-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
آفـتـابـا بس که پـیـدایی، نـمیدانم کجایی دور از مایی و با مایی، نمیدانم کجایی هر طرف رو آورم، روی دلآرای تو بینم جلوهگر از بس به هر جایی، نمیدانم کجایی جمعها سوزند گرد شمع رخسار تو و، تو در میان جـمع تـنهـایی، نـمیدانم کجایی گاه چون یونس به بحری، گه چو عیسی در سپهری گاه چون موسی به سینایی، نمیدانم کجایی گاه دلها را به کوی خویش از هر سو کشانی گاه خود پنهان به دلهایی، نمیدانم کجایی در جهان جویم رخت یا از جنان گیرم سراغت در دو عـالم عـالمآرایی، نمیدانم کجایی هر کجا میخوانمت، بر گوش جان آید جوابم پیش من با من همآوایی، نمیدانم کجایی شهر را گردم به شوقت کو به کو، منزل به منزل یا به دشت و کوه و صحرایی، نمیدانم کجایی کعبهای یا کربلا یا در نجف یا کاظمینی یا کـنار قـبـر زهـرایـی، نمیدانم کجایی عبد را هجران مولا تلختر از زهر باشد من تو را عبدم، تو مولایی، نمیدانم کجایی زخم قرآن را شفابخشی به تیغ انتـقـامت درد عترت را مداوایی، نمیدانم کجایی مانده بر لبهای اصغر همچنان نقش تبسم تا بـرای انـتـقـام آیی، نـمیدانـم کـجـایی «میثم» از خون جگر دائم بهیادت دیده شوید تا بر او هم چهره بگشایی، نمیدانم کجایی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مناجات ماه محرمی با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه
چـقـدر مـنـتـظـر و بـیقـرارمـانـی تو شـبـیـه ابـر بـهـاری ز مـهـربـانـی تو حضور گـرم تو احـساس میشود دائم هـمیـشه و هـمهجـا در کـنـارمـانی تو بگـیـر دسـت مـرا تا به آسـمـان برسم مـنـم که اهل زمـیـنـم، وَ آسـمـانـی تو کریمی و همهجا حرف این کرامتهاست خـدا کـند که مـرا هم زِ در نـرانـی تو سهشـنـبههـای تـوسـل، مـیـان زائـرها گمان کنم که در این صحن جمکرانی تو دعای پشت سر ما دعای وتر شماست شـبـیه فـاطـمـه در فکـر نـوکـرانی تو چه حاجتم به دو دنیا، که من تو را دارم خوشم چو بنده، نوازی، به تکه نانی تو به یاد نوکری و نوکرت به یادت نیست به جـان فـاطـمـه امّـا عـزیـزمـانـی تو خدا کـند که بیایی شبی به این روضه خدا کند که شبی روضه را بخوانی تو بخوان به یاد غم عمهای که میفرمود: عزیز فاطمه، مضروب خـیزرانی تو عزیز فاطمه، خواهر نداشتی تو مگر که جای دامن من، دست این و آنی تو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت جناب حبیب بین مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
كربلا عشق است، شوق كوی جانان میشوم جسم را وا مینهم، پا تا به سر جان میشوم تا بپیوندم به اقـیانوس عـشـقت یا حـسین در كویر بیكسی رودی خروشان میشوم پیرم اما مرگ در آغاز راهم مانده است در مصاف دشمنان چون تیغِ عریان میشوم حالیا در محـضر قـرآن ناطـق، بر عـدو با زبان تـیغ خود تـفـسـیر قـرآن میشوم جـلـوۀ نـور خـدا را در نـگـاهـت دیـدهام تا همیشه بر تو ای آئینه، حیران میشوم من حـبیبم، حاجی از كاروان جاماندهات میرسم از راه و بر لطف تو مهمان میشوم سعی من از كوفه بود و كربلایم شد صفا پای تو ای كعبهٔ مقصود، قربان میشوم تشنۀ لبّیک ماندی در منای قرب دوست جوشش لبّیک بر آن كام عطشان میشوم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت جناب حبیب بین مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
