-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
تـربـتـش عـطـر کـربلا دارد غـربـتـش روضۀ رضا دارد گنبدش آسمان؛ طلایش، نور روزهـــا گــنــبــد طــلا دارد هرچه در چَنته دارد این دنیا از کـرامـات مـجــتــبـی دارد "ای کریمی که در خزانۀ غیب" مـور هم چـشـم بر شـما دارد تا که دست شماست بر سرِ ما همه عـالـم نـظـر به مـا دارد زَهرۀ زهر ریخت پیـش لبت لـعـل تـو حـکـم کـیـمـیا دارد آنچه از دل به لـب برآوردی رنگِ سـیـلیِ کـوچه را دارد متهـم، زهـر نیست! میدانی، لخـتـههـا از چه ماجـرا دارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام حسن مجتبی علیهالسلام
یکی شـبـیـه مـن از راه دور آمـده بـود به این شلوغ، به این سوت و کور آمده بود امیدوار، پر از شوق و شـور آمده بـود شـبـیـه شبزدهای سـوی نـور آمده بود غریبه بود و رفیقی در این دیار نداشت مـیـان کـوفـه پـی آشـیـانـهای میگـشت قـدم قـدم به امـیـد نـشـانـهای میگـشـت گرسنه بود، پی آب و دانـهای میگشت و کوچه کوچه به دنبال خانهای میگشت قرار با چه کسی داشت که قرار نداشت؟! میـان کـولـۀ او بـود کـوهی از مـشکـل تمام شهر به او گفت از آن طرف سائل و من روانـه پـی او به سـوی آن منزل نمـانـده راه زیـادی صبـور باش ای دل به شوق دوست، قدمهایم اختیار نداشت در آن محل خـبری بود، راه بـندان بود هوای کوچه پُر از عطر یاس و باران بود بـهـار سـردر بیتالـکـرم نـمـایـان بـود کـریـم طایـفـه چـشمانـتظار مهـمان بود زمانه بهتر از این مرد سفرهدار نداشت رسید مژده که این خانه خانۀ حسن است عزیز آل پـیـمـبـر کـریـم پـنـج تن است خوش آمـدید که او بیقـرار آمدن است غریبه گفت که این خانه بهتر از وطن است چه خانهای که برای کسی حصار نداشت رسیده بود به مقصد، چه حال خوبی بود عـجـب مـعـاشـقـۀ بی مـثـال خوبی بود به اوج قصه رسیدم، وصال خوبی بود خـیـال بـود ولـیـکـن خـیـال خـوبی بود برای نـیـم نـگـاهـی دلـم قــرار نـداشت غـریـبه سـیـر شد و لحـظههـای پایـانی به یاد یک نـفـر افـتـاد بـیـن مـهــمـانـی میان کولۀ خود خواست تا که پنهانی... کریم گـفـت کجا میروی؟! نـمیمـانی؟ ببر هرآنچه که میخواهی اینکه عار نداشت برای مـرد فـقـیـری که بـین نخـلـسـتان نداشت هیچ طعامی به غیر قرصی نان همان که گفت بیـایم به سوی خـانـۀتـان اگر اجـازه دهـی مـیبـرم بـرای هـمان غذا برای خود آن مرد شهریار نداشت کریم آه کشید و دلش شکست و گریست به گریه گفت بیا گوش کن حکایت چیست تورا کسی که فرستاده است سائل نیست اباالحسن پدرم دستگـیر خلق، عـلیست که بی عنایتش این سفره اعتبار نداشت اگرچه بـوده سـر سـفـره بـا جـذامـیهـا نصیب او شده یک عـمر تـلـخ کامیها دروغ و طعنه و دشـنام و بیمـرامیها غـریـب مـانـد مـیــان تــمــام نــامـیهـا که بین لشکر خود وقت فتنه یار نداشت کتاب غربت او خط به خط حدیث غم است میان این همه شاعر، بدون محتشم است کجا دخیل ببندم که بغض، دم بهدم است که هرچه گشتم دیدم هنوز بیحرم است و در بقـیع ضریحی بجز غـبار نداشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
ای فروزنده ز رخ حُسن خدات وی همه حُـسنفـروشان بـفـدات جــلــوهگــر آیـنــۀ ذوالـمــنــنـی پـای تا فـرق، حَـسن در حَـسنی مصطفی را تو فـروع بـصـری وصـــی دوم و اوّل پــــســـری خلد، گردیست ز خاک حرمت چرخ، موجیست ز بحر کرمت مـهـر را جـلـوه ز پـیــرایـۀ تـو آفـتــابـش هــمـه از ســایــۀ تــو رمـضـان سـفـرۀ مـهـمـانـی تـو مـشـعـلـش چـهـرۀ نـورانـی تـو روزهداری که بُوَد تشنۀ دوست آتش عـشق تو افـطـاری اوسـت ای فــدای رُخ بـهــتـر ز مـهـت روزهداران خــدا خــاک رهـت ای به خلد غـمت افـسانه بهشت پیش