-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
شاعر برای گفتن از این غم کمک میخواست روضه برای شرح این ماتم کمک میخواست آنقدر روی پیکـرش زخـم و کـبودی بود مرهم برای زخم از مرهم کمک میخواست از راه رفـتـنهـای او چـیزی نـمیگـویـم گاهی برای ایستادن هم کمک میخواست آتش میان خـیـمههـا افـتـاد و از آن روز شانه میان گیسوی درهم کمک میخواست در خاطرش آمد رباب آن روز از باران حتی به قدر بارشی نمنم کمک میخواست یـاد مـدیـنـه زنـده شـد در کـنـج ویــرانـه عمه برای غسل او آن دم کمک میخواست یـادش بخـیـر آن روز آخـر مــادر پـیـرم از من برای نصب یک پرچم کمک میخواست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
"آب زنید راه را هین که نگار میرسد" دختر مرتضی علی، فاطمهوار میرسد زانوی شاهزادهها هست ركاب محملش با چه شكوه و شوکتی کوه وقار میرسد هاشمیان به گرد او، فاطمیات پشت سر قامت عصمتش در این حصن و حصار میرسد دار و ندار فاطمه، گوهر ناب مصطفی به كـربـلا حسین با دار و نـدار میرسد خامس آل پنج تن، همره طفل شیرخوار زودتر از روز دهـم سـر قـرار میرسد شانۀ آسـمـانـیـان، محـمـل دخـتران شده چه نازدانه دختری به این دیار میرسد گرد و غبار این زمین تا نرسد به معجری بال فرشته از یمـین یا که یسار میرسد رونق کـار مـأذنـه، رکن شـباب هاشمی وارث هـیـبت نـبـی، یکّـهسوار میرسد "رونق باغ میرسد، چشم و چراغ میرسد" "عنبر و مشک میدمد" دولت یار میرسد وزیر اعـظـم حـسـین آیـۀ محـكم حـسین صاحب پرچم حسین آن جلودار میرسد آن سوی دیگر از زمین، نیزه و تیغ آبدار ارتش زمـهـریـرهـا چـند هزار میرسد رفت قرار ناگهان، از دل خواهر حسین در نظرش همه جهان تیره و تار میرسد پـرده کـنـار مـیرود، واقـعـۀ روز دهـم صحنه به صحنه از دل گرد و غبار میرسد "چاک شده است آسمان غلغلهایست در جهان" دید ز هر طرف غمی همچو شرار میرسد دید كه از جور فرس، چه استخوانها كه شكست نالـه و بـانگ قـاسـمِ لالـهعـذار میرسد حلقه زدند کوفیان دور حسین و اکبرش صدای طبل شادی و داد و هوار میرسد طفل به دست آسمان، بود و صدای خنده از لشكر شامیان بر این طرز شكار میرسد لحـظۀ تـلخ حـادثـه چکـمۀ نونـوار شمر همره کهنه خنجری سرکش و هار میرسد گوشه به گوشه آسمان سرختر از خون گلو پنجـۀ شمر و زلف او! آخرکار میرسد وقت نفس نفس زدن، زمان دست و پا زدن نـالـۀ «یا بُـنَیَّ» از گـوشه کنار میرسد "آب زنـید راه را"، مادر او به قـتـلگـاه با پر و بال زخمی و حالت زار میرسد گوش زمین و آسمان میشنود در آن زمان آه صـدای پـای آن چـنـد سـوار میرسد چشم حسین بسته شد، قوم هراس شد جسور موقع غارت از حرم، وقت فرار میرسد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در هنگام ورود به کربلا
