-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
بـیـا که بـاده عـشـق تـو در سـبـو دارم قـرار وصـل تو را در دل، آرزو دارم اگر چه نیستم آنگونهای که میخواهی به آبـروی تـو عـمـریسـت آبـرو دارم شـبـیه کـودک گـمگـشته در دل صحرا به هر کجا که روم، از تو پرسوجو دارم به غیر یاد تو هرگز سخن نخواهم گفت که با خیال تو عمریست گفتوگو دارم به شـوق دیـدن رویت نـماز میخـوانم به قـطرهقـطرهٔ اشک شبم، وضو دارم بیا که آخر عمر است و در فـراق شما هـزار بـغـض غـریـبـانه در گـلـو دارم اگر چه مردم چـشمم تو را نـدیـده ولی خوشم که چون تو امامی شکفتهرو دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
به یُمنِ نورِ وجودت، زمین منوّر شد ز عطرِ مقدمِ پاکت، زمان معطّر شد تو آمدی و شبِ غصههای ما سر شد شبِ سرورِ نبی و عـلی و کوثر شد به روحِ خستهٔ این آب و خاک، جان آمد بگو به اهلِ زمان، صاحبِ زمان آمد به غیرِ دستِ تو دردِ مرا دوا نرسد به غیرِ راهِ تو راهی به انتهـا نرسد بدونِ اذنِ تو این بنـده تا خـدا نرسد کسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد خوشم که نامِ مرا خواندهاند نوکرِ تو هزار جانِ گـرامی، فـدایِ مـادرِ تو تمامِ ارض و سما غرقِ احترامِ توأند همه کـنـیزِ توأند و همه غـلامِ توأند پیامبران همه در حسرتِ مقامِ توأند خوشا به حالِ کسانی که جَلدِ بامِ توأند در این زمانهٔ غربت تویی نیازِ همه فدایِ مقدمت ای فارسالحجـازِ همه تو از عـلی ولی انتهـایِ غـیرت را تو از تجلیِ زهرا شکوه و شوکت را تو از حسن کرم و بخشش و کرامت را تو از حسینِ علی اقتدار و عزّت را که حُسن و خُلق و وفا در رخِ تو شد معلوم تویی خلاصهٔ نامِ چهـارده معـصوم تو آن دمی که بیایی، بهار دیدنی است که صبحِ روزِ ظفر، روزگار دیدنی است که حالِ این همه چشمانتظار دیدنی است به دستهایِ شما ذوالفقار دیدنی است به کعبه تکیه بزن با هزار صوتِ جلی بگو انا بن خدیجه؛ بگو انا بن عـلی خدا کند که بهاری بر این خزان برسد خدا کند به دلِ خـستهام تـوان برسد خدا کند که نگاهت به دادمان برسد جوابِ نامهام از چاهِ جمکران برسد منم چو سیدِ احـمد که گـم شده راهم شبیهِ مرعـشی آقا عـقـیق میخواهم تـمامِ هـستِ نـبی، انـبـیا به قـربانت دلـیلِ خلـقـتِ ما، ماسـوا به قـربانت زیاد نیست ولی جانِ ما به قـربانت بده به راهِ خـدا، کـربـلا به قـربانت مـرادِ ما تویی و چون مرید آمدهایم شـبِ ولادتِ تـو بـا امــیــد آمـدهایـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت نرجس خاتون مادر صاحب الزمان ( عج ) در ولادت آن حضرت
پر از لبخند از آن خواب شیرین چشم واکردی نگاه انداختی در آینه؛ خود را صدا کردی ملیکا! نه، درون آینه نرگس شکـوفا شد خودت را با خودت یکبار دیگر آشنا کردی چه خوابی بود، خوابی که در آن عیسی اذان میگفت و با اذن محمّد حرف حرفش را ادا کردی تو را نوری برای نور دیگر خواستگاری کرد در آن پیمان دلت را وادی «قالوا بلی» کردی طنین سورۀ مریم تو را میخواند سوی خود که از ناقوسهای شهر راهت را جدا کردی زدی از قصر بیرون، رفتی و دروازه را بستی به روی آسمان تازهای آغوش وا کردی در آن صبحی که میشد قبله را از بادبان فهمید دلت را همسفر با کـشتی باد صبا کردی کجا سرسبزتر، دلبازتر از قلب مولایت؟ در آن اقلیم قصر آرزویت را بنا کردی بهشتِ بودنت غم را گرفت از چشمهای او که سامرّای غربت را، تو «سُرَّ مَن رَای» کردی دلت ساحل، دلت دریا، دلت سرداب سامرّا دلـت را آشـنا با «اَلـبَـلاءُ لُـلـولا» کردی همه فرعونیان در وحشتاند از نام فرزندت در آغوشش کشیدی و توکل بر خدا کردی عزیزت را سپردی دست او، چون مادر موسی برای آخـر قـصـه، برای او دعـا کردی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
