-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
از سـر دارالامــاره روی بــام میدهم بر محضرت مولا سلام چشم بد از دورِ چشمان تو دور سایهات بر اهل عـالـم مـسـتدام کار تو با اهل کوفه شد شروع کار من در شهر کوفه شد تمام شرح حـال یار تو در این دیار شد زبانزد بر زبان خاص و عام هر چه گـشـتـم ذّرهای پیدا نشد در وجود کوفیان یک جو مرام در نگاه بی بـصیرتهای شهر نیست فـرقی بین عـامی و امام شب همه در حال بیعت با مناند صبح در بازارِ شمشیر و نـیـام از زبـان تُـنـدشـان فـهـمـیــدهام نیـسـت اولاد عـلـی را احـترام بر سرم در کوچه آتش ریخـتند سنگ میانداخـتند از روی بام سر به داری قسمت من میشود قسمت تو بی سری در این قیام من همین مقدار میگویم، تو را میکِـشند اینجا به قـصد انـتـقام با لـب خـونـیـن تـمـنـا مـیکـنم تا کسی بر تو رسـانـد این پیام: بین این نامردها جای تو نیست پای خود مگـذار اینجا والسلام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
در شجـاعـت، منم ابوطالب در ارادت، منم عـقـیـلِ دگر که خـدا در پـیـام خـون خدا برگـزیـدم چو جـبـرئیل دگر سـر نـهـادم به شـانـۀ دیـوار نوحـۀ یا حـسـیـن زمـزمـهام گرچه در کوچهها اسیر شدم من عزیزِ عـزیزِ فـاطـمـهام گـریه چـاره نکـرد دردم را وقتی از دست میرود چاره به خدا درد من فقط این است که زن و بـچـهات شد آواره ای که حتی نـدیـد هـمـسـایه سایـۀ خـواهـر تو را برگرد کـوفـیـان را حـیـا نـمی باشد وای؛ ناموس کـبریا؛ برگرد تیـرهای سه شـعـبۀ این قوم سه هدف دارد ای امام الناس سینۀ تو... سـپـیـدی حـنجـر تیـر سوم... سـلام بر عباس
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
به شانه کولۀ بارم، خـرابِ دوریِ یارم بُـود امـیـد بـبـیـنم دوبـاره روی نـگـارم به سیلِ اشک ندامت ز مادر تو خجالت کِشم که غیر دو کودک برای هدیه ندارم چه بامِ دارالامـاره، چه بر فـراز قـناره به شوق تو، به بهشتم اگرچه بر سرِ دارم روان ز کوچۀ دردم، میان خلوت سردم تجـسمِ رخِ ماهـت ز دل گرفـتـه قـرارم نه از غمم گله دارم، که بیمِ قـافله دارم فقط به خاطر زینب ز دیده اشک ببارم برو به جان سفیرت، به جان طفل صغیرت سه شعبه دیدهام اینجا، به خانههای کنارم نیا که تشنه نمانی، به زیر دشـنه نمانی که جنگ میشود آخر به قهر کوفه دچارم چه حرفها که شنیدم، چه نعلها که ندیدم نیا که من نـگـرانِ سـپـاهِ اسـب سـوارم نیار خواهر خود را، رقیه دختر خود را که فکر پای برهنه، که فکر تیزیِ خارم نیا که من نـگـرانـم، به قـتـلـگاه گـمـانم که زخـمهای تـنت را نمیشود بـشمارم ز بـام کـوفـه رسـیـدم به آرزو و امـیدم در آن زمان که به راهت ز عشق، جان بسپارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
اگرچه غصه به دل داشت، رنج دیده نبود دو چشم غرقۀ اشکش به خون تپیده نبود تو را که تشنه لب انداخـتـند از سر بام کسی به فکـر دل دخـتـرت حـمیده نبود اگر چه سایۀ مهـر تو از سـرش کم شد به مـاه خـیـمه قـسم، انـزوا گـزیده نبود حـسـین بر سـر او دست میکـشید آرام حـسـین بود کـنـارش، بـلا کـشـیده نبود اگر چه بار فـراق تو روی دوشش بود ولی شـبـیـه رقـیـه قـدش خـمـیـده نـبود اگر چه با غـم از دست دادنت سر کرد ولی مـقـابـل او یـک سـر بـریـده نـبـود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیهالسلام
شهری که دعوت کرده بود از آفتاب ای مرد وقت وفای عهد، خود را زد به خواب ای مرد افسوس متن و خط و مُهر نامههاشان را انکـارهـا کـردند روز انتـخـاب ای مرد وقتی که سر چرخاندی، از جمعیت مسجد دیدی فقط تنهاییات را در رکاب ای مرد دادند با شمشیر و سنگ و دشنه و دشنام آئـیـنههای اعـتـمادت را جـواب ای مرد آبی طلـب کردی ولی دریـای احـمر شد در دل چه سرّی داشت آن دم ظرف آب، ای مرد آوارگیهایت به خاطر ماند و باقی نیست از کوفۀ آن عصر، جز قصری خراب، ای مرد خون گریه کردی غربت او را شجاعانه وقت شهادت، ای سفیر آفـتاب، ای مرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
اينجا درختها همه تير و كـمان شدند تيرِ گلـوی كودك و پـيـر و جـوان شدند در خاك كوفه هيچ ز مردی نشانه نيست زين مـردمان شوم كه نـامـردمان شدند پـوسـيده است بيـعـت اين کوفـیان پَست اين طايفـه به راه تو بـاری گران شدند اينان كه دم ز ياری دين و شرف زدند آتـشبــيــار مـعـركـۀ دشـمـنــان شـدنـد اين سينهها ز بغض علی شعله میكشد با بغـض و كـينه كورۀ آتـشفـشان شدند رد گـشـتهاند جمله دراین امتحان سرخ قبل از جـهـاد در ره تو امتـحـان شـدند سنـگـم اگـر زنـنـد، نـدارم غـمـی، ولی با دشـمـنـانِ هـمقـسـمت هـمزبـان شـدند آخـر كـمر به غـارت اين بـاغ بـستهاند اوّل اگـر چه با تو همه مـهـربـان شـدند کم مانده است تا که سـرم را جدا كـنـند اينـان كه ننگِ اهل زمين و زمان شدند هرگز ميا به كوفه كه اين زشتطينتان در عهد خويش حـيلهگـرانی نهان شدند از قول من نوشت «وفایی» كه كوفيان يا گـشـتـهاند حـرمـله و، يا سَـنان شدنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
شعر بصیرتی و مدح و شهادت مسلم بن عقیل علیهالسلام
دل شکـسته! به آهی شکـستهخاطر باش بیا و مستمع و روضهخوان و شاعر باش غریب، نامه فـرسـتاده باز سوی حـبیب بـیـا بـرای امــام زمــان مـظـاهـر بـاش تو مُسـلـمی، تو مسلـمان کـربـلا هـستی به هرچه غیر حسین آمدهست کافر باش زمـیـنـهسـاز قــیـام حـسـیـن مـسـلـم بـود زمـیـنـهسـاز قــیـام امــام حـاضـر بـاش ســلامِ تــشــنــۀ دارالامــاره را دیــدی؟ تو صبح باش، تو از روی بام زائر باش به رغـم اینکه صفـوف نـماز خالی ماند تو مُـسْلـمـانهتـرین شیـعـۀ معـاصر باش برای فـرصت لبیک، نی به نی سر شو برای یاری منصور عصر، ناصر باش نه آب خـسـتۀ مـرداب، رودِ جـاری شو به کوچِ از تن خود فکر کن، مهاجر باش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
یک سلامِ گرم از این بی سرو سامان شده به همان آقا که در کوه و کمر حیران شده عید قربانت مبارک ای به قـربان سـرت کوفیان با کشتن من عیدشان قربان شده! نه غذایم میدهـند اینها؛ نه آبـم میدهند غم مخور! گفتم بدانی که چه با مهمان شده گـیـسوانم دستپـیـچ بچـههای کـوچه شد پیـکـرم بین گـذر بـازیـچۀ طـفـلان شـده کار من بر عکس شد با سَر، زمین افتادهام بعـدِ آن هـم پـایـم از آویــز آویـزان شـده چوبْدست ابن مرجـانه لبم را پاره کرد حرف چوب و لب که آمد در دلم طوفان شده از لباسی که به تن دارم خجالت میکشم سوختم با روضۀ آن پیکر عـریـان شده!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