بیابان با وجود تو برای ما بیـابان نیست کسی که با تو میآید سفر، دیگر پریشان نیست کنار تو کسی دلواپس خار مغیلان نیست بیابان گردمان کردی، ولی زینب پشیمان نیست اگر دربدر کوه و بیابانم کنی، عشق است اگر زخمیِ صد خار مغیلانم کنی، عشق است پریشانم کنی عشق است، حیرانم کنی عشق است اگر دنبال معشوق است دل، دنبال سامان نیست بپرسی جای جای کربلا را شرح خواهم داد بپرسی مو به موی ماجرا را، شرح خواهم داد مسیر کوفه تا شام بلا را شرح خواهم داد هر آنچه از تو پنهان نیست، از من نیز پنهان نیست برادر جان تو ثـارالله و ثـارالله دیگر من حسینِ قبل خنجر تو، حسین بعد خنجر من تجلی میکنم در تو، تجلی میکنی در من شهادت یا اسارت هر دو آغاز است، پایان نیست بنه پا بر زمین این خاکها مشتاق و لبریزند تمام دختران یک یک مژه بر پات میریزند نباید هم به مهمانداریات این قوم برخیزند چرا که خلق میدانند صاحب خانه مهمان نیست مـیـان کـاروان تو نـدیـدم غـیر زیـبـایـی جـوانـان رشـیـد و نـونـهـالان تـمـاشـایی به همره بار گل آوردهام آن هم چه گلهایی! غلط گفته هر آنکه گفته این صحرا گلستان نیست نقاب افکن مرا با مظهرِ حق روبهرو گردان طنابی گردن زینب ببند و کو به کو گردان همانگونه که مردی از شهادت نیست روگردان به پای تو زنی هم از اسارت روی گردان نیست محال است از میان خیمه آه سرد برخیزد ز کوه صبر من حتی نشان درد برخیزد اگر زن شیرزن باشد، به جنگ مرد برخیزد بجنگم با سنان؟ هرگز! سنان که جزو مردان نیست به زیر سایبانِ قـد و بالای تو میخـوابیم من و این کاروان از چشمۀ فیض تو سیرابیم نه اینکه دست ما دور است از آب و پی آبیم! فراتِ بی لیاقت لایق لبهای طفلان نیست چه خوشبخت است طفلی که به حلقومش نگات افتد چه خوشبخت است آن کس که روی نعشش عبات افتد یکی با لب، یکی با دل، یکی با سر به پات افتد دل سلطانِ عالم را به دست آوردن آسان نیست به طفلان تو گریه بر پـدر کردن نمیآید به زینب معجر پاره به سر کردن نمیآید برادر جان به ما اصلاً سفر کردن نمیآید کسی در خیمههای ما به جز ششماهه خندان نیست صدا زد: آی مردم این شهید ما مسلمان است بزرگِ خاندانم را نمیبینید عریان است؟! جواب قاریِ قرآنِ زینب، بوسه باران است جواب قاریِ قرآنِ زینب، سنگباران نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
مـیرسـد دیـگـر بـه امّـیــد خــدا مـیـهـمـان کـوفـه سـمـت کـربـلا کـاروان مـاه و کـوکـب میرسـد عـمـۀ ســادات زیـنـب مـیرســد مـیرسـد زیـنب ولی با احـتـرام نه خـبــر از هـلـهـلـه نه ازدحـام کوفیان! این شأن مهـمانها نـبود جای مهـمـان در بـیـابـانها نبود با چه رویی دشمن مهمان شُدید؟! سـدِّ راه یـوسـف کـنـعـان شدید؟! اشکهای نخلها هم جاری است کوفیان! این رسم مهمانداری است؟ زینب امـا در دلـش امّـیـد داشت کاروانی مملو از خورشید داشت با علی اکبر، عـقـیـله غم نداشت تا که بود عباس چیزی کم نداشت خـیــمــۀ او قــبــلـۀ افــلاک بـود دور خـیـمه چـشـمهای پـاک بود کی سخن از غارت و تاراج بود آبِ نــهــر عــلــقـمـه مَــوّاج بود کی رباب اندوه در رخساره داشت؟! شیرخواره داشت و گهواره داشت تا که سقا بود قـلـبـش خـون نبود نـغـمـۀ لالاییاش مـحـزون نـبود کــاروان وقــت ورود آرام بــود نه خـبر از سنگ، نه از بام بود وای اگر خولی به این صحرا رسد یــا صــدای نــالــۀ زهــرا رسـد وای از بیتــابـی طـفــل ربــاب وای از سوز عطش از قحط آب وای اگر چشم سه ساله، تر شود یا که خـیـمه بی عـلی اکـبر شود وای اگر سخـتی بـبـیـند دخـتری وای اگر آتـش بـگـیرد معـجـری آه اگر که سر جـدا باشی حـسین یا به زیر دست و پا باشی حسین نیزه و تـیر و کمان با ما چکار؟ خولی و شمر و سنان با ما چکار؟ خـیـمه بر پـا شد امـان از نـیـنوا بوی خـون میآید از کرب و بلا وای از غـمهای عـاشورا حسین یا حسین و یا حـسین و یا حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
در بیابانی از عـطش لبـریز کــاروانــی غــریـب مـیآیـد از لـب هـر کـجـاوهای بـا آه نــالــۀ یــا مـجــیـب مـیآیــد کـاروانی ز مـکـه بـرگـشـته آمـده تـا کـه حـج تـمـام کـنـد کـعــبـه دنــبـال قــافـلـه آیــد تا به این قـبـلـه اسـتـلام کـند پای خورشید خسته تاول زد بسکه دنـبـال نـور قـافله بود آسمان با تمام وسعت خویش خـاک پـای عـبور قـافله بود کربلا در دلش چه غوغاییست کـه بـهــارش ز راه مـیآیــد بـرسـانـیــد بـی پــنــاهـان را به جـهـانْ تـکـیـهگـاه میآیـد بر تن نـاقـهها حـریر بهشت گـرمـی آفــتــاب بـیتـأثــیـر مشکها سلـسـبیل میبـردند بـادهـا بـود تـحـت امـر امیر دور مـاه قـبـیـله وقت نـزول آسـمـانی پُر از مـحـارم بـود لـشـکـری تا فـدای او بـشـود فـقـط از او اشـاره لازم بـود چـه صـفـی بـسـتهاند زانوها تـا رکـاب پـرِ عـقـیـلـه شوند هــیـجـده تـا سـتـاره آمـدهانـد سـایـهسـار سرِ عـقـیله شوند آفــتــاب آمــده بــه پــابــوسِ مـاه در پـردۀ حـیـای حـسین اولـیـن بـار میرسـد امـروز پای زینب به کربلای حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
کربلا، کاروان گـلـشن نـور عـطـر شهـر مـدیـنه آوردنـد نـکـهـت بـوسـتـان زهـرا را با ربـاب و سـکـیـنـه آوردند ای زمین! همره مه و خورشید آسـمـانی سـتـاره آمـده اسـت کربلا حضرت رباب اکنون همره شیر خـواره آمده است کـربـلا! یـاد داری آنوقـتـی که علی پا در این زمین بگذاشت از غم غربت حسین گریست بذر گریه به خاک تو میکاشت کـربـلا! زینب آمـده سـویـت همره دوگلی که بس خوشبوست این دودسـتـه گـلی که آورده به حضور امام، هدیۀ اوست گر کـویر تو میشود گـلزار گـل یـاسـیـن و یـاسمن دارد بـهـر ایـثــار در ره تـوحـیـد دو گل از گلشن حـسن دارد عجبی نیست گرکه این وادی غرق غم گشت و در خروش آمد این ابوفاضل است عباس است که در اینجا علم به دوش آمد هاشمی طلعتی که آمده است وجـنـاتـش بُوَد چو پـیـغـمبر میرسد آن زمان که میگردد اربــاٌ اربــا تـن عـلـیاکـبــر در بیـابـان روشـنت از دور یک سیـاهی سـوار میبـینی بهر چندین گل و صنوبر و یاس اینهـمه نـیـزهدار میبـیـنـی گرچه زینب تـمـام غـمها را در مـســیــر الــه مـیبـیــنـد وای از آن لحظهای که در اینجا گــودی قـتــلـگــاه مـیبـیـنـد چه بگویم که هجـمـۀ غـمهـا به «وفایی» نمیدهد مهـلت تا که زیـنب کـنـد عـزاداری تـازیـانـه نـمیدهـد فـرصـت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در هنگام ورود به کربلا