چه خوش است اذان غیبت سحر از شما شنیدن ز نسـیـم صبـح بـوی گل آشـنـا شـنـیدن ز تبسّم خصالت، «حَسُنَت جمیع» خواندن ز تکلّم کمالت، «بَلَغَ العُـلی...» شنیدن گلههای جمکرانی، ز جواب «لَن تَرانی» به زبان بیزبـانی شبجـمعـهها شنیدن چو درخت پُرجوانه، همه گوش شد زمانه به هوای بانگ پایی ز تو دلـربا شنیدن ز ستاره ارمغانی که «درآ، درآ» شنفتن ز فرشته مژدگانی که «بیا، بیا» شنیدن نه همین نگاه نرگس ز تو عطر وام دارد که توان شـمـیم زلـفت ز اقـاقـیا شنـیدن نه چنان شکـسـتهبالم که نگریم و ننـالم ز لب تو دوست دارم سخن خدا شنیدن شود آنکه باز آیی، در رحـمتی گشایی من خسته را شفایی دهی از دعا شنیدن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
هجران به سر آمد؛ شب دیدار رسیده ای منتـظران! فرصت گـفـتار رسیده حـالا که به بـازار، خـریـدار رسـیـده دل را به کـف آریـد که دلـدار رسیده آمد گـلی از نـسل عـلـی و پـسرانـش ای جـان دو عـالـم به فـدای پـدرانش حور و ملک از عرش تماشاگر اویند ارواح مـقـدس هـمه دور و بر اویـند هم خضر و هم عیسی به ادب محضر اویند سر تـاسـر دنـیـا هـمه زیـر پَـر اویند نوری که بهپا خاسته از سامره امشب وا میکـند از کـار دل ما گـره امشب ما تـشنـگی خویش به دریـا نفـروشیم خاک در او را به گوهـرها نفـروشیم عـطر نفـسـش را به مسیـحا نفروشیم یک موی سرش را به دو دنیا نفروشیم این عشق عیان است؛ نیازی به بیان نیست در طینت ما خصلت کوفیصفتان نیست شادنـد همه اهل زمـین؛ اهل سـما هم لبخند نشـسـتهست به لبهای خـدا هم به به همه اسباب جنون هست فـراهم امشب شب مخصوص زیارت شد و ماهم در آرزوی رفـتـن بـیـن الحـرمـیـنـیم یارب! سببی ساز که دلـتنگ حـسینیم آن گل که بُوَد دیـدۀ نرگـس نگـرانش آن یوسف خوشنام که گمگشته نشانش آن را که زند نبض زمین با ضربانش یا رب! برسانش! برسانش! برسانش! مشتاق ظهور است خودش بیشتر از ما ایکاش در آن روز بسازد سپر از ما روزی که سوی مکه سپاهی بکـشاند وقـتی رجـزی مثل ابالـفـضل بخـواند کافیست که شمـشیر علی را بتکـاند از دشـمـن حـیـدر احـدی زنـده نـماند تاریخ نـشان داده که در عـالـم ایجـاد با آل عـلـی هر که در افـتاد ور افـتاد میآیـد و بـر پـا کـنـد اسـلام عـلی را بـالا بـبـرد یکنـفـری جـام عـلـی را در کل جـهـان زنـده کـند نام علی را بیـچـاره کـنـد دشـمـن نـاکـام علی را آنروز، همان روز بد قوم یهود است پایـان بـدی منـتـظـر آل سـعـود است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
بتـاب و رخ بـنـما که مُنـوّرُ الظُـلـماتی فـدای اسـم شـریـفـت، مُفـرّجُ الکُـرُباتی کدام لفظ تَواند که وصف خُلقِ تو گوید؟! زبان زبون ز مدیحت، که ماورای لغاتی زمین به یُمن تو روید، زمان ز شوق تو پوید تو قطب عـالم امکان و منـشاء برکاتی به خندهای همه دلها اسیر لطف تو گردد فدای خُلقِ لطیفت، که مصطفی سکناتی مسیر گردنِ گردنکـشان به تیغ تو افـتد که ذوالفقار به کف داری و علی وَجناتی در این تلاطم دوران، در این زمان پریشان تویی که مـایـۀ آرامـشی و اصل ثـباتی بیا که تشنگیام کُشت در کـشاکش دنیا در این سیاهی عالم، فقط تو آب حیاتی امیدِ وصل به سر دارم عاقبت که بیایی "مضی الزمان و قلبی یقول: انّک آتی"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