رخـسار تو زیبایی، زشت گـنـج تـوحـیـدی و دل ویـرانـت روی نــادیـده! هـمـه حـیـرانـت ای ز غمهای تو خون بر دل خاک پنجۀ صبر، گـریـبان زده چاک صبـر، دیـوانه شـده از صبـرت حلم، خـون خورده کـنار قـبرت صلح و جنگ تو درش سرّ و سریست هر دو را هر که بداند اثریست پای صلح تو در آن آتش جـنگ سر بـیـدادگران خورد به سنگ تو امـامـی بـه قـعـود و به قـیـام بـه قـعـود و بـه قـیـام تـو سـلام مَرکب حکـم، تو میـرانی و بس جنگ یا صلح، تو میدانی و بس هر که با صلح و قیام تو نساخت بـخـدا مـرتـبـهات را نـشـنـاخت تـو که مـانـنـد پــدر در پـیـکـار شـعـلـۀ مـرگ زدی بـر اشـرار صـف کـفــار ز هــم پــاشـیـدی فــاتـح جـنـگ جــمـل گـردیـدی راه تـا قـلـب سـپـه طـی کـردی نــاقــۀ عــایــشـه را پـی کـردی ای ز رزمآوریات در صـفّـیـن بانگ تکـبـیـر بـلـنـد از طرفـین تــو کـه نــجــل اســد الله اسـتـی تــو کـه فــرزنــد یــد الله اسـتـی نَـبـُوَد در دلـت از دشـمـن بـیــم نکـنی صلـح که گـردی تـسلـیـم تـو، بـه هـر حـال ولـیُّ الـلـّـهی جـنـگ یـا صـلـح کـنی، آگـاهی مصطفی کو سخنش وحی خداست گفته در شأن تو این گفته به راست: حـسـنـیـنانـد دو پـاکـیــزه امــام همگـان را به قـعـود و به قـیـام ای رخـت شـمع جـوانان بهشت سـیـّد جـمـع جــوانــان بـهـشـت وصــی دوم بــر حــق رســـول پــســر اول زهـــرای بـــتـــول تو که هستی که به رغـم دشـنام خصم خود را کنی از لطف سلام؟ صفت و خُلق تو از بسکه نکوست شود از یک نگهت دشمن، دوست ای فــدای تــو! مـن و امّ و ابــم وی ثـنای تو به لب روز و شبم ای تو بعد از پدر، اوّل مـظلـوم سوّمین نـور و چهـارم معـصوم مهر افـلاک به حُـسـنت خـنـدان مـاهـی بـحـر بـه یـادت گـریـان جگر صبر ز صبرت پُر خـون چـهـرۀ حـلم ز شـرمت گـلگـون دل عـشّاق مـزارت همه رشک آب بـاران بـقـیـعـت هـمه اشک سـیـنـهها را به تـمـنـّای تـو داغ قـلـبها را ز مـزار تـو چــراغ کاش گـردی شـوم و از کـرمت بـنــشـیـنـم بـه کــنــار حــرمـت کاش چون ماه به شبهای دراز داشـتـم بـا حـرمـت راز و نـیاز کـاش مـانـنـد چــراغـی ســوزم تـا شـبـی در حــرمـت افــروزم کـاش مــانـنـد نــسـیـم سـحــری داشـتـم بـر ســر کـویـت گـذری کاش چون اشـک کـنـارت افـتم بـر روی خـاک مــزارت افـتــم روی جـانها همه بر تـربت تو سـوز دلها همه از غـربـت تـو غربت آن است که فردی مظلوم شود از کـیـنـۀ یـارش مـسـمـوم غربت آن است که بعد از کشتن بــارش تــیــر بــبـارد بـه بــدن تـیـر بــاریـد ز بـس بـر بــدنـت بـدنـت گـشـت یـکـی بـا کـفـنـت سـیـنـهها از اِلَـم، افـروخـتـه شد تن و تـابـوت، بـهـم دوخـته شـد ای بـیـاد تو دل هـسـتـی، خـون وی حساب غمت از حد بیـرون قلب احـمد که برایت خـون بود بـه هـمـه مـردم عـالـم فـرمـود: روز محـشـر که همه گـریـانـند اشـک ریـزان حـسـن خـنـدانـند زین شرر سوخته «میثم» امروز بارالـهـا تو به فـرداش، مـسـوز
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام حسن مجتبی علیهالسلام
تو ای به حُسن بیمثل فروغ کبریا حسن تو ای به موج تیرگی چراغ رهنما حسن ریاض قدس را گلی صفای آن حدایـقی به هر صفت به غیر حق به حق سزا و لایقی حـقـیقـت جهـان تویی حـقـیـقة الحـقایقی توئی امـیر اتـقـیـا خـدیـو مـاسـوا حسن چراغ علم و شرع را ضیا توئی سنا توئی به فطرت جهانیان وفا توئی صفا توئی تجـلی مـرام حـق ز خـلـق ماسـوا توئی جهان طفیل هستیت تو میر مقتدا حسن بهار باغ دین توئی صفای شرع احمدی فروغ ذات لم یـزل چراغ نـور سرمدی عیان ز لمعـه رخـت شعاع نـور ایزدی ز جلوه تو منجلی جـمال لا یـری حسن توئی امـام مـفـترض فـروغ جـلـوه قِـدَم به