تک و تنها، میان مردمی نامـرد حیرانم سلام از پشتبام شهر سمت شاه عطشانم خودم نامه فرستادم، بیایی، وای عجب دردی! الهی بشکند دست سفیرت، کاش برگردی برایت از دل این قـوم، یـاری درنمیآید "دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید" حریرِ حُرمتم را این حرامیها لگد کردند ببین با مُسلم تو نامسلمانها چه بد کردند میان کوچه جسمم میشود بازیچۀ طفلان تن من از قناره میشود برعکس آویزان ولی دلـواپـسم، دلـواپس مـوی سـرت آقا چه خواهد کرد این سرنیزهها با پیکرت آقا به دست بیوضوها میرسد آیات قرآنت به دندانم که سنگی خورد، گفتم: آه! دندانت چه بُغضی کوفه دارد در دلش از نام بابایت تنور کینهها گرم است، ای وای از علیهایت بیا این تن بمیرد کولهبارت را زمین بگذار برای اکبر خود لااقل چـندین عبا بردار عذابآورتر از این یک حقیقت در جهان، غم نیست رقیّه صورتش نصفِ کفِ دست سنان هم نیست نیاور بین کوفه، خواهـرت آزار میبیند زبانم لال! کوچه جای خود، بازار میبیند سر راهش میان هر گذر بنبست خواهد شد عـقـیله وارد بـزم یزیدِ مست خواهد شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
ترسم این نیست سفیر تو سر دار رود! تـرسـم این است رقـیـه سر بازار رود کوهی از سنگ، سر بام ببینی چه کنم!؟ دخترت را مـلأ عـام بـبـیـنی چه کنم!؟ ترسم این است به دل کینه تلـنبار کنند خواهـرت را دم دروازه گـرفـتار کنند راضیام از تن من جامه به غارت ببرند راضیام دختر من را به اسارت ببرند راضیام طعنه به من عـالم و آدم بزند راضیام حرمله با تـیر به چـشمم بزند در عـوض، مـجـلس اغیار نیاید زینب بـیـن انـظـار به اجـبـار نـیـایـد زیـنـب من خجـالـتزدهام بـابت فـردا، ای داد جگرم سوخت! جگرگوشۀ زهرا، ای داد چـه بـلاهـا که سر نـامـهبـرت آوردند! یـادم آمـد چـه بـه روز پـدرت آوردنـد من نوشتم که بیایی، همه تقصیر من است تـشنگی پسر فـاطمه تـقـصیر من است مادرت فـاطمه گیرم که مرا هم بخشید من خودم را سر آن نامه نخواهم بخشید چه بگویم! که در این بُغض سخن میماند تن عـریان تو بیغسل و کـفن میماند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
بر سر بام گـرفتار به صد شیون و آه مـیفـرسـتـم چه سـلامـی به ابـاعبدلله دست بر سینه شدم رو به بیـابـانم من تو کجای سـفـری حـیف نـمیدانم من این لب پاره فقط ذکر تو گفته ست زیاد من گرفـتار توأم! کور شود ابن زیاد! کوفه شهر پدرت بود ولی حالا نیست غیر بغض علی از چهرهشان پیدا نیست کوفیان روی مسافـر همه در میبندند رسم دارند که خنجر به کمر میبندند غم نبینی! دوسه روز است فقط غم دیدم ظهر در دور و برم حرمله را هم دیدم کاش که جای تو با مسلم تو بد بشوند اسبها جای تو از روی تـنم رد بشوند کاش پـیـراهن من غـارت دشمن باشد خیزران جای لبت روی لب من باشد نیست جای گذر از کوچه و معبر اصلا زن و بچه طـرف کـوفه نـیاور اصلا کاش در کـوفه حـمـیده بشود قـربـانی تا کـنـد از حـرمت زود بــلاگـردانـی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت مسلم بن عقیل علیهالسلام