امشب شب شکـفـتن گلهای باور است امـشـب شـب تـجـلـی انـوار داور است پـرواز کن به سـامـره با بالهای شوق تا بنگـری نسـیم سحـر روحپرور است درآن بهشت حُسن به چشمان خود ببین نخـل بـلند عـدل و شرافـت تـناور است آن گـلـشـن امـید چه زیـبا و دیـدنیست اوصـاف این بـهـشتِ تـمنا شـنیدنیست ای طـبع نکـتهسـنج! دوباره سخـن بگو از نـور، از سـپـیده، کلامی به من بگو لب باز کـن چو بـلـبل عـاشق برای من از بـاغـبان و غـنـچـۀ یـاس چـمن بگـو امـشب برای عـرض ارادت برآن امام با اشک شـوق نغـمـۀ یابن الحـسن بگو امشب شب ولادت موعـود خلقت است امشب شب تجـلی طاووس جـنّـت است در دست عـسکری گل باغ جـنان بـبین گـنـجـیـنـۀ الـهـی و راز نــهــان بـبـیـن در دسـت یـــادگــار تــمــامـی انــبــیــا مـنـشـور آسـمـانی عـدل و امـان بـبـین آگــاهــی و کــمــال امــامــان نــور را در جـلـوه و جـلال امــام زمـان بـبـیـن عـطـر بـهـشـتـی گـل مـوعـود میرسد با او بـشـر به خـالـق مـعـبـود میرسـد آمـد که نـور بـر دل اهـل جـهــان دهـد بـرایـن کـویـر رونـق بـاغ جـنـان دهـد آمـد کـه بـا تـبـلـور ایـمـان و مـعـرفـت برجان صفا ببخـشد و دل را تکان دهد آمد که با ظـهـور قـیـامـت نـشـان خـود یک جـلـوه از قـیامت کـبری نشان دهد آمد که آسـمـان و زمـین با صـفـا شـود دلهـا جـلا بـگـیرد و پُـر از خـدا شـود ایـمـان حـقـیـقـتـیست که دارد نهـاد او اخـلاص جـلـوهایست ز نـور نـمـاد او روز ظـهـور چـهـرۀ آن مـاهِ هــاشـمـی نــصـرُمِـن للَه سـت شـکــوه جــهــاد او ما مـدعـی که مـنـتـظـر او نـشـسـتـهایم امــا نــبــودهایــم هــمـیـشـه بـه یــاد او بـر وصـل آن امــام اگـر مــایـلــیـم مـا یـادش عـبـادت است، چرا غـافـلـیم ما؟ خـورشـیـد منـجـلـیست امـام زمـان ما بـر شـیـعـیـان ولـیست امـام زمـان مـا روشنتـرین سپـیـدۀ صبح ظهـور نـور آئـیـنـهای جــلــیسـت امــام زمــان مـا سـوگـنـد بـرعـلـی و بـه زهـرا و آل او تـنـهـاتـر از عـلـیسـت امـام زمـان مـا تـنهـاتر از همیشه چرا مـانـده آن امام؟ ای وای بر من و تو و این رسم و این مرام دردست اوست در همه عالم، زمام عصر در پیش اوست دانش و علم تمام عصر رحمت از این وجود مقـدس به ما رسد باشد از این وجود، قـوام و دوام عصر چل روز هرسحر تو به ذکر دعای عهد پـیـمـان بـبـنـد بار دگر با امـام عـصـر عهد وفا «وفایی» از این پس چنین ببند این رشته را به دامن حـبل المتـین ببند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
در راه وصـل، ما نـدویـده بـریـدهایم باری به روی شانه نبـرده خـمـیدهایم دوران انتظار به ما خوش گذشته است ما را ببخش تازه به دوران رسیدهایم دنیای بیتو نیست به غیر از جهنمی دنیـا تـویی و ما هـمه دنـیـا نـدیـدهایم با اولین نسیم گـذشتـیم از این درخت ما یا کـریـمِ از سر شـاخه پـریـدهایـم تـرجـیح دادهایم قـفـس را به پر زدن یوسف فـروشهای اسارت خـریدهایم در پشت پردههای جهالت نهان شدیم در نوع خود به وادی غفلت پدیدهایم در عصر انتظار تو یک عمر روز و شب جای نفـس، بـدون تو ذلت کـشـیدهایم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
آئـیـنه طـلـعـتی که فـروغ سپـیـده است با خود هـزار جـلـوۀ نـور آفـریده است بـا شـوق دیـدن رخ آن آفــتــاب حُـسـن خورشید سربرهنه ز مشرق دویده است با رویـش و شـکـفـتـن آن گـلـبـن امـیـد عطر خوش بهار به جانها رسیده است اکـنـون خـبر کـنـید مـریـدان عـشق را کز گـلـشـن مراد، نسیـمی وزیـده است دیگـر مـخـوان حـدیث شب انتـظار را خـورشـید آسـمـان هـدایت دمـیـده است او شاهـکـار خـلـقت و نقـشآفرین دهر نقـشی دگر ز روی محمد کـشیده است بـا شــوق سـر نـهــادن بـر آسـتــان او تـا سـامـرا کـبـوتـر دلهـا پـریـده است آشفته گشته خواب خوش دشمنان از او با آن که کودک است و به مهد آرمیده است خوانـدند و ان یکـاد برایش