درگه تو مـفـتـقـر عـلمکشان محـتـشم توئی به اوج منزلت امیر کعـبه و حرم از آن بلامنازعی به مشعر و منا حسن تو رونـق عـبـادتی تو وجـهـه سـیـادتی تو معـنی ریـاضـتـی تـو لایـق قـیـادتـی تو هـیکـل اطـاعـتی تو عـزت شهـادتی به جز تو اینهمه کجا به کس بود سزا حسن تو در ثبوت ذات حق چو دم زدی علم زدی طریق عشق بود و دین به هر رهی قدم زدی اساس کفر و فتنه را به حلم خود به هم زدی که آب حلم میکشد شرار فتنه را حسن مـنـزه اسـت از بـیان مـقـام کـبریائیت به حیرت است عقل و جان ز قدرت خدائیت وجوب طاعـتت بود ثـبوت پیـشوائیت که بر جهانیان توئی امیر و پیشوا حسن فلک به هر خدنگ کین نمود دل نشانهات ز غم فسرده کرد جان به هر ستم زمانهات فـکـند دام کـیـنه را عـدو به آشـیـانهات که تنگدل کند تو را ز غیر و آشنا حسن ز جـور ناکـسان شنـو حکایت برادرت که سیل خون روان کند به چهره دیدۀ ترت بهل بقـیع را سپس به هـمرهیّ مـادرت به عرصهگاه کـربلا بیا حسن بیا حسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
آیت عـظمی علیّ و محشر كبری حسن عالی و اعلا عـلیّ و والی و والا حـسن حبل محكم مرتضی و بهترین دم مجتبی عـروة الوثـقـی عـلیّ و واژۀ زیـبا حسن سورۀ انسان علیّ و سورۀ یٰاسین حسن عَلّمَ الاَسما علیّ و أحـسنُ الاَسماء حسن حـاكـم خـلـقت عـلیّ و شافـع أمّت حسن قـادرِ مـطـلق عـلیّ و مالـك دلهـا حـسن زینت دوش رسول الله هستند این دو تن جان پیـغـمـبر عـلیّ و دلبـر طاهـا حسن اوّلین نور دل صدّیق اكـبر مجـتـبی ست اوّلـین دردانــۀ صـدّیـقـۀ كـبـری حـسـن ذكـر پـرواز مـلـك تا آسـمـان هـفـتـمـین سرّ مـعـراج نـبی در لیـلة الاسرا حـسن در عطوفت، در جلالت، در شُكوه و مرتبت آیـنـه گـردان كه نه، آئـینـۀ زهـرا حسن در جَمَل بر عالمی این نكته ثابت شد كه هست رونوشتِ حـیـدر كـرار در دنـیـا حـسـن بشنو از روح الامین كه: لافـتی الاّ علی بشنو از روح القُدُس كه: لافتی الاّ حسن ثانی إِثـنَـیـنِ رسول الله در زهـد و وَرَع در كرامت چون كرام الكاتبین، یكتا حسن بیكسی، غربت، تحمّل، صبر، داغی بر جگر تك تك این واژهها را میشود معنا حسن چاه مخصوص غم مولاست كه در بین طشت ریخت همراه جگر، درد دل خود را حسن بین كوچه، بین خانه، بین مسجد، در سپاه هر طرف رو میكنم تنها حسن، تنها حسن او گذشت از سهم خود تا ذكر ما اینگونه شد یا حسین و یا حسین و یا حسین و یا حسن خورده بر تابوت او هفتاد چوب تیر و هست پیشواز ظهـر خـونآلود عـاشـورا حسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن مجتبی علیهالسلام قبل از شهادت
دل بیشکیب از غـم فصل جدایی است جان، بیقرار لحظهٔ وصل خدایی است این شامِ هجر نیست، که باشد شب وصال این روزِ مرگ نیست، که روز رهایی است این زهر نیست، شربتِ شیرین آرزوست این کوزه نیست، چشمهٔ حاجتروایی است هرگـز ننـالـم از غـمِ بیگـانه، ای دریـغ رنجی که من کـشیدهام از آشنایی است شد روزگارِ من، سپـری سالهای سال با همسری، که شیوهٔ او بیوفـایی است من در وطن غریبم و تنها، کسی نگفت این شـاهـد شهـید مـدیـنه، کجـایی است یـارانِ من، ز بـاغ وفـا گـل نچـیـدهانـد! آئـیـنِ مـهـرورزیِ آنـان، ریـایـی اسـت در تـنگـنای سیـنهٔ من، این دل صبـور آئــیـنـهٔ مـجــسّـمِ صـبـرِ خــدایـی اسـت دارم هـزار عـقده به دل، باز طـبعِ من مثل نسـیم، عـاشق مشکـلگـشایی است فـرمـود بـا بـرادر خـود: غــنـچـهٔ مـرا با خود بِبَر، که بوی خوش آشنایی است تو بـاغـبـانِ گـلـشنِ عـشـق و شـهـادتی این ارغوانِ عاشقِ من، کـربلایی است فردا که تیـر، بوسه به تـابـوت من زند بـال و پـرِ بـلـنـدِ عـروجِ نـهـایـی اسـت دانی که در بقـیع چرا چلچـراغ نیست؟ خورشید، بینیاز ز هر روشنایی است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن مجتبی علیهالسلام قبل از شهادت