دلم شـور میزد که از دور دیـدم دو پیغـام سرخ از بیـابان رسیدند سوارانی از کوفه و غـصههایش که پیـغـمـبر روضه یک شهـیدند رسیدند و از ماجـرای تو گـفـتـند از اینکه نـرفـتـند از کوفه بیرون مگر اینکه دیـدنـد دروازۀ شـهـر شده میزبان سری غرق در خون شنـیدم که گـفـتـنـد بـاز اهل کوفه نمک خوردهاند و نمکدان شکستند به جز کاسه کهنه عهـد و پیـمـان تو را سر شکستند و دندان شکستند شـنـیدم که تا پـای جـان ایـستادی ولیکن به تو عرصه را تنگ کردند تو را دوره کردند و مهمانشان را پـذیـرایـی آتـش و سـنـگ کـردند شـنـیـدم که از روی دارالـعـماره تو را پرت کرده پرت را کشیدند تن بیسرت را به یک اسب بستند و در کوچهها پیکـرت را کشیدند شنیدم که لبتشنه جان دادی آخر تو را آب دادنـد و آبی نـخـوردی اگرچه لـبت پـاره از سنگها شد ولی خـیـزران شـرابی نخـوردی سرت زینت سر در شهـر گردید ولی سهـم نـیها و طشت طلا نه تنت قـسـمـت میـخ قـصاب ها شد ولـی پـایــمــال سـم اسـبهـا نــه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
گرچه دیـدم از همه آزار؛ أبکی لِلْحسین سنگ خوردم از در و دیوار؛ أبکی لِلْحسین مرد پیش دشمنش از گریه خودداری کند من که چشمم هست گوهربار؛ أبکی لِلْحسین من پـسر دارم چه غـم دارم اگر آوارهام وای این آقاست دختر دار؛ أبکی لِلْحسین گرچه دست و پا زدن با دست بسته مشکل است فکر گـودالم به روی دار؛ أبکی لِلْحسین آنقدر بغض علی دارند، بعد از کشتـنش بـاز هم دارنـد با او کـار؛ أبکی لِلْحسین کاش میشد مینوشتم با علی اصغر نـیا داغ شیرخواره بود دشوار؛ أبکی لِلْحسین ترس آن دارم که اینجا پای زینب وا شود کـنج زندان و سرِ بـازار؛ أبکی لِلْحسین
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
در کوچه بـاغها خـبری از بهار نیست بر شاخهها، نشانهای از برگ و بار نیست هـجـدههـزار نـامـه بـرایت نـوشـتـهانـد امـا به خـط هـیـچ کـدام اعـتـبار نیست هر چه نوشتهاند، دروغ است جان من! در این بلاد، عاشق چشم انتظار نیست قـتـلـم عـزیز فـاطـمه آغـاز ماجـراست برگرد از این مسیر، دلم را قرار نیست در وا نمیکـنـند روی میـهـمان خویش انگار قحطی است! کسی سفرهدار نیست ای باغبان! عطش به کمینت نشسته است جای شکوفههای تو این خارزار نیست از آب هـم مـضـایـقـه دارنـد کـوفــیـان بر تـشـنـهکـام دادن آب افـتـخـار نیست میتـرسم از خـیـانت این کوفۀ خـراب در راه یاریات قـدمـش استـوار نیست از یـاد بـرده اسـت وفـای به عـهـد را! برگـرد که مـقـیـد قـول و قـرار نیـست بعد از علی چه بر سر این شهر رفته است؟! برگرد که غریبکشی ننگ و عار نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
