-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و منقبت حضرت زینب سلاماللهعلیها
نشستم شعر بنویسم، سحر شد، ظهر شد، شب شد نشستم از نگاه او ببـینم، پـیکـرم تب شد گمان کردم که او در قالب یک شعر، میگنجد مضامین را به دریا ریختم، دریا لبالب شد نشستم هرچه کردم باز دیدم دست من خالیست نشستم گریه کردم، حاصلش یک عمر مطلب شد گمان کردم کسی از غربتش چیزی نمیفهمد به توصیفش زبان وا کردم و دنیا مخاطب شد مفسرها به شرح خطبهاش دفتر کم آوردند همین که خطبه خواند اشک مورخها مُرکب شد نبردند آن هزاران تیغ برّان سهمی از تاریخ فقط یک خطبه زینب خواند و آن یک خطبه مکتب شد دری را جز در بیت علی هرگز مکوب ای دل! که جبرائیل هم تا رد شد از این در، مقرّب شد و زهرا هستی خود را به نام مرتضی میکرد گواهم این که نام دختر او نیز "زینب" شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
شاعرم، کـاتبِ وحیام به زبـانی دیگر میکِـشم پـای قـلـم را به جهـانی دیگر هر چه جان بود سرِ روضه نوشتن دادم گفتن از مدحِ تو میخواهد جانی دیگر تو که هستی که به یک تن همۀ پنج تنی؟ "کُـلُّـهُـم نـورٌ واحـد" به بـیـانـی دیگـر روی دسـتانِ حـسینت دلت آرام گرفت گـفت در گـوشِ تو انـگـار اذانی دیگر در حـسیـنیّۀ قلبت تپشِ نوحه به پاست حــرماللهِ تـو دارد ضــربــانـی دیـگــر دفترِ عمرِ تو تقویمِ به غارت رفتهست میرسد فصل خزانش به خزانی دیگر کاسۀ صبر هم از صبـرِ تو لبریز شده بر تنِ تـاب نـمـانـدهسـت تـوانی دیگـر هدفِ هر چه بلا بود شدی، تا نخـورَد تـیـری از چـلـۀ غـمها به نشانی دیگر سوگواریم و به سر رختِ سپید است، ببخش بین ما از غـم تو نیـست جـوانی دیگر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
بحمداللَّه پیـمبر دید، روی زیـنب خود را به کف آورده از فیضِ دعایش، مطلب خود را بحال سجدۀ شکر است، هر روزِ و شب خود را نهاده بر لب دردانـۀ زهـرا، لب خود را خدیجه آمده، یا دومین زهـرای پیـغـمـبر تعالیالله، زین دختر که باشد زینتِ حیدر چه مولودی که شد نورش، شعاعِ حضرت طاها سراپای وجودش، غرقِ نورِ مادرش زهرا ز بسکه جلوههای حیدری دارد، گُلِ مولا خـدا نام گـرامـش را نهـاده، زینب کـبرا تشکر از شکوهِ کوهِ صبرِ خویشتن دارد جلالت از حسینِ خود، مهابت از حسن دارد علی ممسوس در ذاتِ خدا و زینبش در او علی عشقِ خداوند است و باشد عشقِ حیدر او علی محبوبِ حق، محبوبۀ ساقیِ کوثر او علی مجذوبِ درگاهِ خدا، مجذوبِ صفدر او چه حُسنِ اشتراکی، در میانِ دختر و باباست حدیثِ عشق و پاکی، در میان دختر و باباست ز رخسارِ حسینِ خود، عجب آئینهای دارد برای حفظِ اسرارَش، به دل گنجینهای دارد و در خاطر، حدیثِ داغِ زخمِ سینهای دارد از آن روز دوشنبه، محنتِ آدینهای دارد ز فرق و پهلوی بشکسته تا لَختِ جگر، وارث جمیعِ انبـیا را او، به میدان خطر وارث حدیثِ قُرب را، زیر و زِبر بشناس با زینب نبی را مرتضی را، بیشتر بشناس با زینب به حق خیرالنسا را، مفتخر بشناس با زینب حسین و مجتبی را، سربهسر بشناس با زینب تمام پنج تن یکجا، خلاصه میشود در او زبان را میکند ذاکر، به هر الله اکبر او ز طوفانِ حوادث، چون رسد اسلام را محنت به تنهایی نگهدارد، بِدوشَش پرچم عزّت علمدارِ ولایت میشود، در وادی غربت ز گودالی که در خون، دست و پا باید زنَد عترت پیامآور ز عاشورا، حرمگستر به هر منزل ز یُمن هِمتی والا، به اُشترهای بیمحمل فصاحت را بلاغت را، به میدانها نگین زینب فقاهت را هدایت را، چراغِ مؤمنین زینب عدالت را رسالت را، سفیر راستین زینب امامت را ولایت را، ز مقتل جانشین زینب به مردانِ جهان، الگوی درک و همت و غیرت زنان را هست، خورشیدِ حیا و عفت و عصمت بجای ناله در گـودال، دارد نعـرۀ تکـبیر به وقت خطبهخوانی، غُرّشی دارد بِسانِ شیر زبانش تیغِ ظالم کُش، بیانش قبضۀ شمشیر کلامِ داغ و حقگویش، کند هر قلب را تسخیر شهیدِ کربلا را جان، زمینِ نینوا را روح کنار ناخدای دین، به کشتیِ نجاتش نوح کند دینِ خدا را یاری و بیند جسارت را پس از هفتاد و دو کشته، رود شامِ اسارت را ببیند با دو چشمِ اشکبارِ خویش، غارت را ز روی ناقه بر نیزه، کند معنا زیارت را بِه زیرِ تـازیـانه میکند، تـفـسـیر قـرآنی که آیاتش کند، از حنجری پاره مسلمانی چه بانویی، علیوار است در دینِ اَباالقاسم جلیله در همه عالَم، عـقیله بر بنیهاشم، سپاهِ رهروانَـش، در مسیر کـربلا عازم قیامش تا قـیامت، پیـشـوازِ حضرت قائم اگر تعجیل میخواهید، در کارِ ظهورِ یار قسم بر زینب کبری دهید او را، به هر گفتار