فـرشتـگـان طاووس جنّت است که جبریل دیده است صد تور نقره در ره او فرش کرده است ماهی که وصف چهرۀ او را شنیده است ایـام انـتـظـار گـل نـرگـس است و باز دلها به شوق وصل جمالش طپیده است پرچمفراز عدل و امان است و کردگار او را به پاس عدل و شرف برگزیده است ای دل! بخوان دعای فرج را، کز این دعا عطر ظهور مهدی زهرا چکـیده است بـا او خـرابـههـا شـود آبــاد در جـهـان ایمان به این کلام « وفایی» عقیده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ندارم از تو به جز تو نه خاطری نه خیالی نشستهام سرِ راهی شکستهام به چه حالی به اشـتـیاقِ نگـاهی در آرزوی وصالی خدا کند که بیایی در این هوا و حـوالی خدا کند که بریزم به پات خون حـلالی قـلم گـرفتم و نـقـشت به قـبلهگاه کـشیدم ببخـش حضرت قـبله که اشـتباه کـشیدم نه کعبه را که تو را باز تکیهگاه کشیدم تمام خلقِ جهـان را در این پـناه کـشیدم که مثـل قـله بـلـندی که مثـل آب زلالی مَلک به سجده بخواند که مالکِ ملکوتی نفس به سینه بماند چه حیرتی چه سکوتی و آمـدی و سـرودند اُمـیدِ این بـرهـوتی چه جلوهای چه جلوسی، چه جذبهای جبروتی عجب جمال جمیلی عجب شکوه و جلالی مُحامِد تو چه گویم که ماورای صفاتی1 که کردگار صراطی محـمدی و جناتی همه حَـسن سکناتی همه عـلی جـلـواتی چـقـدر پُر برکـاتی چـقـدر فـاطمه ذاتی که تو حسینِ حسینی که تو حسین خصالی همینکه تـیغ بگـیری به اقـتدار بگیری علی شَوی و به دوشت که ذوالفقار بگیری شبـیه شیـر بـیایی فـقـط شکـار بگـیری تـقـاص عـالـم و آدم زِ نـابکـار بگـیری رکاب توست ابالفضل امـیر ماه جمالی خدای غیرت و قدرت علیِ همت و صولت نجف تبارِ شهامت شرفنژادِ شجـاعت به تیغ هول و مهابت بزن به ریشۀ ذلت که جهل و تلخی و غارت رسیدهاست به غایت که تو امان و امینی که تو پیـمبر و آلی برس به دادِ زمانه که کـفر را بتـکـانی که خصم را سرِ جایش به یک غضب بنشانی برای اینـهـمه غـزه، برای قـبـرِ نـهـانی حرم بـساز و به آنجـا سـلامِ ما برسانی تویی و لشگر ایرانیات، ببین چه وصالی کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی2 به کشتگانِ خودت خوان نماز بر سرِ راهی شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی به عـاشقان تو مانده نه قـوَّتی نه مجالی مخـواه بیتو عزیزم در انتـظار بمـیرم در اضطراب بمانم در احـتضار بمیرم در این هوای گرفته در این غبار بمیرم بیـا که آخـرِ عـمری کـنـارِ یـار بـمـیرم خدا کند که جوابی دهی به غرقِ مَلالی گرفتهام به اُمیدی دوباره دست دعـا را که گـفـتهاند برایم حـدیثِ شاه و گـدا را نشـسـتهام که بگـیرم کمی نگـاه خدا را برای مـادرم امـشب بـرات کـربـبـلا را که پیرزن بفرستد سلام و عرض سوالی شنیدهام که شب و صبح گریه نانِ تو است و هزار سال غم و روضه داستانِ تو است و هنوز قـتـلگهش پیش دیدگانِ تو است و هنوز عمۀ سادات روضهخوان تو است و که در برابر زینب به نیزه هست هلالی 1 سعدی 2 فروغی بسطامی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت نرجس خاتون مادر صاحب الزمان ( عج ) در ولادت آن حضرت
وقتی که در دنـیا سـتم مرسوم باشد وقتی عدالت گنگ و نا مفهـوم باشد وقتی ظهور از چشم مردم دور مانده وقتی نـفـس آلـوده و مـسـمـوم باشد وقتی کسی چشم انتظاری را بلد نیست وقتی بشر از عاشـقی محـروم باشد حق میدهم در خانۀ تاریخ، یک زن آوازهاش پـنـهـان و نـامـعـلـوم باشد حق میدهم چونانکه زهرا بود مظلوم مـیـراثدار فـاطـمه، مـظـلـوم باشد اما خدا میخواست از میراث مریم نـام زنی در دفـتـرش مـرقـوم باشد اما خدا میخواست از زنهای تاریخ با نام نرجس، دفـترش مخـتوم باشد زهرا عروسش را