-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
از سفـر نـیـزهها، آمده مـهـمان عـشق روز وصالت رسید، زخمی هجران عشق قـایق طـوفـانزده، دل به بـیـابـان زده دیدۀ لیلی ندید، چون تو پریشان عشق سنگ کجا و پرت، خشت کجا و سرت سر بگذار امشبی، بر سر دامان عشق دخـتر لـبـریز درد! دور سر او بگـرد روزیات این یک شب است، جان تو و جان عشق نیست لبت کم ز چوب، تا شود این زخم، خوب بوسۀ خود را بگیر، از لب خندان عشق قلب جهان بشکند، دست سنان بشکـند آه که زد قبل چوب، نیزه به دندان عشق شعله زدی بر تبت، مشت زدی بر لبت تا بشوند این دو لب، مرثیهخوانان عشق مسئله حل میشود، بوسه اجل میشود جان تو را میدهد، هدیه به جانان عشق صبح به قـلب کـباب، عمۀ تو با رباب میسپرندت به خاک، ای گل گلدان عشق
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی چه عزیز میهمانی، چه شکسته میزبانی نفـسی بیا و بنـشین، سخـنی بگو و بشنو که بدون تو چه خیری، برسد به زندگانی؟ غم و غصه سر رسیده، سرت از سفر رسیده که به گریه خواندمش من، نه به دعوت زبانی نه به دستِ خیزران و، نه به آتش تنوری بغلت گرفتم ای سر، به خدا به مهربانی غـم دل روا نبـاشد، که بگـویم و برنجی نظری به صورتم کن، که ضمیر من بخوانی بتکان غبار غربت، به یتیمیام نظر کن که به یک نظر تو از دل، غم و غصه میرهانی خـبر از پـدر نـدارم، سـر مهـربان بیا و خبرش بگـو و جانم، بستان به مژدگانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارم یقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردم ندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباس دل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدم ولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالم ندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم به چشمه چشمۀ اشکم، تمام عرش میگرید ندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزم ربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کن دگر نایی نمانده جز تـمنایی که من دارم بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابا به کار من نمیآید دگر پایی که من دارم تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردم دل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارم یقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم یتیمت را پدر، با تـازیـانه ناز میکردند ندارد داغداری این تسلایی که من دارم گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد است نشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم همه گـریند بر لالایی و اشک رباب اما رباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با سیدالشهدا و مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
وقتی از خـاک تو شـفا برسد گر نگاهی کـنی، چهها برسد به نـوا میرسـانـیاش قـطعـاً بی نـوا گـر به نـیـنـوا بـرسد رحـمـت واسعـه! بغل وا کن تـا غــریـبـه بـه آشـنـا بـرسـد ما ز دست فـراق خسته شدیم یکنـفـر هـم به داد ما بـرسد دسـت ما را بـگـیـر تا بـلکـه پـاى ما هـم به کـربـلا بـرسد لحـظـۀ احـتـضار منـتـظـریم قـدمت روی چـشـمهـا بـرسد تا حسینی شدن بسی راه است مـیـوۀ کـال، مـانـده تا بـرسـد زخـمهـای تو تـشـنۀ اشکاند گـریه کـردم به تـو دوا برسد با خـودش میبَـرَد مرا حـتماً پـدر امـشب اگر خـرابه رسد نان خود را نخورد خواهرتو تـا به طـفـلان تو غـذا بـرسد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