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
وقتی زمین در حیرت خود غوطهور بود وقتی زمان گِرد خودش گرم سفر بود وقتی بشر در لاک تنهـایی فرو رفت وقتی جهان در فکر فصلی تازهتر بود وقتی ملَک در سجدۀ خود ذکر میگفت وقتی شب تاریک دلـتـنگ سحـر بود وقتیکه مکّه در فراق عشق میسوخت وقـتی مـدیـنه عـلّت هر چه خـبـر بود وقتی علی مشغول تـسـبیح خـدا گشت وقتی که زهـرا هـمـدم چشمان تر بود دیـدنـد یـاس فـاطـمی در خانه گل داد یک بار دیگر ساقـۀ ریـحـانـه گل داد کـوثـر به روی دامـن کـوثـر نشـسـته سـاقی کـنـار سـاغـری دیگـر نشـسته یکسو حسن یکسو حسین، اینبار دیدند دل، عـاشـقـانه محـضر دلـبر نشـسـته خـیل ملـَک آمد برای عرض تبریک جبریل هم یک گوشه پشت در نشسته در بـیـن بـسـتـر با نـگـاه بـیقـرارش مـادر به شـوق دیـدن دخـتـر نـشـسته اصلاً خـدا بـاید بگـوید نـام او چیست لبـخـنـد بـر لـبهای پیـغـمـبر نشـسته صدیـقـۀ صغـری، گـل مکـتب رسیده آری عـقـیـلـه، عـارفـه، زیـنب رسیده زینب همان بانو که کوهی استوار است زینب همانکه آسـمانی از وقـار است بانـوی صـبر و بردباری در مصائب امّ ابـیـهـای عـلـی در روزگـار اسـت زینب هـمان بـانـوی تـسـبـیح و تهجّد مـاه بـلـنـد آوازۀ شـب زنـدهدار اسـت با خـطـبـههای آتـشـیـن کـوفـه و شـام تیغ کلامش رعد و برق ذوالفقار است داد آبـرو حُـجـب و حـیـا را عـفّت او در وادی عقل و خرد یکّهسوار است زینب همان که در شجاعت مثل حیدر زینب همان که در سخاوت مثل مادر او با کـلام نـافـذش روشـنـگـری کرد حیدر شد و در کاخ شیطان محشری کرد او دخـتر زهـرای مـرضیّهست، یعنی زن بود و بر زنهای عالَم سروری کرد خـیـبـر همان کـاخ یـزیـد بیخـدا بـود قلعه شکست و باز، کار حیدری کرد روح بصیرت در کلامش موج میزد با خـطبهاش دین خـدا را یاوری کرد ما را حسینی کرده اصلاً لطف زینب او کـاروان کـربـلا را رهـبـری کـرد بـاید که در راه ولایت مـکـتـبی مـاند گاهی نـبـاید رفـت، بـاید زیـنـبی ماند ما هـم مـیان فـتـنـهها از جـان گذشتیم از کـوچـۀ تـردیـد با ایـمـان گـذشـتـیم از این دو روز زندگی مثـل شـهـیدان مـا هم بـرای عـزّت ایـران گـذشـتـیـم ما را به زیر پـرچـم زینب رسـانـدنـد از هر خـیابـانی که در بـاران گذشتیم این انـقـلاب زیـنـبی راه نـجـات است بـا ذکـر ثـارالله از طـوفـان گـذشـتـیـم ما دشـمن سر سـخـت استکـبار هستیم با سـربـلـنـدی از دل مـیـدان گـذشـتیم موج ابـابـیـلـیـم و سـرتا سـر دلـیـلـیـم موشک شدیم و بر سر اصحاب فـیلیم روزی که داعش فکر تخریب حرم بود بر دوش سـربـازان ایـرانی عـلـَم بود میزد به مـیـدان شـهـادت حاج قـاسم او با شـهـیـدان خـدایـی هـمقـسـم بـود فرقی ندارد شهر تهران یا دمشق است! دشمن به فکـر این حـریم محـترم بود باب شهـادت بـاز شد یک عده رفـتـند ما خواب ماندیم و سفر در صبحدم بود میرفت هر کس که هوای کربلا داشت میماند هر کس همنفـس با آه غم بود از کـربـلا گـفـتـیم و داغـش یـادم آمـد آن لحـظـۀ سـخـت فـراقـش یـادم آمــد زینب تنی را قعـر یک گودال میدید در گوشهای هم مادری بیحال میدید در دست خولی و سنان سرهای خونین در دست شمر و حرمله خلخال میدید پیراهنی کهنه به روی دست میرفت در قـتـلـگـاه کـربـلا جـنـجـال مـیدیـد زجری کشید و بینهایت غصّه میخورد تا زجـر را دور و بر اطـفـال میدیـد هر سال را او با حسینش روز میدید هر روز را او بیحسینش سال میدید بـرگـرد ای روح سـلام عـمّـه زیـنـب شـمـشـیـر سـرخ انـتـقـام عـمّـه زینب