خودش بر میگزیند حـتی اگـر شـهزادهای از روم باشد باید به چـشم حـضـرت زهـرا بیاید در خانـۀ حـیدر چنین مرسـوم باشد تأثیر یُذهب، عنکمُ الرجس است و قطعاً نرجس زنی پاکیزه و معصوم باشد اوصاف او را در کُتب کمتر نوشتند تـاریخ بـایـد تا ابـد مـحـکـوم بـاشـد فرزند او؛ موعود؛ پنهان مانده، باید او نیز چون فرزند خود مکتوم باشد فرزند او یک روز میآید سرانجام روی لـبـش آنروز یا قـیـّـوم بـاشـد آنروز، آری دوسـتـانش شادمـانـند آنروز، آری دشمنـش مغموم باشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
خـورشید هم در آسمان رؤیت نمیشد دیگر کسی با ماه، هـمصحبت نمیشد چـشم سـتاره لحـظـهای سوسو نمیزد رنگینکمان در محـفلی دعوت نمیشد خاک از وجود تیرۀ خود دست میشست باد از سکون خویش بیطاقت نمیشد آتش مجـال شـعـلهور بودن نـمییـافت رود از نـبـود مـوج نـاراحـت نـمیشد غنچه به خواب مرگ میرفت و پس از آن از خـلـوت خـود وارد جَـلـوَت نمیشد ارکان هستی را خـدا مـیزان نمیکـرد دار و نـدار ما به جـز ظـلـمت نمیشد منظومهای در کهکشان باقی نمیمـاند اصــلا خــدا آمــادۀ خـلـقـت نـمـیشـد این سرنـوشت شوم ارکـان جهـان بود عـالـم اگر که صاحـب حُـجّـت نمیشد ای کاش در هر محفل اُنسی که داریم از هیچکس غیر از شما صحبت نمیشد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
سر ز پا نشناسم امشب از شعف میروم گه سامرا، گاهی نجف بیقـرار زلـف حـیـرتفـام یار مـیزنـم پـیـمـانـه را با نام یـار طوف خالِ حضرت چشمان او میکـشم از سینۀ دیوانه "هــو" هـمنــوا بـا نـغـمـۀ کـروبــیــان مـیروم در اوج اوجِ لامـکـان جـبـرئـیـل مدح ساغـر میشوم بـادهنـوش خـمّ حـیـدر میشـوم میشوم حلاج و میگویم جنون سـاقــیـا "إنـا إلـیــه راجـعــون" "قـل هـو الله احد" خُـمّ و سـبـو مـیـزنم پیـمـانه را با نام "هـو" حضرت توحید، یا حبل المتین! نـعـبـدوا ایّـاک نـعـبد نستـعـیـن در مـدیحت سِرّ سبـحانَ الـراء حرمت انشاء نامت "من تشاء" غایت الغایاتِ غیب، ای آشکار! معـنی "أحـبـبَتُ" را آئـیـنـهدار حجّت و برهـان "الله الجـمـیل" آفــریـنـش را ظـهـور او دلـیـل برزخ الکبرایِ حـکـمت آفرین قـوّت نـقـل از دم روح الامـین گـشته برپا پـایـههای بیـسـتـون چون تو هستی معنی "کن فیکون" ساحت چشم تو عرشِ کبریاست قامت عشق تو شرح "إنّما"ست خطّ و خال و عارض و گیسوی تو "إهـدنـا" یعـنی خـَمِ ابـروی تـو میشوم همصحبت روح الامین مینویسم نام تو "فـتح الـمـبین" تا زمان خـیـبـر یـوم الـظـهـور باشم از یـاران بیپـروای نـور اصلاً امشب مینویسم بیـقـرار مستم و مجنون و محو و مِیگسار لام الف، "لا"، لاجـرم دیوانهام عـشق تو تاک و خم و پیمانهام جنب و جوش واژهها در دفترم مست مست از جامِ عشقِ حیدرم شیعۀ چـشم انتـظـار ذوالـفـقـار معنی تَـمـّارم و سـرمـستِ دار کوکب دُرّی "یـوقـَد مِن شـَجر" یابن زهـرا، مـنـجـی نوعِ بشر هــادِم ابـنـیـۀ شـرک و نــفــاق مُصلح کلّ، معنیِ حُسن الوِفاق آیـه آیـه در مــقــام عـشــق تـو مینـویـسـم با کـلام عـشـق تـو چشم یعـقـوب دلم، چشم انتظار صبح هجران تو را در شام تار بیخبر از خود، جنونپیما شده همچو مجـنون در پیِ لیـلا شده در هوای بوی پیـراهن غـریب هـمـنوا با نـالـۀ " أ مَنّ یـُجیب" روضهخوانِ روضههای کربلاست هاجر خـشکـیـده کامِ نیـنـواست میبرَد نام تو را با لحـن اشک در کـنار علـقـمه سقـا و مَشک تـشنهکامی لحـظـههای انتـظار بیـقـراری در هـوای زلف یـار از حرم تا علـقـمه طـوفان شده چشم غمگـینِ غزل گریان شده در فراق آسمان محشر به پاست چشم زینب هم به سوی نیزههاست "ما رأیتُ" گوی، هنگام ظهور از کـنـار قـتـلگـه وقـت عـبـور لحـظـههای دیـدنت را بـیـقرار میرود شام و تو را چشم انتظار خـیمۀ چـشم انتـظاران را ببـین دیـدۀ غـمگـینِ بـاران را بـبـین "ربّنا" از ما، تو خود "آمین" بگو از حضور روضۀ یاسـین بگو ما گـرفـتـاریم و غافـل از دعـا یـابن زهـرا! ای شـفـیعِ "ربّـنا" ما رها از خویش و در بند دلیم آنفدر کاهل که از خود غـافـیلم دسـت مـا و دامـن احـسـانِـتـان ای فــدای دیــدۀ گــریــانــتــان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
