-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
چه شبهایی رقیه از فراقت، سخت در تب بود چه تقدیری که وصل ما، خرابه، در دل شب بود چنان تار است چشمانم که باور کن نفهمیدم سکینه شانه زد موی مرا یا عمه زینب بود همیشه وقت دیدارت لباسِ خوب پوشیدم حـلالم کن اگر امشب لباسم نامـرتب بود چه شبها که گرسنه ماندم اما شکر حق کردم رقیه محضر پروردگارِ خود، مؤدب بود اسیر ظالمی بودم که بی علت کتک میزد میان لشکر کوفه به بیرحمی ملقّب بود نپرس از ازدحـام مردم و بازارِ طولانی چه بازاری! چه بازاری! شلوغ و پُر مخاطب بود نمیگویم در آن مجلس چه گفت آن مردک شامی فقط بابا بدان که دخترت خیلی معذب بود به جای این همه هجران، تو را محکم بغل کردم خلاصه این بغل کردن، مرا پایان مطلب بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
با این پـر شکـسـته کـبوتر نمیشود بییاد مرگ هر شب او سر نمیشود دروازه و شلـوغی بازار و بزمِ می با روضهٔ خـرابـه بـرابـر نـمیشـود بیناییاش چه سود که کور حقیقت است چشمی که در مصیبت او تر نمیشود با او خرابه نه؛ همهٔ شام گریه کرد حالا بگو که یکتنه لشکر نمیشود؟! دستی کشید زیر گلو، گفت با خودش: این جای زخمِ تیزی خنجر نمیشود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
سنگ خورده، آتش افتاده به جانش کوبهکو مهربانتر باش نیزه، چند شب با این گلو تیغ کم کردهست جسمش را به صحرا عضو، عضو شعله کم کردهست از زلف سپیدش موبهمو اندکی سر خم کن این "سر" را شبی بر من ببخش من به غیر از بوسهای امشب چه میخواهم از او من بغل وا میکنم، او را به دِیْرش میبری؟ من چه کم دارد از آن راهب؟ چه کم دارم؟ بگو! مادرم ارثـیۀ اشکی به من بخشیده است با همان ارثیه خواهم داد "سر" را شستوشو نیزه! من قلبم شکسته، مجلس مِی بودهام چوب بر لبهای بابایم زد آن بیآبرو... مشتهـایم را گـره کـردم بکـوبم بر لـبم هر دو در روز وصال عاجز شویم از گفتوگو نیزه! بابای مرا دیـدی درِ گوشـش بگو: دخترت مرگ خودش را کرده امشب آرزو گفتنیها گفته شد! دیگر خودت دانی پدر این تو و این حسرت و این روزهای پیش رو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام و فراق رهبر شهید انقلاب
گوش دنیا، تـشنۀ آوای پُـرتکرار ماست ذکر زیبای حسین از بهترین اذکار ماست دلـرُبـایی میکـنـد از عـالـم بـالا حـسین در دل عرش برین هم، صحبت از دلدار ماست حا و سین و یا و نونش قابل تفسیر نیست نام بیتشریح این ارباب از اسرار ماست کـوچههای شهر ما شکل حـسیـنیّه شدند بس که این ایّام پرچم بر در و دیوار ماست حالِ ما تنها به لطف روضه بهتر میشود دوری از ذکرِ مصیبت، رنجِ محنتبارِ ماست مُشتری ثابتِ اشکِ من و تو، فاطمهست چند قطره مختصر هم گرمی بازار ماست در حـسیـنـیّه حضور انبـیا حس میشود در دل طوفان گریه، نوح سُکّاندار ماست لب به تربت زد، زبانِ لالِ مجلس باز شد خاک پاکِ کربلایش خواهش بیمار ماست نسل اندر نسل فرش روضه جارو میزنیم در حقیقت پادویی بزم هیئت، کار ماست مسلک ما امـتـدادِ مسلک سیّد عـلـیست با یـزیدانِ زمـانه، دشمنی معـیار ماست مثل جَدِّ تشنهاش، با خانواده جان سپـرد نامِ زهرا خانمش سرلـوحۀ ایـثار ماست در صف محشر به داد ما، رقیّه میرسد تا ابد لعنت بر آنکه در پیِ انکار ماست گفت: بابا! دخترت را شِمر در انظار بُرد خوب میدانی دویدن در شلوغی عار ماست روزهام را بوسه بر زخم لبت وا میکند این خرابه شاهدِ زیبـاترین افطار ماست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