خـیـر را من بـهـر نـابـودی شر آوردهام خــانــدانـم را بـه امــداد بــشــر آوردهام بــا بــروز آشـکـار وجــه ثــارالـلـهـیام کــربـــلا را از دل تـــاریــخ درآوردهام داغ، هرچه دارد این صحرا خریدارم به دل دل که جای خود برای دوست سر آوردهام نامههایی که فرسـتـادند هـمراه من است کودکان را از جـفاشان بیخبر، آوردهام چه نیازی هست به خورشید و ماه کربلا کاروانی با خود از شمس و قمر آوردهام بعـد عـبـاسـم بـنـا دارم عـلـمـداری کـنـد خـواهـرم را بیشتر از این نظر آوردهام اکـبرم را، اکـبرم را، اکـبرم را، اکـبرم آنکه از جان خواهم او را بیشتر آوردهام کاش شرمنده نگردم آخرش پیـش رباب اولین بار است اصغـر را سفـر آوردهام تا نـبـیند صورت حـوریـههـا را آفـتـاب از مـلائک سایهای از بـالو پر آوردهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در هنگام ورود به کربلا
چـه بـلایـی قــراره ســرم بـیـاد؟ نـمیخـوام اشـک بــرادرم بـیـاد! چــرا بــایـد وسـط خـیــمــه زدن صــدای نـــالــۀ مـــادرم بــیــاد؟ نگـا کـن بـچـهها تـرسیدن حسین همشون تو شک و تردیدن حسین ایـنـا از بـرگ گـلـم لـطـیـفتـرن تا حالا رو خاک نخوابیدن حسین خـودتـم میدونی پا به پـات مـیام مـثـل سـایـه دنـبـال عـبـات مـیـام مگه زینب مـیـتـونه رهـات کنه؟ قـتـلـگـاهـم که بری بـاهـات میام حـاضـرم سـرم بـره، سـر تـو نه پـیکـرم کـبـود شـه، پـیـکر تو نه مـگـه تـرسـی دارم از تـازیـانـه بــزنــن ولــی بـــرابــر تـــو نــه خاک اینجا بوی خون میده حسین آخـر کـارو نـشـون مـیده حـسـین نمیخوام تو باشی اون کشتهای که زیر سـم اسـبا جون میده حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
توصیف جایگاه کربلا و ورد سیدالشهدا به آن سرزمین
كوی امید و كعـبۀ احـرار، كربلاست معراج عشق و مطلع انوار، كربلاست باد صبا ز من به كـلـیم این خـبر بـبر با او بگو كه موقـف دیدار كـربلاست گـر طـالـب تـجـلـّی انــوار ســرمـدی بشتاب زآنكه جلـوهگه یـار كربلاست آنجا كه با تمام جلال و جـمال خویش سلطان عشق گـشته پدیـدار كربلاست ای خسته از تطاول هجران! به هوش باش میعاد وصل و منزل دلـدار كربلاست خواهی اگر كه محـرم سرّ ازل شوی با ما بیا كه خلـوت اسرار كـربـلاست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در هنگام ورود به کربلا
لحظۀ پـر زدن ما به نظر نزدیک است راه عرش از دل صحرا چقَدَر نزدیک است در دل خـیـمه بـیـائـیـد همه جـمع شـوید همه را سیر ببینم که سفر نزدیک است مـادرم زودتـر از مـا زده خـیـمـه اینجـا چـقـَدَر بوی گل یاسِ پـدر نزدیک است تا سری هست به سجده بگذارید امروز لحـظـۀ بال درآوردن سـر نزدیک است گریهای کرد و غریبانه به زینب فرمود: دخترم پیش تو باشد که خطر نزدیک است گـفت آسـوده بخـوابـید هـمین شبهـا را وقت بیداری شب تا به سحر نزدیک است گـریه کرد و به عـلـمدار اشاره فرمود: که فدای تو شوم درد کمر نزدیک است بر سر و روی یتیمان حسن دست کشید گفت قاسم که: عمو مرگ مگر نزدیک است؟ قد و بالای جـوانش جگـرش را سوزاند ای خدا صبر بده، داغ پسر نزدیک است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات عاشقانه در آرزوی کربلا