دردا که سوخت آتش دل، جسم و جان من برخاست دود غـم، دگر از دودمان من شـد آشـیـانهام قـفـس تـنـگ این جـهـان جغدی در این قـفـس شده هـمآشیان من کـامـم که خود ز غـصّـهٔ ایـام تلـخ بود شد تـلـختـر ز هـمـسـر نامـهـربـان من هرکس به آب رفع عطش میکند، ولی یک جرعه آب، ریخته آتش به جان من زهـر جـفـا ز لالهٔ رویـم ربـوده رنـگ بـا خـطِّ سـبـز آمـده حـکـم خــزان مـن بـس نـاروا شـنـیـدهام و صـبـر کـردهام دردا که سـخـت بـوده بسی امتحان من آری یـتـیـم مـیشــود امـروز قـاسـمــم گـریـد بـه نـور دیـدهٔ مـن دیـدگـان مـن در کـربلا به جای من او را قـبول کن مشکـن حسین من، دل این نوجوان من زهرا کجاست تا که در آغوش گرم او آسـان بر آیـد از تن مجـروح، جان من تا بر زبـان برد مگـر از لـطف، نام ما یک عمر «یا حسن» شده ورد زبان من صد ره مرا ز عشرت فردوس خوشتر است یکبار اگر که یار بگوید «حسان» من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام حسن مجتبی علیهالسلام
مـرا شـبـیـه عــبـایـت تـکــان بـده آقــا مـرا به زیـرِ کـسـایـت مـکـان بـده آقـا کمی ز چـهـره ماهـت نـقـاب بر افکـن دوبـاره بـر تـن این مُـرده جـان بده آقا به دست فیض کریمت طلیعۀ خورشید گـدای پـشـت درم؛ آب و نــان بـده آقـا به دانه هر موژهات تیرِ زهد بر قلب است زِ ابــروانِ هِــلالــت کــمــان بــده آقــا تـو را قـسـم به نـفـسهـای آخـرِ قـاسـم بـرای خـوب شـدن یک زمـان بـده آقـا به جان فـاطمه محـجـوب میشوم آخر ز خـادمـان تو محـسـوب میشوم آخـر چه مـزهای بدهد از جگـر حسن گـفتن زِ مغرب رمضان تا سحـر حسن گفتن خدا به حق حسن؛ یاحسن به حـق خـدا شدم عـبـیـد تو با اینـقـدر حـسن گـفـتن تمام روزی نوکر به دست ارباب است که آب و نان من است بیشتر حسن گفتن ز بعد ذکرِ حسین یا حـسین، میچـسـبد قسم به حضرت زهرا دگر حسن گفتن ببـر تو نام حـسن را که عاقـبت بـیـنی نجات بخش صراط است هر حسن گفتن تنورعشق حسین، از دم حسن گرم است که اشک روضه و سوز، ازغم حسن گرم است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
آتـشی بر جگـر شعـلـهورش بود حسن شاهـد آتـشِ دل، چـشمِ تـرش بود حسن داغ او را نه دوا بود به عالم، نه طبیب که فقط زهر، شفای جگرش بود حسن مادر و کوچه و سیلی نرود از نظرش عمری آن منظره پیش نظرش بود حسن فخر دارد که دو سرباز حسین است ازو زآنکه عبدالَله و قاسم پسرش بود حسن دیدن صورت زیبای اباالفضل و حسین خوشتر از دیدن شمس و قمرش بود حسن کام او تلخ شد از جرعۀ آلـوده به زهر آن شبِ تلخ که وقت سفـرش بود حسن بر غم و محنت آن سوختهجان، سنگِ صبور خواهرش بود که نور بصرش بود حسن قـاتـل مـادر خـود دیـدن و دم بر نزدن بدتر از زهر به کام و جگرش بود حسن چه دوا بود بمیرم که یکی جرعۀ زهر آب بر آتـش داغ جـگـرش بـود حـسـن گر چه بسیار رثا گفت غـریبانه "یتیم" ناظر مـرثـیه در هر اثـرش بود حـسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام حسن مجتبی علیهالسلام
جـانـم فـدای آن بـنـایی ... که نداری قربان آن گلدستههایی ... که نداری هرجا حـرم دیدم سرودم زیر لب از دلـتـنـگی گـنـبـدطلایی... که نـداری بابالرضا رفـتم نشـسـتم گریه کردم با یـاد بـابالمـجـتـبایی ... که نداری قــالــیـچـۀ ارثــیــۀ مـــادر بــزرگــم نذر تو و صحن و سرایی که نداری من هر شب جمعه سلامی میدهم به ششگـوشـۀ کـربـبلایی... که نداری ما سینهزنهایت حسن کم گـفتهایم آه در مجـلـس دارالـبـکـایـی که نداری دردی که داری در خودت میریزی آقا حق میدهم دردآشنایی که نداری...