در غم هجر پدر، کاری به جز شیون نداشت اشک فرزند شهید اینقدر خندیدن نداشت وارث درد هزار و نهصد و پنجاه زخـم جای سالم یک سر سوزن به روی تن نداشت عاشقی میگفت: روضه با کنایه بهتر است گفتمش دیگر گل پژمردهای چیدن نداشت درد او زخـم زبـانها بود، زخـم پا نبود پای خود را میکشید آری ولی گفتن نداشت دختری که هیچکس از گل به او کمتر نگفت از سنان و حرمله تاب لگد خوردن نداشت شمر میزد تازیانه، زجر میزد کعب نی دختری مثل رقیه این همه دشمن نداشت کاش میشد تا بپوشاند سرش را از عمو گیسوان سوخته در شعلهها دیدن نداشت آن که زد بر گوشوارههای او چوب حراج کینه خیلی داشت اما عاطفه اصلاً نداشت مجلس خـتم سهساله جای رقصیدن نـبود حیف شهر شام کاری غیر رقصیدن نداشت بـا نگـاه مـعـجـزه ویـرانـه را آبـاد کـرد بیوجود او خرابه طالعی روشن نداشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
از سفـر نـیـزهها، آمده مـهـمان عـشق روز وصالت رسید، زخمی هجران عشق قـایق طـوفـانزده، دل به بـیـابـان زده دیدۀ لیلی ندید، چون تو پریشان عشق سنگ کجا و پرت، خشت کجا و سرت سر بگذار امشبی، بر سر دامان عشق دخـتر لـبـریز درد! دور سر او بگـرد روزیات این یک شب است، جان تو و جان عشق نیست لبت کم ز چوب، تا شود این زخم، خوب بوسۀ خود را بگیر، از لب خندان عشق قلب جهان بشکند، دست سنان بشکـند آه که زد قبل چوب، نیزه به دندان عشق شعله زدی بر تبت، مشت زدی بر لبت تا بشوند این دو لب، مرثیهخوانان عشق مسئله حل میشود، بوسه اجل میشود جان تو را میدهد، هدیه به جانان عشق صبح به قـلب کـباب، عمۀ تو با رباب میسپرندت به خاک، ای گل گلدان عشق
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی چه عزیز میهمانی، چه شکسته میزبانی نفـسی بیا و بنـشین، سخـنی بگو و بشنو که بدون تو چه خیری، برسد به زندگانی؟ غم و غصه سر رسیده، سرت از سفر رسیده که به گریه خواندمش من، نه به دعوت زبانی نه به دستِ خیزران و، نه به آتش تنوری بغلت گرفتم ای سر، به خدا به مهربانی غـم دل روا نبـاشد، که بگـویم و برنجی نظری به صورتم کن، که ضمیر من بخوانی بتکان غبار غربت، به یتیمیام نظر کن که به یک نظر تو از دل، غم و غصه میرهانی خـبر از پـدر نـدارم، سـر مهـربان بیا و خبرش بگـو و جانم، بستان به مژدگانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
ندارد دختری اینگونه بابایی که من دارم یقین مریم ندارد این مسیحایی که من دارم در آغوشش میانِ آسمانها سِیر میکردم ندارد عرش هم عرش معلایی که من دارم نه از من، نه علی اکبر، نه قاسم، نه عموعباس دل از خلق جهان برده دلارایی که من دارم شبی، یوسف به خوابش ماه دید و من پدر دیدم ولی حسرت خورَد یوسف به رؤیایی که من دارم به روی نیزه بابا میدرخشی بر همه عالم ندارد آسمان خورشید زیبایی که من دارم به چشمه چشمۀ اشکم، تمام عرش میگرید ندارد چشم اقیانوس، دریایی که من دارم میان روز میسوزم، شبِ ویرانه میلرزم ربوده طاقتم گرما و سرمایی که من دارم چهل منزل صدا کردم تو را، حالا نگاهم کن دگر نایی نمانده جز تـمنایی که من دارم بر این پایی که دنبالت دویده، مرهمی بابا به کار من نمیآید دگر پایی که من دارم تو را بالای نِی با یک جهان حسرت نظر کردم دل سنگ آب شد از این تماشایی که من دارم به جای دوش تو سر را به روی خاک بگذارم یقین دارم دلت میسوزد از جایی که من دارم یتیمت را پدر، با تـازیـانه ناز میکردند ندارد داغداری این تسلایی که من دارم گل رخسارم از باد خزان زخم است و پُر درد است نشاید بوسه زد بر روی سیمایی که من دارم همه گـریند بر لالایی و اشک رباب اما رباب از دیده خون گرید به لالایی که من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات با سیدالشهدا و مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