در سرم پیچیده باری، های و هوی کربلا میروم وادی به وادی رو به سوی کربلا میروم افتان و خیزان، از دل بنبستها جادهای پـیدا کنم تا جـستو جـوی کربلا تشنگی میبارد از ابرِ سـترون، میروم تا بنـوشـم جـرعـه آبی از سـبـوی کربلا ترسم این بیراههها با خویش مشغولم کنند «بر دلـم تـرسـم بـمـاند آرزوی کـربلا» من نمیدانم کیام یا از کجایم، هرچه هست آبرو مـیآورم از خـاک کــوی کـربـلا مانده در گوشم صدای پای هَل مِن ناصری خواهم اکنون تا شوم لـبیکگـوی کـربلا بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم بـایـد آوازی بـخـوانـم بـا گـلـوی کـربـلا در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟ «بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال سیدالشهدا علیهالسلام در هنگام ورود به کربلا
من ذبـیح اعـظـمم را در مـنـا آوردهام هـستیام را در مـنای کـربـلا آوردهام یک ذبیح آورد ابراهیم با خود در مـنا من که هفتاد و دو قربان در منا آوردهام بارالها در ره تو بـستهام احرام عـشق سعی کـردم در ره تو تا صفا آوردهام گل فروشی عاشـقم در بوستان کـربلا یک گلستان گل برایت رونما آوردهام تـشنۀ وصل تـوأم نی تـشنۀ آب فـرات روی بـر سـرچـشـمـۀ آب بـقا آوردهام پـرچـم الله اکـبـر تـا بـمـانـد سـرفـراز روی دوش اکبر خود این لـوا آوردهام تا که جای مجـتبی خالی نباشد در منا قـاسـم او را به جای مـجـتـبی آوردهام تا علمداری کند در عرصۀ ایثار و عشق من عـلـمداری رشید و با وفـا آوردهام تا که این قربانیان گردد قبول حضرتت در طواف کعبۀ تو حج به جا آوردهام این «وفایی» بود بر میثاق و بر پیمان من گر هرآنچه داشـتم بهـر خـدا آوردهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
عـالم به گوش، گـرم سرود حسین بود عـالـم تـمـام مـحـو وجـود حـسـین بود هم هرچه هست، بسته به هست حسین شد هم هرچه بود، بود و نبـود حسین بود صبـحی دمـید، مـاه مـحـرم شروع شد طـوفـان وزید، وقت ورود حسین بود آمـد به کـربـلا چـقـدر دل پـیـاده کـرد عــالــم نـیـازمـنـد فـرود حـسـیـن بـود بیحـدتر از حسین نـدیدیم ما، که دهر محـدود از ابـتدا به حـدود حـسـین بود آن سوی دشت ولـولـۀ تیغ و نـیزه بود این سوی دشت گفت و شنود حسین بود سـجــاده بـود دشـت، بــرای قــیــام او گـودال هم به فکـر سـجـود حسین بود شمشیر، تشنه بود به خونش دمی که چوب در انـتـظـار لـعـل کـبـود حـسـیـن بود آنجا که خون اصغر او بر زمین نریخت تـفـسـیر آیـههـای صـعـود حـسـین بود بر نیزه رفت و زینب کبری جمیل دید پس کـربـلا تـمـام به سـود حـسین بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب ورود سیدالشهدا علیهالسلام به کربلا