گل بودم و به بزم خزان میهـمان شدم پژمردم و شکـستم و افـسردهجان شدم کوچه به کوچه خانهبهدوشم در این دیار همچـون نـسـیم، طـائـر بیآشـیان شدم افـتـادهام ز چـشم همه کـوفـیان حـسین در کوچههای شهر چو اشک روان شدم هر صبح شاهد است نسیمی گذر نکرد از من مگر که دست به دامان آن شدم دارد صـدای قـافـلهات میرسد که من با گـریههای خود جـرس کاروان شدم از بسکه سنگ خوردم و آقا شکستهام سر تا به پا چو حجرۀ شیـشهگران شدم از بس که پارههای تنم بین شهر ریخت چون دانههای سبـحۀ بیریـسمان شدم ای کـشتی نجـات! به دادم نرس! برو! آخـر تو را به مـوج بـلا بـادبـان شـدم ای کاش کس اسیـر نیـاید در این دیار من که چـنین نیـامده بودم، چـنان شدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
از مـسـلم سـفـیـر به شـاهـنـشـه دلـیـر این اشکنامه را بپذیرید از این حقیر ای نـام جـد اطـهـر تو روی هر منار وی آفـتـاب روشـن دین ای مه مـنـیر اهل زمین کنار تو هستند سر به عرش اهل سما کـنـار تو هـستـند سربـهزیر از آسـمان به عـرش مـبدل شد آسمان از آن زمان که گشت برای شما سریر عشق تو هست بر سر من چون کلاه خوود نام تو هست بر تن من جـوشن كـبـير در وصف تو نوشـته خـدا ايها الـغـنی در وصف من نوشته خدا ايها الفـقـير مهمان گریزی عرب کوفه جای خود من را فراق چشم تو کردهست گوشهگیر مسلم که جای خود، سر طفلان مسلمت قـربـان خـاک پـای تو یا ایـهـا الامـیر هجـده هـزار نامه تـمـامش دروغ بود بیعـت شکـسـتـهاند چنان بیعت غـدیر اوضاع شهر با زر و درهم عوض شدهست کـوفـه برای ذبـح گـلـویت شده اجـیـر آمــادهانـد تـا کـه پــذیـرایـیات کـنـنـد با سنگ و چوب و نیزه و شمشیر و تیغ و تیر من که عـزیـز آمده بـودم چـنـین شدم اینـجـا خـدا کـنـد که نیـاید کسی اسیر از قول من به مادر شیرخوارهات بگو تا میتوانی اصغر خود را بغـل بگیر دلواپـسی من سر حـوریـههای توست شـرمـنـدهام اسـیـر شدی در دل کـویر آقـا حـمـیــدهام بـه فـدای سـکـیـنــهات پیـش نگـاه دخـتـرت او را بغـل نگیر میتـرسم ای حـدیث کسا آخرعـاقـبت تکـهبهتکـه جـمع شوی داخل حـصیر افـتـادهاند در پی من شرطههای شهر بـایـد که زودتـر بـروم تا نگـشته دیر درد دلـم زیاد ولی وقت من کـم است مظلوم من! مسافر من! بگذر از سفیر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
هوا هوای غم است و هوای خونجگری به هر طرف که نظر میکنم تو در نظری ز عشق گفتم و این شهر در به رویم بست همیشه عـاقـبت عـاشـقیست دربـدری به مسجـدی که امـام جـمـاعـتـش بودم نمـاز مـغـرب من شد اقـامه یکنـفری دوبـاره نــامـه نـوشـتـم بـرای تـو امــا بـه غــیـر آهِ نـدامـت نـبـود نـامـهبـری تـو احــتـیـاج نـداری بـه نـامـۀ مـسـلـم که بهتر از همه از حال کوفه باخبری به هر طـریق تو آخر به کـوفه میآیی در این مسیر بهجز عشق را نمینگری بیـاور اکـبر خود را که کوفـیان بیـنـند در این مـسـیـر کـنـار خودِ پـیـامـبـری بیاور اصغر خود را که با شهـادت او ز کـوفــیــانِ ریــاکــار آبــرو بــبــری جمل بهپا کن و همراه خویش قاسم را به سـوی رزم بیاور برای جلـوهگـری ولـی فـدای تو گـردم مـیـار زیـنـب را که شهر پُر شده از مردمان خیرهسری کسی به خواهرت اینجا محل نخواهد داد اگـر چـه مـیگـذرد از مـحــلـۀ پــدری از این مسیر گذر میکند، عجب گذری بهسوی شام سفر میکند، عجب سفری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
امروز اگر ابالفضل در کوفه پیش من بود ابن زیاد نعـشاش، مابینِ یک کـفن بود درد غـریـبیام را غـربـتکـشـیـده دانـد این بیکسی من هم، ارثیه از حسن بود گفتم "حسینِ مظلوم"، در کوچههای کوفه وقتی که لشگر من، در حال کم شدن بود نعل از درون کـوره، هنگام ساخـتن هم از شـرم پیکـر تو مشغـول سوخـتن بود با دسـت بـسـتـه روى، دارالإماره گـفتم ایکاش آن سهشعبه، سهم گلوى من بود پیـمان بین شاه و بنده شکـسـتـنی نیست خونی که ریخت در آب، پیغام این دهن بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
کوفه پُر است از مردم نامَـرد، برگرد تا غنچۀ سُرخت نگـشـته زرد، برگرد در بـیـنِ بــازار کــسـادِ حــقپـرسـتـی باطل؛ بـساطِ فـتـنه را گـسترد، برگرد سنگِ محک آوردم و در کوفه غیر از یک پیرزن دیگر ندیدم مرد... برگرد میترسم از تکرارِ آن کاری که فـتـنه بـر روزگـارِ مـادرت آورد... بـرگـرد اینجا، سلامِ گرگهایش بیطمع نیست نـامآشـنــای کـوچـههـای درد! بـرگـرد دلـگـرمـی اهـل زمـین! ایـنجـا نـیـا که از بیوفـایی میشوی دلـسـرد، برگرد منـزلبهمنـزل، کو به کو، تنهـای تنها حالا شدم یک عـابرِ شبگـرد، برگرد ای آفــتـاب! این ذرۀ نـاچـیـزِ کــویـت تا پَرکشد بر دامنت چون گرد، برگرد مـولا! نگـاهی کن به سمتِ برج کوفه با التـمـاس چـشم من، برگـرد، برگرد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
خِیری نبود اینجا به غیر از بیوفـایی بر هر دری میشد زدم، تا تو نـیـایی در کوچهها پای غـم تو سنگ خوردم غصه چقدر از کوچههای تنگ خوردم طـوعـه پــنــاهـم داد تـا از پـا نـیـفـتـم در خانهاش تا صبح جز یارب نگـفتم گـفـتم به طـوعـه که به پشت در نیاید یک زن مـیان ایـنـهـمـه لـشگـر نیـاید پـشـت دری گـفـتـم، مـدیـنـه یـادم آمـد آن روضـۀ مـسـمار و سـیـنه یادم آمد هرچند اینجا جز به گـریه سر نکـردم هـرچـنـد آخـر لـب ز آبی تـر نـکردم تنـهـای تـنهـا پـای عـشـقـت ایـسـتـادم درس وفـاداری بـه اهـل کــوفــه دادم از من بیـفـتد سر ز تو یک پَـر نیـفـتد مسلم بـمـیـرد دخــتــر کـوثـر نـیـفـتـد از بـام میافـتـم به تاب و تب نـیـفـتی تو پیش چشم خـواهرت زینب نیـفـتی جـانـان من از غـم خـبر داری نداری زیـنب کجـا و کـوفـه و نـاقـه سواری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
کوفه دیگر خانۀ مردانِ مرد انگار نیست کوچ کرده مردی و این شهر، شهرِ یار نیست کوفه اکنون بندۀ زور و زر و تزویر شد کوفه دیگر کوفۀ تسلیمِ محضِ یار نیست کوفه، مردستان شمشیر و شجاعت بود، حیف آه در این شهر، جز طوعه کسی عیّار نیست سایۀ رعب و خیانت میدود در کوچهها یک پـنـاه امن، حتی سایـۀ دیوار نیست نابرادرها یکایک در هراس از گرگ وَهم، یوسفی هست و خریداری در این بازار نیست زخم شمشیر خیانت را ببین بر پشت من سرفرازم، زخم سرباز تو ذلتبار نیست مستی دنـبـالـهداری یـافـتم از گـیـسویت آه از مستی چه گویم؟ یک رگم هشیار نیست بر روی دارالاماره چشم من دنبال توست هیچ حسی بهتر از این وعدۀ دیدار نیست
: امتیاز
|
