وقتی از خـاک تو شـفا برسد گر نگاهی کـنی، چهها برسد به نـوا میرسـانـیاش قـطعـاً بی نـوا گـر به نـیـنـوا بـرسد رحـمـت واسعـه! بغل وا کن تـا غــریـبـه بـه آشـنـا بـرسـد ما ز دست فـراق خسته شدیم یکنـفـر هـم به داد ما بـرسد دسـت ما را بـگـیـر تا بـلکـه پـاى ما هـم به کـربـلا بـرسد لحـظـۀ احـتـضار منـتـظـریم قـدمت روی چـشـمهـا بـرسد تا حسینی شدن بسی راه است مـیـوۀ کـال، مـانـده تا بـرسـد زخـمهـای تو تـشـنۀ اشکاند گـریه کـردم به تـو دوا برسد با خـودش میبَـرَد مرا حـتماً پـدر امـشب اگر خـرابه رسد نان خود را نخورد خواهرتو تـا به طـفـلان تو غـذا بـرسد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
غزل میچینم از آیاتِ روحانی «مکاسب» را کـتاب عـاشقی باید بـنا سازد مکـاتب را مگر آشوبِ «شهرآشوب» را از شهر برچینم مراثی را فرو بگذارم و خوانم مناقب را طریق عشق پیمودن هزاران رتبه میخواهد سهساله دختری نازم که طی کرد این مراتب را خریدار غزل امشب غـزال کـربـلا باشد شکوهِ مشتری، بیخود ز خود کردهست کاسب را قلم از خجلت الفاظ، شرم از خویش میپاشد به زحمت میکشد تصویر طوفان مطالب را قلم سادات بردارند این تندیس عصمت را بخوان از شهریار، امشب مجالی نیست صائب را بساط قطره دریا شد از این دریا سرودنها حدیث حضرت مطلوب میپرداخت طالب را مدیحش راز اسماء است ای شوریدهسر باید برید از پای این سرِّ گران، دست اجانب را رجزخوانی در اینجا آخرش بهت است و حیرانی دلِ دیوانه میگیرد به گردن این عواقب را به زیر بارِ تب، مردند عشاق سبکبالش هوای کوی او ویرانه کرده مدرسِ طب را در آن منزل که سودی منطق و برهان نمیبخشد نگاه عصمتش از پا درآورده مذاهب را امان از تنگـنای قافـیه وقتی که میدزدد ز دست شاعر شیدا بسی مضمون جالب را تو اسم اعظمی خاتون! که جبرائیل آموزد به پیش طفل ابجدخوان تو، علم غرائب را جهان را جذبهٔ چشمان زهرائیت چرخاند کمی بالا بیاور سمت هفت اقلیم حاجب را کسی که انـس دارد به سحـرگاه پگـاه تو به عشق صبح صادق مینشیند صبح کاذب را میان مدح تو بانگ اذان آمد زهی غفلت رها کردم به شوق مستحبی، عشق واجب را غـیـاباً زائر کـویت شدم بانـو مگـر شاید حـضور آشنایی کم کند فـقـدان غایب را به شوق خاکبوسی رهت، آواره میگردم چنان کلبی که بین کوچهها گم کرده صاحب را شبی که بوسهٔ خارمغیلان بیامانت کرد خجل کردی به اشک آبلههایت کواکب را شبـی که آفـتـاب آرزو شد مـیـهـمـان تـو عوض کردند تاریخ شب «لیلالرغائب» را نمیگیری لب از لعـلِ لبِ بابا و میدانی نمییابی دگر این حال و این وقت مناسب را چه خوابی خوشتر از این که کنار گرمی بابا بخوابی و در آغوشت بگیری «نجم ثاقب» را کنار شمع خاکسترنشین، دق کرد پروانه غروب دختر خورشید، دلخون کرد مغرب را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
عـمـریست که هـستیم مسلمان رقیه شـیـعـه شـدۀ مـوی پـریـشــان رقـیـه وصلیم به توحـید و نبوت، به امامت وصـلـیـم به زهـرا و به ایـمـان رقیه دنـبال مـلاقـات خـدائـیـم و خـرابــیـم در روضه نـشـسـتیم سرِ خـوان رقیه بیماری دلسوختهها صعبالعلاج است بــایـد بـرسـد دارو و درمــان رقــیـه هرچـند نـداریم ز هر کس طلب جان ما را بخـر اربـاب، تو را جـان رقیه بالا بـنـشـانی، نـنـشـانی به ابا لـفضل هـستـیم هـمه بیسـر و سـامـان رقـیه رفـتـم ز نـجـف، کـربـبـلا پـای پـیاده از بـرکـت الـطـاف فــراوان رقــیــه هرکس بشود واله و دیوانهاش امروز فـردای قـیـامـت شـده حـیـران رقـیـه زهراست سراپای وجودی که کبود است زهـراست فـقـط روضۀ پـایـان رقـیه تعمیر نشد زیور آن گوش که پارهست تـرمـیم نـشد صورت و دنـدان رقـیه بد زخمِ زبان خورد، زمین خورد، لگد خورد چه سخـت شده صحـبتِ آسـان رقـیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آتـش زده غـم تو، بر خـرمـن رقـیه خوش آمدی پدرجان، بر دیدن رقیه دیروز من نشستم، بر روی دامن تو امروز تو نـشـسـتـی، بر دامـن رقیه از کربلا به شوق، وصل تو زنده ماندم دشمن تـلاش کـرده، بر کـشتن رقیه تو را به خون کشیدند، مرا اسیر کردند رد طـنـاب مـانـده، به گـردن رقـیـه از نـالهام فـتـاده، لـرزه به کاخ ظالم دشمن هراس دارد، از شـیـون رقیه رخسارهام ز سیلی، گشته کبود و مانده آثــار تــازیــانــه، روی تـن رقــیــه ذکر تمام گلها، گلبوسه بر لب توست از بس شـنیدنی شد گل چـیـدن رقیه مرا ببر که دیگر، طاقت ماندم نیست مگـر نـیـامـدی تو، بر بـردن رقیه؟ پروانۀ بهشتی، دارد به کف «وفایی» شمعی اگر بـسوزد، بر مـدفـن رقیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا دلم گرفت از این کوچههای سرد غریبه چه دیر آمدی ای سر! کجاست پیکر بابا؟ مـیان شام سـیاهی که یک سـتاره ندارد دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا چرا نبود در آن روز، فرصتی که خدایا منِ سه سـالـه شـوم پـاسـدار سنگـر بابا چه خوب میشد اگر میشد این پرندهٔ کوچک میان خـون و پـریـدن، فـدای بـاور بـابا صبـور بـاش! سرت سـربـلند باد! مبادا نـگـاه دشـمـنـی افـتـد بـه دیـدهٔ تـر بـابـا بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه که خواب سرخ ببـینم، بریده حنجر بابا مرا ببـر به دیـارم، به کـوچههای مدینه به خـانـهمان، به همان کلبهٔ محـقـّر بابا و چند لحظۀ بعد، آن صدای گریه نیامد رسیـده بود گل کوچکی به محـضر بابا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم سـراغ ســرت را مـن از آسـمـان و ســراغ تـنـت از بـیــابــان بـگـیــرم تو پـنـهـان شـدی زیـر انـبـوه نـیـزه من از حنجرت بوسه پـنهـان بگـیرم قـرار مـن و تـو شـبـی در خــرابــه پـیِ گـنـج را کـنـج ویـران بـگـیــرم هـلا! میروم تا که مـنـزل به منزل بـرای تو از عـشـق پـیـمـان بگـیـرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
حالا که برگـشتی سـرت پـیکـر ندارد بــابـا رقــیــه طــاقــتـی دیـگـر نـدارد از بس که خورده سنگ و چوب و ضرب خنجر یک جای سالم این سر و حنجر ندارد سرخی چشمم را ببین از ضرب سیلی حـوریـهات سـویی به چـشـم تر ندارد ای گوشوار عرش! بنگـر دخـترت را گـوشـم شـده پـاره، دگـر زیـور نـدارد از تـازیـانـه بـالهـای مـن شـکـسـتــه دیـگـر کــبــوتــربـچـۀ تـو پــر نـدارد زهرا مرا بوسید در صحرا که دشمن هرگـز نـگـویـد دخـتـرت مـادر نـدارد دردانـهات را با شهـیدان هـمسـفـر کن تـاب جـدایـی از عـلـی اصـغـر نـدارد بس کن «وفایی» اضطرابم بیشتر شد تـاب سخـن دیگـر دل مـضـطر نـدارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرا به جز غـم هجران تو ملالی نیست به غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست تو در کـنار مـنی هـیچ کـس نـمیبـیـنـد کنارم از تو لبالب پُر است، خالی نیست اگر چه ســوخـتـم از آتـش خـیـام، مـرا به غیر شـعـلۀ عشق تو اشتعـالی نیست به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کن ولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست خیال روی تورا با بهـشت عوض نکنم به جز تو در دل این خستهدل خیالی نیست پدر کـنار من و غـم زیاد و فرصت کم ببوس عمه مـرا تا سحـر مجـالی نیست میان عاشق و معشوق در زمان وصال نگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست خـموشم از سخن و گـرم گریه و به لبم به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست به شانه بارِ غـمت بردم و شـبـیه به من میان این همه دخـتر قـدی هلالی نیست قـدِ خـمـیـده و مـوی سـفـیـد ثـابت کـرد که پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