دشت بود و نیزه و شمشیر، تا میخواستیم عشق اردو زد همانجایی که ما میخواستیم هفت شهـر عـشق را گشـتـیم اما آخرش ما بلای عشق را در کـربلا میخواستیم شد نـصـیب بـنـد بنـد بیقـراریهـای مـا نینوایی را که با شور و نوا میخواستیم آبهایت را برای خود نگهدار ای فرات ما کنارت تشنگی را از خدا میخواستیم این قدَر جولان مده در پیش هفتاد و دو خضر ما نه از این آبهـا؛ آب بقـا میخواستیم هیجده سر روی نیزه، هیجده تن روی خاک از خدا این را جدا، آن را جدا میخواستیم روز عـاشـورا ندا آمد تو را تنها حـسین در میان قـوم اشقی الاشـقـیا میخواستیم اینکه آوردیمت از مکه به این خاک غریب آبروی کـعـبه را در کـربـلا میخواستیم ای سرِ سرها که سرهای جهان پامال توست گیسوانت را رها بر نیـزهها میخواستیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
همیشه تا که بُوَد بر لب مَلَک تهـلیل هماره تا که بشر راست ذکر ربّ جلیل درود بـاد به دوّم شـهـیـد راه حـسین سلام باد به اوّل قـتـیـل نـسـل خـلـیل مـؤیّـد پـسـر فـاطـمـه، مـعـلـّم عـشق محرّم آور ذی الحّجه، مسلم بن عقیل امیـر کـشـور دل، نایب امـام حـسین که سیـدالـشّهـدا میکـند از او تجـلیل به خط عشق و وفا و شهادت و ایثار پیام اوست طریق و قیام اوست دلیل ز اوج طبع «ریاضی» به مدح او بیتی نزول یافت به طبـعـم چو آیـۀ تـنزیل چه شعر نغز و لطیفی، سزد که از این بیت شود دو مصرع ترجیعبند من تکمیل «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل زهی به مسلم و ایمان و عشق و ایثارش که چشم دوخته عیسی به چوبۀ دارش دو دست بسته به بازار کوفه میبینم هزار یـوسف مصری اسیر بازارش اگرچه در دل شب سر نهاد بر دیوار بُوَد تمامی خـلـقـت به ظِـلِّ دیـوارش دمی گـریـست برای حـسـین دیدۀ او که سیدالشهدا خنده زد به رخـسارش کسی که طاعت او طوع گردن ملک است کنار کوچه، شب تیره، طوعه شد یارش ز سیّـدالـشـّـهدا لحـظـهای نشد غـافل گواه من شب تاریک و چشم بیدارش نه بر محمّد خود داشت غم نه ابراهیم نه بیـم داشت ز فـردا و آخـر کارش هماره دیدۀ او میگـریـست بر زینب که میزنند در این شهر، سنگ بسیارش خـدا کـنـد که به دامـان مسـجـد کوفه گلاب اشک فـشـانـم به پای زوّارش «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل گلوی تشنه چو جا بر فراز بام گرفت به زیر تیغ ز دست رسول، جام گرفت سـلام داد، ولی ظهـر روز عـاشـورا ز سـیـّدالـشـّـهدا پـاسـخ سـلام گـرفت هـنـوز واقـعـۀ کـربـلا نـیــامـده بـود که او اجازۀ جـانبازی از امام گرفت شـهـادت شـهــدای قــیــام عــاشــورا ز خون مسلم از آغاز انسجام گرفت درود مـا بـه قـیـام حـسـیـنـیاش بـادا که نسل خون و شرف درس از این قیام گرفت «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیل» سفیر کوفه که یک آسمان جلالت داشت ندانم از چه به صورت غبار غربت داشت به کوفه وارث یک کربلا مصیبت بود کسی که در دل خود یک جهان محبّت داشت درون خـانۀ هـانی نکُـشت دشـمن را ز بس وفا و جوانمردی و مروّت داشت نهان ز مردم کوفه لبش به هم میخورد در آن سیاهی شب با حسین صحبت داشت قسم به حال خوش آخرین نماز شبش نمـاز با او، او با نـمـاز الـفت داشت میان آن همه دشمن گریست بهر حسین به اشک او قسم، او گریۀ ولایت داشت کـنـار تـربت او میشنـیـد گـوش دلم دو مصرعی که به حق یک جهان ملاحت داشت «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل چو خواست تر شود از آب، کام عطشانش برون ز دُرج دهان ریخت دُرّ دندانش سخن ز حنجر خشک حسین میگوید دهان غرق به خون و گلوی عطشانش پس از گذشت زمانها به گوش جان همه رسد ز خـانه طـوعـه صدای قرآنش روا نبود که با دست کـفر کشته شود کسی که ثـانی عـبـاس بـود ایـمـانش قسم به فـاطـمه هرگز نمیرود نومید کسی که دست توسل زند به دامانش «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل سلام شاه شهیدان به مسلم بن عقیل» قسم به آن شب و آن رازهای پنهانی قسم به چشم تو هنگام اشک افـشانی قسم به همت و ایثار و غیرت طوعه قـسم به عـزم تـو و رادمـردی هـانی قسم به خـون گـلـوی دو مـاه پارۀ تو به اشک نیمه شب آن دو طفل زندانی بریدن سر مـهـمـان و دعـوی اسـلام هزار مرتبه نـفـرین بر این مسلمانی چه میشود که به قبر تو و دو فرزندت کنم به اشک دو چشمم گلاب افشانی هماره تا که سخن بر لب است «میثم» را به این دو مصرع زیبا کند ثناخوانی «سـلام خـالـق مـنـان سلام جـبرائیل
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
قسمت این بود تا که در کوفه تو عـلـمـدار پـرچـمش باشی اصـلاً آنـجـا تو را فـرسـتاده تا سـفـیـر مـحـرمـش بـاشـی کـوفـه دارد دروغ مـیگـوید مـردم کـوفـه اهل نـیـرنـگـند اولش دست میدهند و سپس همۀ شهـر با تو میجـنـگـنـد عهد و پیـمان کوفیان، مسلم! مثـل قـوم یـهـود مـیشـکـنـد دل نبـندی به مردم این شهر بیعـت کـوفـه زود میشکـنـد جمعیت آمده است و مسجد پُر به جـماعـت نـمـاز بر پا کن مطـمـئن نیـستـم به این مردم نـیـتـت را بــیــا فــرادا کــن همۀ شهـر را بگـردی نیست یک نفر مـردِ مـرد در کوفه جز خودت که غریب ماندی، نیست هیچ کس کوچهگرد در کوفه مثـل هـانی یکـی دو تا شـاید دیگـران بـرق سکه را دیدند به بهـای سرت طـمـع کردند آمــدنـد و تــمـام جـنـگـیـدنـد اولین روضهخوان خودت هستی داری از بوی سیب میخوانی روی دارالامـاره هـم بـروی از امـام غـریـب مـیخـوانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
از سـر دارالامــاره روی بــام میدهم بر محضرت مولا سلام چشم بد از دورِ چشمان تو دور سایهات بر اهل عـالـم مـسـتدام کار تو با اهل کوفه شد شروع کار من در شهر کوفه شد تمام شرح حـال یار تو در این دیار شد زبانزد بر زبان خاص و عام هر چه گـشـتـم ذّرهای پیدا نشد در وجود کوفیان یک جو مرام در نگاه بی بـصیرتهای شهر نیست فـرقی بین عـامی و امام شب همه در حال بیعت با مناند صبح در بازارِ شمشیر و نـیـام از زبـان تُـنـدشـان فـهـمـیــدهام نیـسـت اولاد عـلـی را احـترام بر سرم در کوچه آتش ریخـتند سنگ میانداخـتند از روی بام سر به داری قسمت من میشود قسمت تو بی سری در این قیام من همین مقدار میگویم، تو را میکِـشند اینجا به قـصد انـتـقام با لـب خـونـیـن تـمـنـا مـیکـنم تا کسی بر تو رسـانـد این پیام: بین این نامردها جای تو نیست پای خود مگـذار اینجا والسلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