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام حسن مجتبی علیهالسلام
تار و پودم! حاصلم! معیارِ ایمانم حسن أمر أمر توست آقا! من به فـرمانم حسن حیف از عمری که در راهِ گدایی نگذرد دل به هر کس غیرِ تو دادم، پشیمانم حسن چارده قرن است پایِ سفرهات نان میخوریم تا ابد از سـفـرهداریِ تو حـیـرانم حـسن هر کجا نامِ تو آمد، مـادرت لبـخـنـد زد پس به اذنِ مادرت میگویم: ای جانم حسن! یک نگاهت سربهراهم کرده، ای بابُ الکرم! من به لطفِ نـامِ زیبـایت مسلمـانم حسن رزقِ من افـتاده امشب دستِ آقا زادهات اینچنین در خانۀ لطفِ تو مهـمانم حسن رو به هر کس میزنم آخر خرابم میکند آخرِ سر، باز دستِ توست درمانم حسن ای که حتی سایبانی هم نداری بر سرت سالها در حسرتِ قبری چراغانم حسن داغها دیـدی مـیـانِ کـوچـهها آقـای من! من برایِ خـونِدلهایِ تو گـریانم حسن اینکه با چشمت چهها دیدی نمیداند کسی هر کجا حرفیست از کوچه، پریشانم حسن
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام حسن مجتبی علیهالسلام قبل از شهادت
با من بیا هرچند صبـرش را نداری یک جا مرا در راه تنهـا میگـذاری بـاشد بـیـا امـا مـپـرس از رازهـایـم با خـضر باید سـر کـنی با بردباری راهی شـدم بـین سکـوت و باز دیدم یک کاروان پشت سرم حرف است آری لا سیف، لا دین، لا فتی و لا مروت در بـازگـشت دورهٔ بـی ذوالـفـقـاری گم میشود فـریادهـایم بین این شهر مثل نـفـَسهای مـسیـحی بیحـواری از دستهای سردشان بیعـت گرفـتم از سینههاشان وعدههای جاننـثاری سجـاده را امـا کـشـیـد از زیـر پـایـم یک روز، دستی از همین دستان یاری هم بر دلم داغ وفا ماندهست از این قوم هـم دارم از آن روی پـایم یـادگاری من صلح کردم، خوب میدانستم آنها خود میگذارند اسم آن را سازگاری وقتی خیال پستشان راحت شد از جنگ گفتند دشمنشادمان کردی به خواری! گفتم «چه برخیزم چه بنشینم امامم» گـفـتـند سیـریـم از احـادیثِ شعاری! در چشمهای خیرهات تردید پیداست موسای بیطاقت! کماکان بیـقـراری بشنو! ولی پایانِ دیـدار من و توست تأویل آن چیزی که صبرش را نداری میرفت در تسخیر غاصب کشتی نوح با رخنهٔ صلح من از نو گشت جاری هذا فراق ـ ای آشنا ـ بینی و بـیـنک بـایـد مـرا با غـربـتـم تـنـهـا گـذاری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با امام حسن مجتبی علیهالسلام
تویی که خانهات صندوق صدها راز سربستهست غلط گفتند شاعرها، اگر گفتند: "در" بستهست کریما! مهربانا! حضرتا! یا مجتبی! مولا! تو درها را نمیبندی، خودم بستم اگر بستهست به رویم وسعت آغوش تو باز است اما حیف چطور از آسمان سر در بیارد آنکه پَر بستهست نـدیـدم هیچجـا در دفتر تـاریخ بنـویـسند که مولا خانه را بر روی حتی یک نفر بستهست همیشه خانهات را ازدحام سائلان پُر کرد همیشه کوچهات را ازدحام رهگذر بستهست به دیدار جذامیها که رفتی، تازه فهمیدم کریم آن است که بر یاری سائل کمر بستهست به هرکس قدر هر ظرفی که آوردهست، میبخشی چه ظرف کوچکی آوردهام! اینهم که دربستهست بقـیعت آرزویم بوده، سمتت راه میافتم چه رنجی میکشم وقتی که پایم در سفر بستهست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