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
چشم و چراغ و روشنی خانه میشود دلـگـرمی و طـراوت کـاشـانه میشود زیـبـاتـرین تـبـسـم گـلهـاست بر لبش با او هـوای خـانـه صمـیـمـانه میشود در جان غنچه شوق شکفتن نشانده است زلف بنـفـشـه با نـفـسـش شانه میشود عـطـر پـرنـدگی هـمهجـا مـیپـراکـنـد تـا بـال چـادرش پـر پـروانـه میشـود دختر که هست، خانه پر از عطر آسمان دختر که هست، خانه پریخانه میشود زهرا، بهار خلقت و ریحانة النبیست زینب، بـهـار خـانـۀ ریـحـانـه میشود زینب تـبـسـم لـب پـیـغـمـبـر خـداسـت هر دخـتـری که کـوثـر طاها نمیشود عمری تمام، سنگ صبور دل علیست بی او تـمـام فـاطـمـه، مـعـنـا نمیشود یک لحـظه از امـام زمـانـش جـدا نشد آری نــمـاز عـشـق، فُــرادا نـمـیشـود زینبتر از همیشه و زهراتر از همهست با او حـسـیـنِ فـاطـمـه تـنهـا نـمیشود از صبـر او مـلائکه غرق شگـفـتیاند صبـری چـنـین، هرآیـنه پـیدا نمیشود در تـنـدبـاد حــادثـههـا ایـسـتـاده اسـت درمـانده از مصائب و غـمها نمیشود حتی اگر که لشکر خصم است، صفبهصف وقـت سـتـیــز، اهـل مـدارا نـمـیشـود بُـرّنـده تـیغ خـطـبۀ او همچو ذوالفـقار زخـم آنچـنان زنـد که مـداوا نمیشود او جان حیدر است و به هنگامۀ خروش تـوفـنـدهتـر از او دل دریــا نـمـیشـود این خطبهها، چکاچک شمشیر مرتضاست ورنه خـطـابه این همه غَـرّا نمیشود: «رنگ و ریای فتنهتان یابن عاصها! دیگر حـریـف غـربت مـولا نمیشود! اینبار روی نی سر قـرآن ناطق است این محشر است و ختم به اینجا نمیشود پـنـداشـتـیـد سـِرّ غــریـبـی مــرتـضـی حتی به روی نیـزه هم افـشا نمیشود؟ پنـداشـتید آن همه تزویر و زور و زر حـتی به روز واقـعـه رسـوا نمیشود؟ پنـداشـتـیـد ظـلـمـت این شـامِ روسـیـاه پـایـنـده است و نـوبت فـردا نمیشود؟ کاخ یزید خـاک یزید است و آنچنان، زیر و زبـر شدهست که برپـا نمیشود ای شام! آفـتاب حـقـیـقـت دمـیـدنیست صبحی چنان قریب که حاشا نمیشود»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ حضرت زینب سلاماللهعلیها
غزل نوشتهام از غم قصیده میخوانم هجای واژۀ غـم را کـشیـده میخـوانم از آنکه عـفت زهـرا، شجاعت حـیدر درون او به تـبـلـور رسیده میخـوانم به تیغ تیز زبـان زنده کرده مکتب را از آن مـعـلـم مکـتـب نـدیـده میخوانم ز قامتی که الف بود و دال شد از داغ ز کوه صبر که از غم خمیده میخوانم از آن عـقـیـله که تا بعـد کـربـلا حتی کسی شکـسـتن او را نـدیـده میخوانم از آن که شـاهـد عـیـنی مـاجـرا بـوده همان که بر روی تل شد شهیده میخوانم نفـسنفـس زده زینب رسیده تا گودال از این به بعد بـریـدهبـریـده میخـوانم هجا هجا شدهای حا و سین و یا و نون میان جـزر و مد تـیغهای تـشنـۀ خون خـروش موج بـلا رهـسپار ساحل شد میان عاشق و معشوق شمر حائل شد برای پـسـتی دنـیا بس است تا محـشر همین که با پـسـر سـعـد او مـقـابل شد جدال خـنجـر کندی و حنجـر خـشکی گـریـز روضۀ اربـاب در مـقـاتـل شد شنـیـده بود عـلی در رکـوع بخـشـیـده میان سجـده رسید و بـرید و سائل شد کـتاب خاطرههایش ورق ورق میشد دمـی که وارد گـودال بـعـد قـاتـل شـد کسی هنوز نفـهـمیده عـمـق فاجعـه را چگونه زینب کبری سوار محـمل شد هجا هجا شدهای حا و سین و یا و نون میان جـزر و مـد تـیغهای تـشنۀخـون
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
