشان داد، دین نمایش نیست خیبریزاده اهلِ سازش نیست عاقبت اشک ارغوان را دید خـندۀ نحـس سـاربـان را دید صحبت از روسیاهی کوفهست روضه در کوفه سخت و مکشوفهست درد این روضه قاتل مرد است درد ناموس بدترین درد است مثل این درد روضه، دردی نیست شأن زینب که کوچهگردی نیست!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
آن که دلها را گرفتار تو کرده زینب است هر دو عالم را خریدار تو کرده زینب است آنکه کرده کربلا را کعـبۀ دلها، حسین عرش را مدیون دربار تو کرده زینب است آنکه جای حضرت اُم البـنین در کـربـلا مادری بهر علمدار تو کرده زینب است آنکه در گودال نزد حضرت زین العباد یاد از عشاق و زوار تو کرده زینب است آنکه نطقش چون علی برندهتر از ذوالفقار گرمتر از پیش، بازار تو کرده زینب است آنکه از خصم لعین، پیراهنت را پس گرفت شیعیان را زار و بیمار تو کرده زینب است آنکه با صوت حزین و گریۀ جانسوز خود دشمنان را هم عزادار تو کرده زینب است
: امتیاز
|





















_1767526718.jpg)