گـاهگـاهی به نگـاهی دل ما را دریـاب جان به لب آمده از درد، خدا را، دریاب اگر از دولت وصل تو مرا نیست نصیب گـاهگـاهی به نـگـاهی دل ما را دریاب دل ما را به شب هجر فروغی بفرست شـبروِ وادی انـدوه و بــلا را دریـاب به وفاداری تو شهـرۀ شهرم ای دوست ز وفـا مـعـتـکـف کـوی وفـا را دریاب کاروان رفت من از همسفران دورم دور مـنِ از قــافــلـۀ شـوق جــدا را دریـاب راه باریک و بسی پر خطر و تاریک است سببی ساز و درین مهلکه ما را دریاب تـا فـغـان دل غــمـدیـدۀ مـا را شـنــوی نازنـیـنـا سحـری بـاد صـبـا را دریـاب سوی «پروانه» نظر کن که دعاگوی تو باد گـنـهآلـودۀ خـود را بـه مــدارا دریــاب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
دامـن بـاد صـبـا بـا گُـل لـبــخـنـد آمـد لـب تـقـویـم بـه پـابـوسـی اسـفـنـد آمـد نـفـس آیــنــه از دیــدن او بــنــد آمــد آخـریـن سـورۀ تـوحـیـد خـداونـد آمـد میچکـد آیۀ تطهـیر از این آبِ حیات مَقدم گُلپسر حضرت نرجس صلوات سِرِّ مجـنونی عـشاق عـیان خواهد شد هرچه ناگفتۀ عشق است، بیان خواهد شد در زمین صحبت آقای زمان خواهد شد عـالم پـیـر دگر باره جوان خواهد شد تو شروعی، تو طلوعی، تو چراغافروزی تو نگاری، تو بهاری، تو خودِ نوروزی لـوح ایـمـانِ مُـزیَّـن به دعـا یـعـنی تو در دل صور یقین زنگِ صدا یعنی تو پُـل نـزدیک به دیـدار خـدا یـعـنـی تو کُـلُّـهُـم؛ پـنـجتـن آل عــبـا یـعـنـی تـو! حـسـنیزادهتـرین احـمد مخـتـار تویی فـاطـمهوارتـرین حـیـدر کـرار تـویـی تو همان کشتی در عرش شناور هستی گل خوشبوی بهشتی که معطر هستی بهترین نـسخۀ یک مرد دلاور هـستی وارث تیغ دو دَم، وارث حـیدر هستی ظرف میلاد تو مَظروفِ علی را دارد پای تو کـعـبه گـریـبان بدرد، جا دارد چارده شاخۀ گُل جـمع شده در باغـت هر سحر حضرت جبریل شود مشتاقت مـکّـۀ قـلـب مـرا فـتـح کـنـد اخـلاقـت تکیه بر کعبه بزن، دل ببر از عُشّاقت ما عجـمها، همه سلمانِ مسلـمان توأیم خـادم مـرقـد سلـطـان خـراسـان توأیم لحظۀ دیدن خـورشـید، نویدِ فـرداست آخرِ جـادۀ این رود، شـکـوهِ دریـاست شوق دیدار تو از برق نگاهم پیداست سامرا؛ صحـنۀ پیـدایش زیـباییهاست به همان تربت اعلات قسم، جانِ منی! هـمـۀ دلخـوشـی نـیـمـۀ شـعـبـان مـنی دشت خشکـیدۀ ما چشم به باران دارد یوسف مصری ما میل به کنعان دارد کم کن این فاصلهها را، اگر امکان دارد مادرم سخت به برگشت تو ایمان دارد وای از این دربهدری، وای از این خونجگری پـدرم پـیـر شد و از تو نیـامـد خـبری حس تردید نشسته است به روح و جانم هُرم کـفر است که آتش زده بر ایمانم رونـقی نیست در این کـاسـبـیِ دکـانـم گـره کـور ظـهـور تو مـنـم، میدانـم! با همین وضع دلـم، بس که شما آقایی بخـدا شـنـبـه هم آدم بـشـوم، مـیآیـی! بغض دیروزی تو، گریۀ فردای من است روی دیوار وصالت رد خونهای من است دیگران را مَنِشان پشت درت، جای من است مسجـد تو همۀ لـذت دنـیای من است! جمکران؛ گـریۀ بسیار فقـط میچـسبد روضۀ مشک عـلـمـدار فقط میچسبد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