آمده زینب شود، زهرا شود، کوثر شود بین فرزندان عصمت، بهترین دختر شود دختر انسیةالحورا چه میدانی که چیست آمده مـریم شود، حـوّا شود، هـاجر شود آمده تا پـلـهای از هر چه هاجر، بیـشتر آمـده تـا پـلـهای از فـاطـمـه کـمـتر شود آمده تا در بـلاغـت مثـل زهـرا گـل کند آمده تا در فـصاحت حـیدری دیگر شود وارث نهج البلاغات و فصاحات خداست مثل جدش میتواند صاحـب مـنـبر شود خاندان وحی دارد معـجـزاتی این چـنین زن نـدیـدم در ابـهـت مثل پیـغـمبر شود آمده تا کـوهها مـغـرورتر گـردن کـشـند سرو را قامت شود، در استقامت سر شود آمـده در روشـنـای چـشـمهـای اهـلبیت چشم را روشن کند، یک جا چهل اختر شود بس که عمری با برادرهای خوش منظر نشست میتواند سال ها این گونه خوش محضر شود دختر است و در سجایا پا به پای مادر است میتواند پس خـطاب سـورۀ کـوثـر شود این چنین با آیههای نـوربخش کـوثـرش میرود در کربلا تا شاهد "وانحر" شود فصلی از نیلی کبودیهای مادر سهم اوست در مـدیـنه یـاس بوده، شامْ نیلـوفـر شود اذن اگر باشد که شمشیری به دستانش دهند میتواند در رشادت صد علی اکبر شود دو پـسر نذر برادر کرده تا ظهر عطش دستهای حضرت عباس را خواهر شود روی تـلّ زیـنـبــیـه ایـسـتـاده مـثـل کـوه تا اگر لازم شود، خواهر شود، مادر شود نیم روزی بیشتر در کربلا فرصت نداشت جلوهاش خواهی ببینی، باش تا محشر شود زن ندیدم با اشاره کوفه را سازد خموش جای آن دارد که او فـرماندۀ لشکر شود تا بماند کـربلا در ذهن مغـشـوش زمین مثل زینب یک نفـر باید روایتگـر شود مهر زینب نور قلب و نام زینب نور چشم ذکر یا زینب از این پس نقش انگشتر شود جای آن دارد تـمـام کـهـکـشـانهای خدا بر زمـیـن آیـد فـدای دخـتـر حـیدر شود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت زینب سلاماللهعلیها
از شدت عـلاقـهاش از یـار گـفـتهاند از خـنـدههـای لحـظـۀ دیـدار گفتهاند از خواهری که محو تماشا شد از حسین از این نگاه و منظـره بسیار گفتهاند در شعرها فـضیلت نامش بـیان شده از وصف او ائـمـۀ اطـهـار گـفـتهاند ضرب المثل شده به وفا در دلِ حسین او را اگـر مـعــلـم ایــثـار گـفـتـهانـد از قـدرت تـکـلـم زیـنب مـیان خـلق از مـعـجـزات حـیـدر کـرار گـفتهاند زینب همان کسیست که در بیقراریاش او را مـریـد قـلـب عـلـمـدار گفتهاند در چهرهاش نشانۀ غم نیست زینب است سروی که ایستاده و خم نیست زینب است آنان که خنده را غـم پنهان نوشتهاند گریه به چـشم آمد و باران نوشتهاند تا خـانهزاد لـطف کـریمانهاش شدیم ما را به رسم طایفه مهمان نوشتهاند ذکر علیست زینب و ما را در این مقام عـشاقی از قـبـیـلۀ سـلـمـان نوشتهاند ما را که قبلهگاه، دمشق است و کربلا در مکـتب حـسین مسلـمان نوشتهاند هر سفرهای نیاز به نان دارد و نمک ما را گدای رزق کـریـمان نوشتهاند سردار بیسپاه و علم کیست؟ زینب است سروی که ایستاده و خم نیست زینب است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
از روشنای عرش طلوعی دگر رسید حـوریهای دوباره به شکل بشـر رسید این بار چندم است که در باغ اهلبیت طـوبـای فـاطـمـیِّ عـلی را ثـمر رسید بـانـو! تـو آمـدی و بـه شـام سـیـاه مــا از فیض گامهای تو نـور سحـر رسید امشب خود خدا به عـلی هـدیه میدهد تـو آمـدی و زیـنـت قـلـب پـدر رسـیـد تـو آمـدی کـه دور بـرادر بـگـردی و اینگـونه شد مـدار فـلک را قمر رسید تو آمـدی به خـاطـر تـنـهـایی حـسـیـن یعنی برای کـرب و بـلا همسفر رسید ما با حـسـیـن شـور تـمـاشـا گـرفـتهایم امشب مـیان زیـنـبـیـون جـا گـرفـتهایم خورشید صبحگـاهی بامت حـسین بود بعد از دو هفته مـاهِ تمامت حسین بود هر دفعه که بـرادرت از راه میرسید از فرط شور و شوق، سلامت حسین بود یک راستای نور وجود تو زینب است نوری که در مسیر امـامت حسین بود ساده ترش شد این که نوشتیم زینب و دیـدیم در حـقـیـقـتِ نامت حـسـین بود در ذیل خطبههای فـصیحـت مورخان آوردهانـد تـکّـه کـلامـت حـسـیـن بـود در خانوادهای که واژۀ برخاستن علیست از کـودکی، ذکـر قـیـامـت حـسین بود خواهر اگر توئی و برادر اگر حـسین نادیـدهام بـرادر و خـواهر در عالـمین حتی اگر که مدح تو را صد کتاب کرد کی میشود فضائلتان را حساب کرد چشم من آن گلی که به حسرت شکفته است باید به لطف گام تو گل را گلاب کرد حـتـی بـیـان نـام تـو اعـجــاز میکـنـد این اسـم؛ سـیـئـات مرا هم ثـواب کرد هر حـاجـتی که پـیـش خـداونـد بردهام گفتم "به حق زینب " و او مستجاب کرد آئــیـنــۀ تــمــام قــد حُـجـب فــاطــمــه خورشید را طلوع رُخت در نقاب کرد ای خـواهـر کـریـم مـدیـنـه! فـقـیـر را یک گوشه از کرامتت عالی جناب کرد تو آسـمانتـرینی و بالاتر از تو نیست ای خانمی که هیچکس آقاتر از تو نیست ای لحن خطبههای تو شیـواتر از همه مضمون جملههای تو گـویاتر از همه تعریف داغ در نظرت جور دیگریست ای کـربـلا به چـشم تو زیباتر از همه حـتـماً تـمـام واقـعـه را خـوب دیـدهای ظهری که بود جای تو بالاتـر از همه اما کسی نـدیـد که نـفـرین کـنـی چـرا ای آن که ربّـنـای تو گـیـراتر از همه ظهری که سی هزار نفر بود و یک نفر افـتاده بـود زخـمی و تـنهـاتـر از همه ظهری که در هجوم به گودال تیر و تیغ پیـچـیـده میشـدند و معـمـاتـر از همه این بود که تنش به چه جرمی کفن نداشت بر روی خاک بود و سری در بدن نداشت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با حضرت زینب سلاماللهعلیها
ای عَلَوی سیرت و زَهرا صفات! جان به فِدای تو و مِهر و وَفات! خـواهَـرِ دَریـادلِ دَریـا خُـروش دَر هَمِـهجا بـارِ اَمـانت به دوش ای دَعَـوات تو هَمِـه مُـسـتجـاب آیـنـهپَـرداز عِــفـاف و حِـجـاب! شَمع شُدی، آب شُدی، سـوخـتی مَعـرفَـت از فـاطِـمـه آمـوخـتـی دَرس وفــا، قـافـلـه سـالاٰریاَت هـمَّـت و ایـثـار و فـداکـاریاَت دَر أدب و عـاطــفِـه، نـام آوری کَـرب و بَـلاٰ را تـو پـَیـام آوری گَرچه " اَسـیرَ الکُـرُباتی" هَنوز مَحوِ " قَـتـیـلَ العَبَـراتی" هَنـوز ای شُده دَر صَبر و شَهامَت عَلَم ای به مَـدیح تـو شِـکـسـتـه قَـلـم صرف نظَر کردهای از هست و نیست آیِـنۀ کَرب و بَلاٰ جُز تو کیست؟ دیـدهای ای آه شَبت، سیـنهسـوز داغتَـرین مَرثیه در نصفِ روز "روزِ دَهُم" جوشن تو، صَبر بود مُـعـجِـزۀ روشَـن تو صَبـر بـود ای همه گـلهـای تو پَـرپَـر شده شـٰاهِــد گــودالِ مُـعــطًــر شــده کـیـست که بـا قـامـت اَفـراشـتـه حَسرت هَـفـتاد و دو گل داشته؟ آیـنِــهٔ فــاطــمــه روحـی فـداك! پیکر خورشید تو، بَر روی خاك دَر نظرت داشت هِـزاران دَلـیل "ذِبحِ عظیمی" که تو خواندی "قلیل" دَر جـگـرت آتـشـی اَفـروخـتنـد خـیـمِـهٔ گـلهای تو را سوخـتـند گِـرد تـو گـردیـده بــلاٰ بــارهــا گـم شـده گـلهای تو دَر خـارها جـان اگـر آمـد زِ بـلاٰ بَـر لَـبـت تَـرك نَـشـد بـاز "نـمـاز شـبَـت" سَعی و صفایِ تو چهِل مَنزل است قِـبـلهنـمـایت، ضَرَبـانِ دل است اِی هَـمـه جا خُـطبِـهٔ تو آتـشـیـن مـوجِ شُـکـوهِ سـخـنَت دِلـنـشـین خون خدا عِشق تو را رنگ زد خُطـبهاَت آتـش به دلِ سنگ زد اِی" اَمِنَ العَدلِ" تو دشمن شِکَن لَـرزه به بـنـیـان خـلاٰفـت فـکَـن شـور قـیامـت همه جا را گرفت دامَـن " اِبنُ الطُلَـقـا " را گرفت کِی تو گمان داشتی آن روز، کِی؟ مـاهِ تو انگـشت نـما، روی نِـی؟ ای عَـلی و فاطمه را نورعیـن! هَمسفَـرِ مـاه! بپـرس از حـسین: "ای که تو سلـطـان وفـا بودهای جـانِ جَهـٰان دوش کجا بودهای" بیتو جهان نیست مَرا جُز قفَس دور مَـشـو اَز نظـرم یك نـفَـس! دور مَـشـو اَز نـظـرم ای امـام! با تو شود عِـشـق عَـلَیهِ الْسَـّـلاٰم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها
امشب مدینه شهر طلـوع سپـیده است از نورِ کوکبی که سحرگه دمیده است خـورشـید آرزوی دمیـدن به شب کند چندانکه وصف این مه زیبا شنیده است تـبریک یا عـلی! که به دامان فـاطـمه دردانـهای چو زینبِ تو آرمـیـده است چون سـینۀ بتـول، بهشت محـمّد است این غنچه از بهشت محمّد دمیده است گفتا رسول، نور دو چشمم بود حسین زینب به نـور دیدۀ او نـور دیده است ایـن زینب است دخـتـر دُردانـۀ عـلـی نامـش ز آسـتـانـۀ عـزّت رسیده است کِلک قضا به دامن کوثر که فاطمه است از قـدّ او شـمایل طـوبی کـشـیده است هیچ آفریده نیست چو هم، غیر او که هست زهـرای دوّمـی که خـدا آفـریـده است او مـکـتـبی نداشت بهجـز دامن عـلی او جز زبانِ وحـی، معـلّم نـدیده است شیواترین قصیدۀ عشق و رشادت است اسرار کربلا