در شجـاعـت، منم ابوطالب در ارادت، منم عـقـیـلِ دگر که خـدا در پـیـام خـون خدا برگـزیـدم چو جـبـرئیل دگر سـر نـهـادم به شـانـۀ دیـوار نوحـۀ یا حـسـیـن زمـزمـهام گرچه در کوچهها اسیر شدم من عزیزِ عـزیزِ فـاطـمـهام گـریه چـاره نکـرد دردم را وقتی از دست میرود چاره به خدا درد من فقط این است که زن و بـچـهات شد آواره ای که حتی نـدیـد هـمـسـایه سایـۀ خـواهـر تو را برگرد کـوفـیـان را حـیـا نـمی باشد وای؛ ناموس کـبریا؛ برگرد تیـرهای سه شـعـبۀ این قوم سه هدف دارد ای امام الناس سینۀ تو... سـپـیـدی حـنجـر تیـر سوم... سـلام بر عباس
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
به شانه کولۀ بارم، خـرابِ دوریِ یارم بُـود امـیـد بـبـیـنم دوبـاره روی نـگـارم به سیلِ اشک ندامت ز مادر تو خجالت کِشم که غیر دو کودک برای هدیه ندارم چه بامِ دارالامـاره، چه بر فـراز قـناره به شوق تو، به بهشتم اگرچه بر سرِ دارم روان ز کوچۀ دردم، میان خلوت سردم تجـسمِ رخِ ماهـت ز دل گرفـتـه قـرارم نه از غمم گله دارم، که بیمِ قـافله دارم فقط به خاطر زینب ز دیده اشک ببارم برو به جان سفیرت، به جان طفل صغیرت سه شعبه دیدهام اینجا، به خانههای کنارم نیا که تشنه نمانی، به زیر دشـنه نمانی که جنگ میشود آخر به قهر کوفه دچارم چه حرفها که شنیدم، چه نعلها که ندیدم نیا که من نـگـرانِ سـپـاهِ اسـب سـوارم نیار خواهر خود را، رقیه دختر خود را که فکر پای برهنه، که فکر تیزیِ خارم نیا که من نـگـرانـم، به قـتـلـگاه گـمـانم که زخـمهای تـنت را نمیشود بـشمارم ز بـام کـوفـه رسـیـدم به آرزو و امـیدم در آن زمان که به راهت ز عشق، جان بسپارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
اگرچه غصه به دل داشت، رنج دیده نبود دو چشم غرقۀ اشکش به خون تپیده نبود تو را که تشنه لب انداخـتـند از سر بام کسی به فکـر دل دخـتـرت حـمیده نبود اگر چه سایۀ مهـر تو از سـرش کم شد به مـاه خـیـمه قـسم، انـزوا گـزیده نبود حـسـین بر سـر او دست میکـشید آرام حـسـین بود کـنـارش، بـلا کـشـیده نبود اگر چه بار فـراق تو روی دوشش بود ولی شـبـیـه رقـیـه قـدش خـمـیـده نـبود اگر چه با غـم از دست دادنت سر کرد ولی مـقـابـل او یـک سـر بـریـده نـبـود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
شهری که دعوت کرده بود از آفتاب ای مرد وقت وفای عهد، خود را زد به خواب ای مرد افسوس متن و خط و مُهر نامههاشان را انکـارهـا کـردند روز انتـخـاب ای مرد وقتی که سر چرخاندی، از جمعیت مسجد دیدی فقط تنهاییات را در رکاب ای مرد دادند با شمشیر و سنگ و دشنه و دشنام آئـیـنههای اعـتـمادت را جـواب ای مرد آبی طلـب کردی ولی دریـای احـمر شد در دل چه سرّی داشت آن دم ظرف آب، ای مرد آوارگیهایت به خاطر ماند و باقی نیست از کوفۀ آن عصر، جز قصری خراب، ای مرد خون گریه کردی غربت او را شجاعانه وقت شهادت، ای سفیر آفـتاب، ای مرد
: امتیاز
|
