سلام میدهد به نـام نـامیات سـلام هم رکـوع میشـود به احـتـرام تو قـیام هم تو کیستی که سَیّدُ الـشـّـباب اهـلِ جـنّتی و سـبـطِ اکـبـرِ بـهـشـتِ سَـیـّدُالاَنـام هم کرامـتت نداشت مـرز، مثل نور آفتاب رسید سفـرهات به ناسزای اهلِ شام هم شفـای دورهگردِ خاکِ مقدمِ تو سر زده به اهل گورخانههای مُرده از جذام هم هزار خطبه بود در بلاغـتِ سکوت تو هـزار بیالف، بدون نقـطه، بیکلام هم تو جنگجوی جنگ صبری ای دلاور جمل! پُر از دَمِ علیست ذوالفـقـارِ در نیام هم تُعِـزُّ مَن تَشاء یعنی ای مُعِـزّ مـؤمـنین! تو ماندی، از سپاه دشمنت نمانده نام هم تُـذِلُّ مَن تَـشاء یعنی آن زن شتـر سوار زنی که بو نبرد از آبرو، از احترام هم شکسته شد به دستِ جانمازدزدها، نماز فـقـط نه سجـده و قـیام، حُرمت امام هم کدام نوحه آخرین دَمت شد ای جگربهلب؟! که سوخت جانِ بر لبِ شهیدِ تشنهکام هم چه آتشیست داغ مادرت، که کم نمیشود از آن دو نانجیب اگر بگـیری انتقام هم دوباره گریه در غم تو را شروع میکنیم اگر میان روضه کـارمان شود تمام هم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
اگرچه او حرم و صحن و بارگاه ندارد به خلوت حرمش هر کسی که راه ندارد غـبـار راهـم و افـتـادهام بـه دامـن یـارم اگـر چـه دامـن او گـرد اشـتـبـاه نــدارد روایت است که در روز حشر نیز غریب است به جز یکی دو نفـر بیـشـتر سـپاه ندارد به باب سدره قسم که، حسین کهف امانیست که غیر سـرو قـدِ مـجـتـبـی پـنـاه نـدارد غریب شهر مدینه غریبتر ز حسین است میان گـریـهکـنـانـش که ذوالجـناح ندارد اگرچه کشته و مرده زیاد دور و بر اوست میان کـوچـه کـسی را به غـیر آه نـدارد شکست در پس پوشیه گـوشوارۀ زهـرا شهـید کـوچه دگر حال رو بـهراه ندارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت قاسم در شهادت با امام حسن مجتبی علیهالسلام
گفت: "دفن پدرم، عمه! چرا طول کشید؟ دفن سخت است مگر؟ کار شما طول کشید قبر جدم که همین جاست؛ همین نزدیکی پـدرم را عـمـویم بُـرد کجـا؟ طول کشید اول انـگـار صـدای زنـی آمـد، بـعــدش مردها همهمه کردند...صدا طول کشید" عمه بغضی شد و در حنجرۀ خویش نشست عمه بغضی شد و تا کرب وبلا طول کشید دست "عباس" قوی بود ولی آنهمه تیر تا شود از تن و تابـوت جدا، طول کشید رفت و... یکبار دگر هم عمویش دیر آمد تا شود جمع "علی" روی عبا طول کشید
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
حماسۀ پیاده روی اربعین سیدالشهدا علیهالسلام و فراق رهبر شهید انقلاب
اَلـــحـــَمـــدُلِلّه آمـــدم زیــــارت بـا اشـک، بـا آه آمــدم زیــارت هر بار از این راه آمدم زیارت بـا درد جـانـکـاه آمـدم زیــارت امـسال در دل داغی تـازه دارم لبـیکگـو خونخواه و بیقرارم امـسـال قـطـعـاً نـائـب شـهـیــدم دلــتـنـگ آن آقــای روسـپــیـدم در روزگاری که نـفـس کـشیدم از او حـسـیـنیتـر کـسی نـدیـدم بر روضۀ مولا تعـصبی داشت بر مادرش زهرا تعصبی داشت او گـفـتـمـانـش بـود کــربـلایـی طـرز بـیـانـش بـود کــربـلایـی حـرف دهـانـش بـود کـربـلایی روح و روانـش بـود کـربـلایی فرهنگ عاشـورا روایـتـش بود هیهـات مِنَ الـذِلّه صحـبتش بود تنها نه خود در راه حق فدا شد بـا خـانـواده جــانفـدای مـا شـد اینگـونه آخـر حاجـتش روا شد تـابــوت او راهـی کــربـلا شـد هـنـگـامـۀ حـمـلـه سـپـر شـد آقا بعـد از شـهـادت زندهتـر شد آقا مـهـرش مـیان جـان ما نشـسـته تصویـر او بـر کـولـهها نشـسته شاید خـودش پـائـین پـا نشـسـته گـفـتـم از او، اما چرا