همه در این قصیده است این است آن حیای مجـسّم که نطق او کار یزید را به فـضاحت کـشیده است پـروانـۀ قــبـولـیِ قــربـانـیـانِ عــشـق او میدهد، که فـاطمهاش آفریده است پیغمبران به همّت او غبطه میخورند وقتی به دستش آن تن در خون طپیده است ای دختری که مـادر صدها فـضیلـتی روی تو ماهِ برجِ صفات حـمیده است ای خواهری که هر که تو را دید با حسین گفـتا خـدا دوباره حـسین آفـریده است در رتبه، دختری چو تو مادر نزاده است در مهر، مادری چو تو عالم ندیده است صبر تو را و نُطق تو را جز ز مرتضی نه دیده دیدهای و نه گوشی شنیده است بر آسـتانهات، عـظمت میبرد سجـود اینجـا قـدِ بـلـند شهـامـت خـمـیده است ارکان کعبه در حرمت بوسه میزنند بر چار رکن آن که جهاد و عقیده است منّت خـدای را که در این لـیـلۀ سعـید ما را محبت تو به اینجا کـشـیده است ما را که هـیـچ مـایـه نـداریـم غـیر آه شمع شب ولادت تو اشک دیـده است عـیـدی بـبـخـش تـذکـرۀ کـربـلا به ما ای دختر علی که عطایت عدیده است گر مـورد قـبـول تو افـتـد به درگهـت اهـدائی «مؤید» ما این قـصیـده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت زینب سلاماللهعلیها
زیـبـاتـرین آرایـههـا را تا نـوشـتـیم از وارثِ انـسـیـة الـحـَورا نـوشـتیم قطعـاً به ما اذنِ نـوشـتن داده حیدر این بار اگـر از زیـنتِ بـابـا نوشتیم همواره در بحثِ کـرامت نامِ او را همپـایِ نـامِ مجـتـبی هـرجـا نوشتیم او زینب است و سورۀ قدرِ حسین است پس در غـزل اِنّـا و اَنـزَلـنـا نوشتیم شأن و مقامش تا ابد مافوقِ درک است مـا قـدرِ فـهـمِ انـدکِ دنـیـا نـوشتـیـم گفتیم او دریایِ ایثار و صبوریست او هست اقیانوس و ما دریا نوشتیم از استـقـامـتها و صبرِ بیبـدیـلَش هرچند که ناچـیز و کـم، امّا نوشتیم یا لَلعَجَـب دیـدیـم که عـیـناً طلا شد بر خاک، وقتی نامِ زینب را نوشتیم طـبـقِ روایت قـبـلِ عَـجـِّل لِـوَلـیِّک یا رَبَّـنـا بالـزِّینَبِ الکُـبـری نوشـتـیم از کربلا تا کوفه یا از کوفه تا شام از دردهایی که دیده ما تنها نوشتیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
دست من و عنایت و، لطف و عطای فاطمه قلب من و محبت و، مهر و ولای فاطمه طبع من و قـصیدۀ، مدح و ثـنای فاطمه جرم من و شفاعتِ، روز جزای فاطمه به بذل دست فاطمه، به خاک پای فاطمه منم گـدای فـاطـمـه، منـم گـدای فـاطـمه رشتۀ مهر فاطـمه، سوی خـدا کشد مرا دل بهولاش دادهام، تا به کـجا کـشد مرا گر به زمین زند مرا، ور به سما کشد مرا درد اگر عـطا کـند، یا به بـلا کـشد مرا پای برون نمینهم، از سر کـوی فاطمه وا نشود لبم مگر، به گفتوگوی فاطمه رشتۀ چـادرش اگر، به دست انـبیا رسد شعار فخـر انبـیا، به عرش کـبریا رسد از لب جانفزاش اگر، زمزمۀ دعا رسد جان ز نوای گرم او، به جسم مصطفی رسد کسی که قدر و هل اتی، گفته خدا به وصف او کجا قصیدههای من بُوَد رسا به وصف او فاطمهای که مصطفی، خوانده به رتبه مادرش به احـتـرام میکـند، قـیـام در بـرابـرش به دست و سینه و جبین، بوسه زند مکررش بوی بهشت یافـته، از دم روح پرورش مادح او کسی به جز، خدا شود نمیشود حقِّ سخن به مدح او، ادا شود نمیشود منم که مهر داغ او، نقـش گرفته بر دلم سرشته با ولایتش، دست حق از ازل گِلم اوست که هست تا ابد، گرهگشای مشکلم ز شعـلۀ محـبـتـش، داده ضیا به محـفلم درآیم از دری دگر، گر از دری برانَدَم نمیروم ز کوی او، چه رانَدَم چه خوانَدَم عـصمت داوری نبود، اگر نبود فـاطمه جـنّت و کـوثـری نبود، اگر نبود فاطمه هـیچ پـیـمـبـری نبود، اگر نـبود فاطـمه احمد و حـیـدری نبود، اگر نبود فاطـمه آنچه که آفـریده حق، بوده برای فـاطمه گفت از آن سبب نبی، من به فدای فاطمه به پیش بحر جود او، محیط کمتر از نمی گدای کوی خویش را، اگر عطا کند کمی همان عطای اندکش، فزون بُوَد ز عالَمی مرا چه غم اگر خدا، به مهر او دهد غمی دل به ولاش بستهام، در آرزو نشستهام تیر غمش مگر رسد، به سینۀ شکستهام ایکه به قلب عالَمی، نقش گرفته داغ تو ایکه پریده مرغ دل، از همه سو سراغ تو میوۀ معرفت خورد، روح الامین ز باغ تو نـور دهد به دیدهها، تربت بیچـراغ تو قسم به قبر مخفیات، قسم به خاک تربتت خونْ دل پارهپارهام، گشته به یاد غربتت ای که خزان شد از ستم، بهارِ زندگانیات گشته خمیده سرو قد، به موسم جوانیات مدینه بعد مصطفی، نـدیـده شادمـانیات قسم به عمر کوته و، به رنج جاودانیات عـنایتی! عنایتی! «میثمِ» دل شکـستهام رو به سوی تو کردهام، دل به غم تو بستهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت سیدالشهدا علیهالسلام