من آن مجـاهـد نـسـتوه خـردسال اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منـیرم پیـام خـون خـدا خیزد از زبان خـموشم که سیّدالـشهـدا را به شهـر شـام سفـیرم رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغم قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم پناه هفت سپهـرم، که گـفـته دخت یتیمم؟ شفیعۀ دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیز فـاطـمـه هـسـتم ز عزّتم نشود کم اگر چه در دل شب گوشۀ خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم ز سلسلۀ روبهان، که دختر شیرم مـرا به شـام نـبـیـنـیـد در لـباس اسارت که تا خداست خـدا، بر تمام خـلق امیرم پـیـامآور خـون شـهـیـد تا صف حـشـرم ز سیـّدالـشـهـدا باشد این مـقـام خـطـیرم عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یـزید داد مـرا جا به روی خـاک خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه ز عزّت پناه طفل صغـیر و مطاف شیخ کـبیرم؟ به سنّ کوچک من منگرید کامدم اینـجا نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم اگر چه آمـده مـشهـور نـام من به رقـیّه بهسان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم قـسم به دامـن پـاک حـسینپـرور زهـرا که من عزیزم و ذلّت ز هیچ کس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخـتر نـامـوس کـردگار قـدیرم ز سوز سیـنۀ من گُل کند کلام تو(میثم) سـرودههای تو باشد تـرانههای ضمیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
لـیـلـهٔ قـدرم و تـنهـا سـحـرش را دارم پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم دخـتـر شـاهـم و اما فـقـط از این دنـیـا پـای زخـمیشده و چشم ترش را دارم خـواسـتـم پـر بـزنـم زود بـه یـادم آمـد من از آن بال فـقـط چند پرش را دارم بــزنـد یـا نــزنـد فــرق نــدارد شــلاق طاقـت سخـتی هر درد سـرش را دارم شهر را یکتنه با گریه به هم میریزم نـوهٔ فـاطـمـه هـسـتم جـگـرش را دارم سرزده آمده مهمان و در این استـقـبال گیسویی تا که شود فرشِ سرش را دارم من نگویم چه شده چون خبرش را داری تو نگو از لب خـونین خبرش را دارم عمه! باید بروم وقت خـداحافظی است نگـرانـم نـشوی! هـمـسـفـرش را دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خونرنگی در هـالهای از گـیسویی خاکستری باشد دخـتر دلـش پـر میکـشد، بابا که میآیـد موهـای شـانهکردهاش در معجـری باشد سخت است هم شیرینزبان باشی و هم فکرت پـیـش عــمـوی تــشـنــۀ آبآوری بـاشـد با آنهمه چشمانتظاری باورش سخت است سهـمت از آغـوش پـدر تنهـا سری باشد شـلاق را گـاهـی تـحـمل میکـنـد شـانـه امـا نه وقـتـی شـانـههـای لاغـری بـاشد خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد، چـشمـش به دنـبـال عـلی اصغـری باشد وای از دل زینب که باید روز و شب انگار در پیش چشمش روضههای مادری باشد وای از دل زینب که باید روضهاش امشب «بابا! مرا این بار با خود میبری؟» باشد بابا! مرا با خود ببر، میترسم آن بدمست در فکـر مـهـمانی و تـشت دیگری باشد باید بـیـایم با تو، در بـرگـشت میتـرسم در راه خـار و سنـگهای بـدتـری باشد بـاید بـیـایم با تو، آخـر خـسـته شد عـمه شاید برای او این شبِ راحتتری باشد؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام آفـتابـا از عـطش جان را لـبالـب کردهام من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد هرچه با لبخـند تو کـردند با لب کردهام تـشـنـۀ جـام بـلا بودن بـرایم بهـتر است پس برای دیدنت خود را مقـرّب کردهام من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا روز را با وعـدۀ دیـدار تو شـب کردهام این گره کور است اما سعی خود را میکنم با سرِ انگـشت مـویم را مـرتب کـردهام مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام قامتم خـم شد اگر، مگـذار پای پـیـریام بلکه در غـم اقتدا بر عمّه زینب کردهام
: امتیاز
|
