نشـسته؟! باید به قـصد احـتـرام برخاست بـایـد بـرای انـتـقـام بـرخـاسـت فـرصت نـمییـابـد زیاد، دشمن هرگـز نـبـیـند روز شاد، دشمن گردیده بـازارش کـسـاد، دشمن محکـم بـگـویم مُـرده بـاد دشمن بر اهل بدعـت، بر یـهـود لعنت بـر ســیــرۀ آل سـعــود لـعـنـت مـن راوی اعــجــاز اربـعــیـنـم مـن شـیـعـۀ مـولـیَ الـمـُوَحِّـدینم فکـر تـقـاصی سخت و آتـشیـنم ای کـاش زنـده بـاشـم و بـبـیـنـم طاغـوت بـر ذلّـت دچـار گـشته نـسل سـقـیـفـه تـار و مار گشته حُـسن خـتـام گـفـتههاست زینب لحـنش شـبیه مرتضاست زینب آزادۀ کــرب و بـلاسـت زیـنـب در هر قدم الگوی ماست زینب فتحالفتوحش نوعی انقلاب است حـقـا کـه دخـتـر ابوتـراب است اوصـاف دریـا را سـبـو بگـوید جـبـریـل از او بـا وضـو بگوید بـایـد خـدا از شــأن او بـگـویـد کافیست زینب «اُسکتوا» بگوید در لحـظه بـنـد آید همه زبـانها فـرمـانـبـرانـش اهـل آسـمـانها از کربلا تا شام رفت و برگشت سربازی اسلام رفت و برگشت خوشغیرت و خوشنام رفت و برگشت محزون ولی آرام رفت و برگشت رخت اسارت را اگر به تن کرد روح مـذلّـت را ولی کـفـن کرد نـقـل مـحـافـل سـیـرت عـقـیـلـه مـرثـیـه خـوانـدن سنت عـقـیـله اوج مـصیـبـت غـربت عـقـیـلـه اُمُّالـمـَصائب حضرت عـقـیله... با رنج و درد و غصه همنشین است او روضهخوان یومُالاَربعین است بـا ضـجـّه و حـال بُـکـا مـیآیـد از کــوفـه و شــام بــلا مـیآیــد دارد عــقــیـلـه کــربـلا مـیآیـد قـدّش خـمـیـده با عـصـا میآیـد دسـتـی گـرفـتـه بـر کمر نیـفـتد در پـیـش چـشـم رهگـذر نیـفـتد از رنج دوری با برادرش گفت از تاول پاهـای خواهـرش گفت از زخـم پیـشانی اطهـرش گفت از گرد و خاک روی معجرش گفت مویهکنان بسیار درد و دل کرد با حالتی غـمبار درد و دل کرد روی تو را گریان و خسته دیدم با چـشـمهـای نـیـمـهبـسـته دیدم «چوبی به لبهایت نشسته دیدم دندان پاکت را شکـسـته دیـدم» آوردهام هـمـراه خود سـرت را کامل کـنم اینگونه پـیکـرت را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام در اربعین حسینی
داغ تازهست، زمان هرچه که تکرار شود دم به دم میرود این عشق که بسیار شود خواب غفلت بپرد از سر هر چشمی که بـا نـسـیـم حـرم امـن تــو بــیـدار شـود قبل هر چیز دلم در پی یک همسفر است آه اگر اشک عـزای تـو مـرا یـار شود عـارفـی آمـده تــا طـیّ مـنـازل بـکـنـد شـاعـری آمـده تـا مـیـثـم تـمـّـار شــود جان فدای لب عطشان تو، لب تر کن تا بـانـگ لـبـّـیـک از آفـاق پـدیـدار شـود میکشاند همه را پشت سرش وقتی که »بوی پیـراهـن تو قـافـلـهسالار شود« من به شوق حرمت گام در این راه زدم غم ندارم که جهان بر سـرم آوار شود هان! مگر فلسفۀ خلقت سر جز این است یا سـر نیـزه رود یا که سـرِ دار شود؟ اربعین ذکر لب عشق دعای فرج است کاشکی راه رسیدن به تو هـموار شود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در برگشت به کربلا