به حسرتی که در آن اشتیاق شیرین است قسم که دیدن رویش همیشه تسکین است نـشان به زمـزمـۀ نـام او ز صبـح ازل غمش دلیل هـمان گـریۀ نخـستـین است دم شـنـیـدن نـامش شـود نگـاهـم خـیـس میان گوش و دو چشمم قرار بر این است سلام بـوده که کـوتـاه کـرده فـاصـله را خوشم که فـاصلۀ بین ما دروغین است گـران خـریده دلـم را، خودم که میدانم همیشه قـیمت جـنس خـراب پائین است قـسم به روزنههای عـمیـق زخـم فـراق قسم به نور که تاوان عشق سنگین است تـپـیده نبـض دوعـالم به عشقِ لبخـندش جهان بدون نگاهش همیشه غمگین است کسی که دستِ کریمش به کم نرفته و هم بساط سفرۀ مهرش وسیع و رنگین است عجـیب نیست حـسـیـنی شـوند، کافـرها که این علاقه فراتر ز دین و آئین است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام
هر جـا در انـتخـاب مسـیر اشتـباه شد در راهِ روضۀ تو دلـم سـر به راه شد دیگر زمین نخوردم از آن روز، که مرا دیـوار تکـیـههای غـمت تکـیهگـاه شد هر جا فـرار کـردم از آوار روزگـار سـقـف بـلـنـد هـیـأت تو سـرپـنـاه شـد با روضۀ تو از جگـرم آب میکـشـید وقتی که چـشـمهای تـرم دَلـوِ چاه شد اوج غرورِ من همه جا مثل کـوه بود اما به وقـت نـوکـریات مثـل کـاه شد چشمی که گریه کرده همیشه برای تو شرمـندهام ببخش؛ که کارش گـناه شد لـطـف تو نـامـۀ عـمـلم را سـپـید کرد شـرمـنـدهام که بـاز دوبـاره سـیـاه شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام
سلام میدهم از دور بر تو و حـرمت سـلام من به بـلـنـدای بیـرق و عـلمت ســرودهانــد فــراوان بــرای تــو امّــا هنوز نقش کـتـیبهست شعر محـتشمت اگر که سر به هـوا هـستم و پـریـشانم زمین زدم دل خود را به احترام غمت گـدایـیِ در این خـانه سـربـلـنـدم کـرد مرا جدا نکـن از خـیمههای محـترمت چگونه نام تو را هر نفـس صدا نکنم؟ که شاملـم شده یک عـمر دائماً کرمت زمان مرگ به راهـت دخـیل میبـندم بیـا که سر بگـذارم به محـضر قـدمت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب خروج کاروان اهل بیت علیهم السلام از شهر شام
در شام چون که آل نـبی را مقـام شد صبح جهان ز ظلـمت اندوه، شام شد آن کس که جبرئیل بُدی بر درش مقیم »واحسرتا»! خرابه شامش، مقام شد در مجلس یزید پـلید از جـفـای چرخ چـون جـای اهـل بـیت امـام انـام شـد شوری به پای خاست در آن جا که عقل گفت :روز قـیامـت است و زمـان قـیـام شد خوردند اهل بیت ز نظّاره، خون دل هر دم یزید را می عشرت به جام شد آن کس که ره نداشت، مَلَک در حریم او در آن میان، نظاره گر خاص و عام شد ای چرخ! احـترام تو دیگر حرام باد! حُرمت مگر به آل پیـمبر حـرام شد؟ هر شب رقیه گفت به افغان که ای پدر! یک روزِ دیگرم به فراق تو، شام شد شد عـمر من تمـام و ندیـدم جـمال تو نـادیـدن جـمـال تو، عـمـرم تـمـام شد ای خامه! زین حکایت جانسوز غم فزا درکـش زبان که موقع خـتم کـلام شد کز شـام شد امـام اُمـم، سـوی کـربـلا وز کـربلا مدینه شدش، تعـزیت سرا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب خروج کاروان اهل بیت علیهم السلام از شهر شام