آن صدایی که مرا سوی تماشا میخواند از فرامـوشیِ امروز به فـردا میخـواند آشـنـا بود صـدا، لهـجـۀ زیـبـایی داشت گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشت همنفس با من از آهنگ فراقـم میخواند داشت از گوشۀ ایران به عراقم میخواند یادم انداخت که آن سوی تماشا او هست میروم میروم از خویش به هر جا او هست جمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست سهله آغوش گشودهست مفاتیح به دست رایحه رایحه با بـوی خودش میخـوانَد خانۀ دوست مرا سوی خودش میخوانَد خانۀ دوست که از دوست پُر از خاطره است خانۀ دوست که نام دگرش سامـره است آن اویـسم که شبی راه قـرن را گم کرد با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟ وطن آنجاست برایم که پر از خویشتن است یعنی آنجا که در آن خانۀ محبوب من است سامرا! خانۀ محبوب من! از او چه خبر؟ از دلآرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟ ما همه غـرق سکـوتـیم تو اینبـار بگـو سامرا! طـاقـت ما طاق شد از یار بگـو سـایـۀ روشـنـش آورده مـرا تـا ایـنـجــا بوی پـیـراهــنـش آورده مـرا تـا ایـنـجـا به اذانش، به قنوتش، به قـیامش سوگند به رکوعش، به سجودش، به سلامش سوگند قَسَمت میدهم آری به همان راز و نیاز آخرین بار کجا در حرمت خواند نماز؟ آخرین مرتبه کی راهی میقات شدهست؟ آخرین بار کجا غرق مناجات شدهست؟ خسته از فـاصـلـهام با منِ بیتـاب بگـو با من از گـریۀ او در دل سـرداب بگـو سامرا! ای که بلندای شکوهت عرش است گرد و خاک قدمش روی کدامین فرش است؟ حرمت سـاحـل آرامتـریـن امـواج اسـت این گدا سامرهای نیست، ولی محتاج است از زمـسـتـان پـیـاپـی به بـهـارم برسـان بر لبم عرض سلام است به یارم برسان ما بـه تـکـرار دچــاریـم بـگـو بـا یــارم غیـر او چـاره نـداریـم، بـگـو بـا یــارم رنگ و رو رفته شد آفاق، به دنیا برگرد ما نخـوانـدیـم دعـای فــرج امـا بـرگـرد آنچه را مـانع دیـدار شد از دیـده بگـیـر جز تو ما از همه گفتیم، تو نشنیده بگیر تو فقـط چـارۀ هر دردی و برمیگردی وعدۀ بی بـرو برگـردی و برمیگـردی روزیِ باغچه آن روز نفـس خواهد بود جای دل، آنچه شکستهست، قفس خواهد بود از سـر مـأذنـۀ کـعـبه اذان مـیخـوانـیـم قبلۀ کـج شده را سوی تو میچـرخـانـیم هر کجا مینگـرم ردّ عـبورت پیـداست کوچه در کوچه نشانی ظهورت پیداست تازه این اول قصهست، حکایت باقیست ما همه زنده بر آنیم که رجعت باقیست مینـویسم که شـب تـار سحـر میگـردد یک نفر مانده از این قوم که برمیگردد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
جـبرئـیل روی پـرش باز غـزل آورده اسـتـعـاره کـمـی ایـهــام و بـدل آورده عشق با « حیِّ علی خیرُ العمل » آورده واژه واژه بـه لـبـم جــام عـسـل آورده «یوسف» مصریِ « زهرا » سرِ بازار آمد به «زلیـخـا» بـسـپاریـد که دلـدار آمـد کوچه را ریسه ببـندید چـراغان بُکـنید عـرش را گُـل بزنـید آینـهبـندان بُکـنید جان نثار قـدمش زود به قـربان بُکـنید خلق را مستِ شراب رُخ جانان بُکنید دل ز « نرجس» نه که صد دل ز همه عالم بُرد هرچه خوبیست به دنیا نوۀ خـاتم بُرد باز هم صحبت ما قصۀ گـیـسویش شد تا سحر حرف و حدیث خمِ ابرویش شد باز هـم قـبـلـۀ ما سـلـسـلـۀ مـویـش شد دلمـان مـشـتری خـاکِ سرِ کـویش شد « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند» یازده قرن ز نبودت دل من گلگون است سوختم از غم دوری تو چشمم خون است طالبِ دیدن تو گشته دلم، مجنون است هفت پشتم به تو و طایفهات مدیون است یـوسـف فـاطـمه و حُـسنِ خـتـام طاهـا لحـظه لحـظه برسد بر تو سـلام طاهـا میشود شادی آن قـلب سپـیدت بشوم؟ یا که مهـمان سر سفـرۀ عـیدت بشوم؟ سیصد و سیزدهمین یار شهیدت بشوم کاش رخصت بدهی « شیخ مفیدت» بشوم با ظـهـورت دل غـمـدیـده ما شـاد نـما بـا نـفـسهـای گـلِ فــاطــمـه آبـاد نـمـا سی نفر یار نداری که پـریشان ماندی مثل یـوسـف اسـیرِ غـم زنـدان مـاندی همدم غربت و صحرا و بیـابان ماندی از گـناهِ منِ غـفـلـتزده پـنهـان ماندی مددی کن که به عشق تو مسلمان بشوم با ولایت به نفسهای تو «سلمان» بشوم چقدر تا سحـر عـشق، عـبورت مانده؟ چشممان خیره به معیادِ ظهورت مانده بانویی دست به پهلو به حضورت مانده روی مسمار و دری چشم غیورت مانده قَـسـمت میدهـم ای مـنـتـقـم آل عـلـی دگر از راه بـیـا ای به همه خلـق ولی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
سالگرد ورود امام خمینی به کشور و سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
طوفان، حریف ساحل این انقلاب نیست آئـیـنهای مـقـابـل این انقـلاب نیست از ابر، آفـتـاب، هـراسـان نمیشـود یک ذرّه ترس در دل این انقلاب نیست با دشمنش بگو که درختی تناور است دیگر بگـو اوایـل این انقلاب نیست وادادگی و سـازش و تـسلـیم مطـلقاً راه امـامِ راحـلِ این انـقـلاب نیـست از "آرمان" خود هم اگر دور مانده است تقصیر ماست، مشکل این انقلاب نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
سالگرد ورود امام خمینی به کشور و سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
این روزها میان شهیدان چه همهمهست این انـقـلاب ادامـۀ فـریـاد فـاطـمهست از تشنگی چه واهمه، از دشمنان چه باک وقتی عَلم به دست علمدار علـقمهست تا گـردن معاویه دَه ضربه بیش نیست اطراف خیمهگاه علی از چه همهمهست فرعـون هم مقـابل مـوسی کـسی نبود جادوی سامری که فقط یک مجسّمهست حکـم خـدا مگر حکـمـیّت نیـاز داشت با اشعری بگو که زمان محـاکـمهست فریاد فـاطمهست که پیچـیده در جهان مقصود اگر علیست، شهادت مقدمهست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
اگر به ديـدۀ ظاهـر، نهـانی از نظـرم چو نورديده نشستی، درون چشم ترم اگركه راه درازیست، بـين من با تو منم كـه در ره جُرم و گـناه در سفـرم بيـا زلال مـحـبـت! دمی مـرا دريـاب كه در شرار گناهان خويش شعلهورم چگونه با تو بگـويم، اسـير نفـس شدم كه شرم میچكد از ديدگان خون نگرم بيا كه بال و پرم را گناه سوزاندهست دگر برای پـريـدن نـمانـده بـال و پرم دلم گـرفـتـه! كـجـایی؟ بـيـا امـيـد دلـم ز جمعههای بدون تو خون شده، جگرم اگرچه فرصت عمرم كم است و فرصت نيست ولی هـنوز، به راه وصـال منـتـظـرم تمام عـمـر دعـای فـرج بـه لـب دارم بدان اميد كه فـيضی از اين دعا ببرم «وفاییام» كه پُر از ظلمت است زندگیام بيا و نـور بده بر من و شب و سحرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
ای پــیـشـتـازان شـفــق آمــاده بـاشـیـد فـرمـانـبـران مـلک حـق آمـاده بـاشـید در آسمان مردی دو چشمش بر شماهاست مردی که از آن سوی مشرقها هویداست مـردی که هـیاتدار بـاغ آسمان است بر آل طاها گـلشنش رنگینکمان است مردی که از آنسوی اقـیانوس پیداست او چـلـچــراغ آسـمـانِ آسـمـانهـاسـت مردی که از نسل خلیل و بوتراب است مردی که رعنا قامتش چون آفتاب است مردی که از نسل کریم ابن کریم است ابـروش بسم الله الرحـمان رحـیم است ای شـهـسـواران نجـابت بـادهخـواران مرغان حق دُردیکشان ای سربداران آمـاده باشید ظـلـمت شب را شـکـسـته در انـتـظـار خـیـل یـارانـش نـشـسـتـه او از تـبـار خـیـبر و فـتح المبین است مردی که گامش آسمان پیمای دین است هان ذوالفقارش حال بیرون از نیام است آماده باشـید وقت رزم و انـتـقـام است
: امتیاز
|
