دوباره روضه گرفته دلم برای سرت دمی نشد که نباشد به دل هوای سرت ز روز هجر تو من قصهگوی مهتابم به شام و کوفه چو گفتم ز ماجرای سرت شروع قـصه من تل خـاکی و وقتی که بوسه زد لب آن دشنه بر قفای سرت و ناگهان شب تاریک ما چراغان شد دمی که لب به لب نی گذاشت نای سرت تو راهی سفر کوچههای کوفه شدی و من چقدر دعا خواندهام برای سرت بخوان دوباره بر این قوم خواب، مُزّمِّل بخوان که قول ثقیلاست آیههای سرت شکست نافلهام در قنوت وقت سحر شـنیدم از سر نی تاکه ربنای سرت الا که دُرّ یـتـیـمـی و آشـنـای یـتـیـم روا نبـود شود سنـگ آشـنای سرت هنوز خاطرهای مایه عذاب من است نهیب چوب به لب خورده و صدای سرت چه کـرد با سر تو آنقـدر بگـویم که رقیه گفت ببوسم من از کجای سرت نیـامدم که زیارت کـنم مـزار تو را دوباره آمدهام جان دهم به پای سرت توئی که خون خدایی توئی که ذبح عظیم خـدا نوشـته برای تو و منـای سرت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در برگشت به کربلا
ابـرم که در فـراق تو بـارنـدهام حسین صبـرم که در پـناه تو پـایـنـدهام حسین مویم سـپـید گـشـته و قـدم خـمیده است من زیـنـبم که از غـمت آکـندهام حسین برگـشـتهام که گـریـه کـنم درد شـام را بر من ببخـش بی تو اگر زندهام حسین هر جا گلی شکست دل زینبت شکست از کـوفـه تـا به شـام پـراکـندهام حسین این اربـعـین نبود، چهـل سال درد بود من سالهاست بی تو سرافکندهام حسین برگـشـتهام بدون سه ساله، مرا ببخـش شرمـندهام به جان تو شرمـندهام حسین مـن قـول دادهام که دوبـاره بـبـیـنـمـش تا آن قـرار شـمـع فـروزنـدهام حـسـین اما گـمان مـبـر که مرا خـوار کردهاند من برق ذوالـفـقـارم و بـرنـدهام حسین چون موج قد کشیدهام از کربلا به شام طوفان منم که محکم و توفندهام حسین آتــش زدم ســپــاه شــغــالان شـــام را چون شیر شرزه حیدر غرندهام حسین من شـام را به نـام تو تـسخـیر کـردهام با لحـن مرتـضایی و کـوبـنـدهام حسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با برادر در برگشت به کربلا
عزیز فـاطـمه! برخـیز بهـر استـقـبـال که زینب آمده با یک جهان شکوه و جلال اگرچه سرو قدش را شکسته کوه غمت بـه بـام چـرخ نـهـاده لــوای اسـتـقـلال به سربـلـنـدی خـورشـیـد آمده ز سـفـر اگرچه خود الف قامتش خمیده چو دال پیام خون گلوی تو را رسانده به عرش اگرچه گشته در این راه، حرمتش پامال کنار ماه رخت سوخت، سوخت چون خورشید هلال روی تو دید و خمید همچو هلال قسم به خون گلویت! که چارده قرن است محرّم و صفرت زندهتر شود هر سال قـسـم به خـاطـرۀ اربـعـین و عـاشـورا بقای خون تو بی صبر زینب است محال خروش زینب کبری به شام ثابت کرد که فتح خصم ستمپیشه خواب بود و خیال هر آنچه دید در این راه، دختر زهرا جـمیـل بود جـمیل و جـمال بود جـمال جـفای کـوفه و بـازار شام و بـزم یزید به داغـدیـده بود سخـتتر ز زخم قتال گـزارش سـفـر از من بـپـرس کآوردم قد کمان، سر بشکسته در جواب سؤال ز قـهـرمـانی خود بر تو شـاهـد آوردم ببـین به جـسم کـبودم مدال روی مدال هـلال من سـر نی بود و مـردم کـوفـه نـگـاه دوخـتـه بـودنـد بـهـر اسـتـهـلال به تازیانه و دشنام و سنگ و زخم زبان به شهر شام شد از عترت تو استـقـبال دو چشم باز تو میگفت: شامیان! نزنید کـنـار نـیـزۀ مـن تـازیـانـه بـر اطـفـال ز دوری تن و نـزدیک با سرت بودن گهی فراق توأم کشته است و گاه وصال دو چـشم زینبت از خـوندل شده دریـا لب سکـیـنـهات از تـشنگی زده تبخـال یزید چوب به لبهـات میزد و میزد به سوی طشت طلا، روح دخترت پر و بال سفـیر کـوچک تو ماند در خـرابۀ شام رساند مکـتـب ایـثـار را به اوج کـمال رواست اشک شود خون به دیدۀ «میثم» که کشتن تو به ماه حـرام گـشت حلال
: امتیاز
|
