غزل میچینم از آیاتِ روحانی «مکاسب» را کـتاب عـاشقی باید بـنا سازد مکـاتب را مگر آشوبِ «شهرآشوب» را از شهر برچینم مراثی را فرو بگذارم و خوانم مناقب را طریق عشق پیمودن هزاران رتبه میخواهد سهساله دختری نازم که طی کرد این مراتب را خریدار غزل امشب غـزال کـربـلا باشد شکوهِ مشتری، بیخود ز خود کردهست کاسب را قلم از خجلت الفاظ، شرم از خویش میپاشد به زحمت میکشد تصویر طوفان مطالب را قلم سادات بردارند این تندیس عصمت را بخوان از شهریار، امشب مجالی نیست صائب را بساط قطره دریا شد از این دریا سرودنها حدیث حضرت مطلوب میپرداخت طالب را مدیحش راز اسماء است ای شوریدهسر باید برید از پای این سرِّ گران، دست اجانب را رجزخوانی در اینجا آخرش بهت است و حیرانی دلِ دیوانه میگیرد به گردن این عواقب را به زیر بارِ تب، مردند عشاق سبکبالش هوای کوی او ویرانه کرده مدرسِ طب را در آن منزل که سودی منطق و برهان نمیبخشد نگاه عصمتش از پا درآورده مذاهب را امان از تنگـنای قافـیه وقتی که میدزدد ز دست شاعر شیدا بسی مضمون جالب را تو اسم اعظمی خاتون! که جبرائیل آموزد به پیش طفل ابجدخوان تو، علم غرائب را جهان را جذبهٔ چشمان زهرائیت چرخاند کمی بالا بیاور سمت هفت اقلیم حاجب را کسی که انـس دارد به سحـرگاه پگـاه تو به عشق صبح صادق مینشیند صبح کاذب را میان مدح تو بانگ اذان آمد زهی غفلت رها کردم به شوق مستحبی، عشق واجب را غـیـاباً زائر کـویت شدم بانـو مگـر شاید حـضور آشنایی کم کند فـقـدان غایب را به شوق خاکبوسی رهت، آواره میگردم چنان کلبی که بین کوچهها گم کرده صاحب را شبی که بوسهٔ خارمغیلان بیامانت کرد خجل کردی به اشک آبلههایت کواکب را شبـی که آفـتـاب آرزو شد مـیـهـمـان تـو عوض کردند تاریخ شب «لیلالرغائب» را نمیگیری لب از لعـلِ لبِ بابا و میدانی نمییابی دگر این حال و این وقت مناسب را چه خوابی خوشتر از این که کنار گرمی بابا بخوابی و در آغوشت بگیری «نجم ثاقب» را کنار شمع خاکسترنشین، دق کرد پروانه غروب دختر خورشید، دلخون کرد مغرب را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
عـمـریست که هـستیم مسلمان رقیه شـیـعـه شـدۀ مـوی پـریـشــان رقـیـه وصلیم به توحـید و نبوت، به امامت وصـلـیـم به زهـرا و به ایـمـان رقیه دنـبال مـلاقـات خـدائـیـم و خـرابــیـم در روضه نـشـسـتیم سرِ خـوان رقیه بیماری دلسوختهها صعبالعلاج است بــایـد بـرسـد دارو و درمــان رقــیـه هرچـند نـداریم ز هر کس طلب جان ما را بخـر اربـاب، تو را جـان رقیه بالا بـنـشـانی، نـنـشـانی به ابا لـفضل هـستـیم هـمه بیسـر و سـامـان رقـیه رفـتـم ز نـجـف، کـربـبـلا پـای پـیاده از بـرکـت الـطـاف فــراوان رقــیــه هرکس بشود واله و دیوانهاش امروز فـردای قـیـامـت شـده حـیـران رقـیـه زهراست سراپای وجودی که کبود است زهـراست فـقـط روضۀ پـایـان رقـیه تعمیر نشد زیور آن گوش که پارهست تـرمـیم نـشد صورت و دنـدان رقـیه بد زخمِ زبان خورد، زمین خورد، لگد خورد چه سخـت شده صحـبتِ آسـان رقـیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آتـش زده غـم تو، بر خـرمـن رقـیه خوش آمدی پدرجان، بر دیدن رقیه دیروز من نشستم، بر روی دامن تو امروز تو نـشـسـتـی، بر دامـن رقیه از کربلا به شوق، وصل تو زنده ماندم دشمن تـلاش کـرده، بر کـشتن رقیه تو را به خون کشیدند، مرا اسیر کردند رد طـنـاب مـانـده، به گـردن رقـیـه از نـالهام فـتـاده، لـرزه به کاخ ظالم دشمن هراس دارد، از شـیـون رقیه رخسارهام ز سیلی، گشته کبود و مانده آثــار تــازیــانــه، روی تـن رقــیــه ذکر تمام گلها، گلبوسه بر لب توست از بس شـنیدنی شد گل چـیـدن رقیه مرا ببر که دیگر، طاقت ماندم نیست مگـر نـیـامـدی تو، بر بـردن رقیه؟ پروانۀ بهشتی، دارد به کف «وفایی» شمعی اگر بـسوزد، بر مـدفـن رقیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا دلم گرفت از این کوچههای سرد غریبه چه دیر آمدی ای سر! کجاست پیکر بابا؟ مـیان شام سـیاهی که یک سـتاره ندارد دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا چرا نبود در آن روز، فرصتی که خدایا منِ سه سـالـه شـوم پـاسـدار سنگـر بابا چه خوب میشد اگر میشد این پرندهٔ کوچک میان خـون و پـریـدن، فـدای بـاور بـابا صبـور بـاش! سرت سـربـلند باد! مبادا نـگـاه دشـمـنـی افـتـد بـه دیـدهٔ تـر بـابـا بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه که خواب سرخ ببـینم، بریده حنجر بابا مرا ببـر به دیـارم، به کـوچههای مدینه به خـانـهمان، به همان کلبهٔ محـقـّر بابا و چند لحظۀ بعد، آن صدای گریه نیامد رسیـده بود گل کوچکی به محـضر بابا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم سـراغ ســرت را مـن از آسـمـان و ســراغ تـنـت از بـیــابــان بـگـیــرم تو پـنـهـان شـدی زیـر انـبـوه نـیـزه من از حنجرت بوسه پـنهـان بگـیرم قـرار مـن و تـو شـبـی در خــرابــه پـیِ گـنـج را کـنـج ویـران بـگـیــرم هـلا! میروم تا که مـنـزل به منزل بـرای تو از عـشـق پـیـمـان بگـیـرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
حالا که برگـشتی سـرت پـیکـر ندارد بــابـا رقــیــه طــاقــتـی دیـگـر نـدارد از بس که خورده سنگ و چوب و ضرب خنجر یک جای سالم این سر و حنجر ندارد سرخی چشمم را ببین از ضرب سیلی حـوریـهات سـویی به چـشـم تر ندارد ای گوشوار عرش! بنگـر دخـترت را گـوشـم شـده پـاره، دگـر زیـور نـدارد از تـازیـانـه بـالهـای مـن شـکـسـتــه دیـگـر کــبــوتــربـچـۀ تـو پــر نـدارد زهرا مرا بوسید در صحرا که دشمن هرگـز نـگـویـد دخـتـرت مـادر نـدارد دردانـهات را با شهـیدان هـمسـفـر کن تـاب جـدایـی از عـلـی اصـغـر نـدارد بس کن «وفایی» اضطرابم بیشتر شد تـاب سخـن دیگـر دل مـضـطر نـدارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرا به جز غـم هجران تو ملالی نیست به غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست تو در کـنار مـنی هـیچ کـس نـمیبـیـنـد کنارم از تو لبالب پُر است، خالی نیست اگر چه ســوخـتـم از آتـش خـیـام، مـرا به غیر شـعـلۀ عشق تو اشتعـالی نیست به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کن ولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست خیال روی تورا با بهـشت عوض نکنم به جز تو در دل این خستهدل خیالی نیست پدر کـنار من و غـم زیاد و فرصت کم ببوس عمه مـرا تا سحـر مجـالی نیست میان عاشق و معشوق در زمان وصال نگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست خـموشم از سخن و گـرم گریه و به لبم به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست به شانه بارِ غـمت بردم و شـبـیه به من میان این همه دخـتر قـدی هلالی نیست قـدِ خـمـیـده و مـوی سـفـیـد ثـابت کـرد که پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
من آن مجـاهـد نـسـتوه خـردسال اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منـیرم پیـام خـون خـدا خیزد از زبان خـموشم که سیّدالـشهـدا را به شهـر شـام سفـیرم رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغم قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم پناه هفت سپهـرم، که گـفـته دخت یتیمم؟ شفیعۀ دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیز فـاطـمـه هـسـتم ز عزّتم نشود کم اگر چه در دل شب گوشۀ خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم ز سلسلۀ روبهان، که دختر شیرم مـرا به شـام نـبـیـنـیـد در لـباس اسارت که تا خداست خـدا، بر تمام خـلق امیرم پـیـامآور خـون شـهـیـد تا صف حـشـرم ز سیـّدالـشـهـدا باشد این مـقـام خـطـیرم عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یـزید داد مـرا جا به روی خـاک خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه ز عزّت پناه طفل صغـیر و مطاف شیخ کـبیرم؟ به سنّ کوچک من منگرید کامدم اینـجا نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم اگر چه آمـده مـشهـور نـام من به رقـیّه بهسان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم قـسم به دامـن پـاک حـسینپـرور زهـرا که من عزیزم و ذلّت ز هیچ کس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخـتر نـامـوس کـردگار قـدیرم ز سوز سیـنۀ من گُل کند کلام تو(میثم) سـرودههای تو باشد تـرانههای ضمیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
لـیـلـهٔ قـدرم و تـنهـا سـحـرش را دارم پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم دخـتـر شـاهـم و اما فـقـط از این دنـیـا پـای زخـمیشده و چشم ترش را دارم خـواسـتـم پـر بـزنـم زود بـه یـادم آمـد من از آن بال فـقـط چند پرش را دارم بــزنـد یـا نــزنـد فــرق نــدارد شــلاق طاقـت سخـتی هر درد سـرش را دارم شهر را یکتنه با گریه به هم میریزم نـوهٔ فـاطـمـه هـسـتم جـگـرش را دارم سرزده آمده مهمان و در این استـقـبال گیسویی تا که شود فرشِ سرش را دارم من نگویم چه شده چون خبرش را داری تو نگو از لب خـونین خبرش را دارم عمه! باید بروم وقت خـداحافظی است نگـرانـم نـشوی! هـمـسـفـرش را دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خونرنگی در هـالهای از گـیسویی خاکستری باشد دخـتر دلـش پـر میکـشد، بابا که میآیـد موهـای شـانهکردهاش در معجـری باشد سخت است هم شیرینزبان باشی و هم فکرت پـیـش عــمـوی تــشـنــۀ آبآوری بـاشـد با آنهمه چشمانتظاری باورش سخت است سهـمت از آغـوش پـدر تنهـا سری باشد شـلاق را گـاهـی تـحـمل میکـنـد شـانـه امـا نه وقـتـی شـانـههـای لاغـری بـاشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، چـشمـش به دنـبـال عـلی اصغـری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضههای مادری باشد وای از دل زینب که باید روضهاش امشب «بابا! مرا این بار با خود میبری؟» باشد بابا! مرا با خود ببر، میترسم آن بدمست در فکـر مـهـمانی و تـشت دیگری باشد باید بـیـایم با تو، در بـرگـشت میتـرسم در راه خـار و سنـگهای بـدتـری باشد بـاید بـیـایم با تو، آخـر خـسـته شد عـمه شاید برای او این شبِ راحتتری باشد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام آفـتابـا از عـطش جان را لـبالـب کردهام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخـند تو کـردند با لب کردهام تـشـنـۀ جـام بـلا بودن بـرایم بهـتر است پس برای دیدنت خود را مقـرّب کردهام من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا روز را با وعـدۀ دیـدار تو شـب کردهام این گره کور است اما سعی خود را میکنم با سرِ انگـشت مـویم را مـرتب کـردهام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام قامتم خـم شد اگر، مگـذار پای پـیـریام بلکه در غـم اقتدا بر عمّه زینب کردهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