میرود و فوج غم همسفـر زینب است آتـش دلهـای ما، از شـرر زینب است جانب کرب و بلا میرود از شهـر شام از غم و محنت ولی، خم، کمر زینب است بستۀ زنجیر نیست، لیک مگو پیر نیست سوخته در نار کین، بال و پَر زینب است بادۀ غـم نوش شد، خـلیـفه خامـوش شد شام سیهپـوش شد، این هنر زینب است به کـربـلا میرود، غـرق عزا میرود داغ رقـیه بـلی، در جـگـر زینب اسـت ســائـل بـاب کـرم، سـایـهنـشـیـن حــرم حافظ پرچـم بمان، این اثـر زینب است «ناعـم» غـم زادهام، بیکـس و افتادهام این دل غمدیدهام، در به در زینب است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب خروج کاروان اهل بیت علیهم السلام از شهر شام
با دلِ خونین و چَشمِ پُر بُکا اِی اَهلِ شام میروم اِمروز از شَهرِ شما اِی اَهلِ شام خـانه آبـادان که بِنـمـودیـد با ما دوستی میهمانداری بر آلِ مُصطفی اِی اَهلِ شام غیرِ اَشک دیده و خُونابِدل دیگر چه بود در شب و روز از برای ما غَذا اِی اَهلِ شام اَهل بیتِ مُصطـفی بودیم اَندر روزگار غیرِ نا اَهلی ندیدیم از شما اِی اَهلِ شام بیوفـایی شما بَس آنکه از قـتلِ حُـسـین دست و پا رَنگین نمودید از حَنا اِی اَهلِ شام ریختید از تیغِ کین خُونِ خداوندی که نیست خُونبهایی بهرِ او غِیر از خدا اِی اَهلِ شام خَصمِ بیرحم آنچه باشد چون شود غالب بِخَصم می نبُرد تِشنه رأسش از قَفا اِی اَهلِ شام فَـرقِ ما مَجـروح شد اَندر لبِ بـازارها بس زدید از کَین بِما سَنگِ جَفا اِی اَهلِ شام اَندر این مُدّت که ما را در خَرابه جای بود خاک بَستر خِشت بوده مُتکا اِی اَهلِ شام میرَوَیم اکـنون بِچـشمِ اَشکـبار اَمّـا بُود یک وَصیّت آورید او را بجا اِی اَهلِ شام بر سرِ قَبرِ رُقیّه کُو در اَینجا شد غَریب گاه بُگـذارید شَمعی از وَفا اِی اَهلِ شام نِی هَمین (جودی) سَرا پا سُوخت از ماتم چو شَمع جانِ عالم سُوخت از این ماجَرا اِی اَهلِ شام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
ذکر مصائب حمله به خانه امیرالمؤمنین و حضرت زهرا علیهم السلام
ستمگران همه از خشم، شعلهور بودند به خـون چـلچـله از تیغ تـشنهتر بودند هـمان گـروه که با دعـوی مسـلـمـانی اسیر پنجۀ تـزویر و زور و زر بودند همان گروه که از فیض صحبت معصوم به زعم خود، همه اصحاب معتبر بودند اگـر نــبــود طــلــوع سـتــارۀ اســلام هنوز در طـلـب کـفـر، رهسـپـر بودند اگـر نـبــود فــروغ هــدایـت نــبــوی، هـنوز دشمن خـونریـز یکـدگر بودند بهار وحی که چشم از جهان فرو میبست معاشران گل، از غصه خونجگر بودند هـنوز روی زمین بود چـلچـراغ امـید که این گـروه در انـدیـشـۀ دگـر بودند در سـقـیـفه گـشودند و چشم دل بستـند تـمـام مـدعـیـانـی که فـتـنـهگـر بـودنـد چه زود خاطرههای غدیر رفت از یاد چه زود در پی ایجاد شور و شر بودند برای بـسـتـن دسـت بـرادر خـورشید، ســپــیــدهدم دَم دروازۀ سـحــر بـودنـد خـدا گـواست که در کـوچۀ بـنیهـاشم ز قدر و حرمت آن خانه، باخبر بودند ولی دریغ که آن دسـتهای نـامـحرم، برای چـیـدن گـل، هـمـدم تـبـر بـودنـد بَدا به حال کسانی که روز غارت باغ سکـوت کـرده و تنهـا نظارهگـر بودند کسی نگفت که نوغنچههای یاس کبود درخـتِ طـیـبـۀ وحـی را ثـمـر بـودنـد کسی نگـفـت که این آیـههای نورانی، برای شوکـت اسـلام، بال و پَـر بودند شکـسـت شـاخۀ طـوبی در آستانۀ در، و خـلـق، شـاهـد الـماسهای تـر بودند به جز حمایت از باغبان چه میکردند؟ سهچار غنچه و یک گل، که پشت در بودند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها
با رفـتـنت زهـرا دل حـیـدر گـرفـتـه داغ تـو خـون از دیـدگـانِ تَـر گرفـته ای سـورۀ کـوثـر! بـبین قـرآن ناطـق احـیــا کـنـار تـربـت کـوثــر گـرفـتـه خاک مصیبت از غمت بر سر بریزد دستی که «در» از قلعۀ خیبر گرفته از بس دل من سـوخـته در آتـش غـم خاک مـزارت رنگ خاکـستر گرفته بر سَـردَر این بـاغ بـاید مینـوشـتـند زین باغ، گل را ضربِ میخ «در» گرفته همراه با بُغضِ حـسن، دیـدم حـسینت یک بار دیگر گریه را از سر گرفته بیمـادری سخت است بهر دخـتر تو سـجـادهات را زیـنـبت در بَـر گـرفته همراه با طفلان معصومت «وفایی» هر شب سـراغ تـربت مـادر گـرفـته
: امتیاز
|










_1761328908.jpg)