ابری گذشت و گفت که دریا رقیه است طوفان وزید و گفت که صحرا رقیه است کوهی قیام کرد و به طوفان و ابر گفت این کوه، این شکـوه، هـمـانا رقـیه است رد شد نسیم و گفت که من روحبخشم و اثـبـات میکـنـم که مـسـیـحا رقـیـه است در کوی عشق حرف صغیر و کبیر نیست زیـنب در این مـقـام سـراپـا رقـیـه است کـوچـکتـرین مـحـجـبـۀ خـانـۀ حـسـین آئـیـنـۀ نــجــابـت زهـــرا رقــیــه اســت سـقــا دلــیـل شــادی قـلـب رقــیــه بــود پس دلـخـوشی حـضرت سـقا رقیه است باب الـحـوائـجـان حـرم وقـت رفـع غـم نامی که میبـرنـد به لـبهـا رقـیه است در این قبیله هر که به کاریست ملـتزم حـلّال مـشـکـلات شـدن بـا رقــیـه است مـا نــوکــران طـایــفـۀ عــشــق تـا ابــد ذکری که هست بر لبـمـان یا رقیه است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
روح بزرگش دمیدهست جان در تن کوچک من سرگرم گفت و شنود است او با من کوچک من یک لحظه از من جدا نیست بابای خوبم، ببینید دستان خود حلقه کردهست بر گردن کوچک من میخواستم از یتیمی، از غربت خود بنالم دیدم سر خود نهادهست بر دامن کوچک من در این خزان محبت، دارم دلی داغپرور هفتاد و دو لاله رُستهست از گلشن کوچک من از کربلا تا مدینه گلفرش داغ دل ماست با ردّ پایی که ماندهست از دشمن کوچک من دنیا چه بیاعتبار است در پیش چشمی که دیدهست دارالامان جهان را در مأمن کوچک من آنان که بر سینه دارند داغ سفر کردهای را شاخه گلی میگذارند بر مدفن کوچک من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با حضرت رقیه سلاماللهعلیها
کنون که داغ تو بر سنگ هم اثر بگذارد چه مرهمی ز غمت عمّه بر جگر بگذارد برو بهشت که جبریل جای خشت خرابه برای زیـر سـرت بـالـشی ز پَر بگذارد سه سال داری و صد زخم، باید عمهات امشب برای غـسل تنـت وقـت، بیـشتر بگذارد کجاست فاطمه تا بازوی شکـسـته ببـیند علی کجاست به دیوار غصه سر بگذارد؟ منم حسین و تو عباس، پس رواست که عمّه کـنـار پـیکـر تو دست بر کـمـر بگذارد تـن کـبـود تـو را بـین قـبـر مـینـهم اما هـلال قـامـت رنـجـیـدهات اگـر بـگذارد کنار عمه بمان؛ من نمیگذارم از این پس در این خرابه کسی با تو سربهسر بگذارد بمـان عـزیز دلـم قـول میدهـم نـگـذارم دوبـاره چـوب، قـدم بر لبِ پـدر بگذارد خودم به پای خودم میروم دوباره به بازار کـفن بـرات بگـیرم، سـنـان اگر بگذارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سری غرق در خـون، گـلویی بریده بـمـیـرم سـر تـو چـه رنـجـی کـشیده لـبی سـرخ و پـرپـر، لـبی پـاره پاره چه مویی! پریشان، چه رنگی! پریده چه بـابـای خـوبی! ز عـالم سری تو کـسـی بـهـتـر از تـو، نـدیـده نــدیـده نگاهت چو خورشید، گرم است و گیرا کـه بـر شــام تــارِ، دلِ مـن دمــیــده رسیدی تو آخر، نه با پا، که با سر! غــم و شــادیام آه در هــم تــنــیــده رخ دخـــتــرت مــثـلِ مــاهِ گـرفــتـه قـد دخـتـرت چـون هــلالـی خـمـیـده فــدای ســرت زخــمهــای تــن مــن کـه اشـکـم بـرای تـو تـنـهـا چـکـیـده صــدایـم گــرفـتــه! دعــایـم گـرفـتـه نـفـسهـای مـن شـد، بــریـده بـریـده شده محـفـل ما، «پدر_دختری» باز کــنــار ســـرت دخــتــرت آرمــیــده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
شاعر برای گفتن از این غم کمک میخواست روضه برای شرح این ماتم کمک میخواست آنقدر روی پیکـرش زخـم و کـبودی بود مرهم برای زخم از مرهم کمک میخواست از راه رفـتـنهـای او چـیزی نـمیگـویـم گاهی برای ایستادن هم کمک میخواست آتش میان خـیـمههـا افـتـاد و از آن روز شانه میان گیسوی درهم کمک میخواست در خاطرش آمد رباب آن روز از باران حتی به قدر بارشی نمنم کمک میخواست یـاد مـدیـنـه زنـده شـد در کـنـج ویــرانـه عمه برای غسل او آن دم کمک میخواست یـادش بخـیـر آن روز آخـر مــادر پـیـرم از من برای نصب یک پرچم کمک میخواست
: امتیاز
|
