در دل من داغهـا از لالـههـاسـت همچو نی در بند بندش نالههاست بـا خـیــال لالـههـا صـحـرا نــورد راه مـیپــویــد ولـی بـا پــای درد میرود تا سرزمین عشق و خون تا ببیند حالشان چون است، چون؟ بر مشامـش میرسید از هر کـنار بوی درد و بوی عشق و بوی یار گفت: ای در خون تپـیده کیـستی؟ تو حـبـیب ابن مـظـاهر نـیـستی؟! گفت: آری من حـبـیبم، من حـبیب بـرده از خـوان تـجـلـیها نـصیب قـدخـمـیـده، روسـیـاهی مـو سـپـید آمــدم در کــوی او بـا صـد امـیـد در سـرم افـکـنـد شـور عـشـق را تا به دل دیـدم ظـهـور عــشـق را بار عشقش را قامتم را راست کرد در حق من آنچه را میخواست، کرد نـالــهام را رخـصـت فــریــاد داد دیــده را بـی پــرده دیـدن یــاد داد دیدم از عـرش خدا تا فرش خاک پـر شـده از نـالـههـای ســوزنـاک گرچه مـا پـاکـیـم و از لاهـوتـیـان جـان مـا قـربـان ایـن نـاسـوتـیـان گوی سـبقـت میبرند این خاکـیان در عـروج خـویـش از افـلاکـیـان عـشـق ایـنـجـا اوج پــیـدا میکـنـد قـطـره ایـنـجـا کـار دریـا میکـنـد خـاکـیان را میکـند افـلاک سـیـر پاکخوی و پاکجـوی و پاکسیر فطرس از لطف تو بال و پر گرفت کودک گهـواره و کـاری شگـرف رخصتی تا ترک این هستی کـنیم بشکـنیم این شـیـشه تا مستی کـنیم ای دریغا ما و عشق و این محک کار عشق است این، نیاید از ملک چونکه او خـوان تجـلی چـیده دید آنچه را میخواست خود نادیده دید گـفـت: بـا آن والـی مـلـک وجـود حکـمـران عـالـم غـیـب و شهـود: تو حـسـینی، من حـسـیـنیمـشـربم عشق پرورده است در این مکتبم تـو امـیـری، مـن غــلام پـیــر تـو خـار ایـن گـلزار و دامنگـیـر تو از خـدا در تـو مـظــاهــر دیــدهام من خـدا را در تـو ظـاهـر دیـدهام گر حـبـیـبی تو، بگـو من کـیستم؟ تو حـبـیـب عـالـمـی، مـن نـیـسـتم عاشقان را یک حبیب است و تویی از مـیــان بـردار آخـر ایـن دویـی رخـصـتـم ده تا به مـیدان رو کـنم رو بـه مــیــدان لــقـای هــو کـنـم رخصتش داد آن حـبیب عـالـمـین سرور و سرخیل مظلومان، حسین کـرد آن سـرحـلـقــۀ اهـل یــقــیـن دست غـیرت را برون از آسـتـین دید محشر را چو در بالای خـون زورق خود راند در دریای خـون در تنش یک باغ خون گل کرده بود در بهار او، جـنون گـل کرده بود رفت و جان خود فدای دوست کرد آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد نـخـل پــیــر کــربــلا از پـا فـتـاد سـروهـا را ســرفــرازی یــاد داد زیر لب میگـفـت آندم با حـبـیب یا حـبـیـبی، یا حـبـیـبی، یا حـبیب در غــروب آفــتــاب عــمــر مـن یافت فـصل خـون کتاب عـمر من در دل هر قطرهخون بحریست ژرف کار عشق است این کاری بس شگرف این کتاب از عشق تو شیرازه یافت اعـتـبـاری بیـش از انـدازه یـافـت دیـدم آخـر آنچـه را نـادیـدنیسـت راسـتـی نـادیـدنـیهـا دیـدنـیسـت
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت جناب عابس بن شبیب از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
"ستارهای بدرخـشید و ماه مجلس شد" سـفـیـدروییِ عـالـم نـصیب عـابس شد شجاع و پُر دل و جـرأت، بلندبالا بود هـمان که شـیـر سـیاه سـپـاه مـولا بود نوشت نام خودش را که در سپاه حسین دخـیـل بست دلش را به بارگـاه حسین قسم به حضرت خـورشید راه را بلـدم چراغ روی حسین است و راه، راه حسین قسم به او که جان من از اوست خواهم مرد به یک اشارۀ ابرو، به یک نگاه حسین "حضور مجلس انس است و دوستان جمعند" به جان جون رسـولان آسـمان جمعاند بهـشـت جا شده در لابـلای انگـشـتـش چـقـدر دلنـگــرانـم بـرای انـگـشـتـش به چشم کوه که خود را چنین به خواب زده غــروب آمــده یـا ایـنـکـه آفـتــاب زده حدیث معرفت و شرح عشق مشکل نیست دلی که عاشق مولا نمیشود، دل نیست به شوق اوست اگر من به صحنه آمدهام به مـیـهـمـانـی آتـش، بـرهـنــه آمــدهام بگو به هرچه که سنگ است عابس آماده است زمان بارش تیر است، مجلس آماده است تـمـام لـشـکـر از آئـین من خـبر دارند بگو به طبـل بکـوبـند و نـیـزه بردارند ببین که با تن زخمی چه باشکوه شدیم شبیه سرو و صنوبر، شبـیه کـوه شدیم ببین که مرگ چگونه اسیرمان شده است بگو که زود بجنبند، دیرمان شده است ببـین که بیسپـر و بیکلاه و بیزرهام به دست تیر و کمان باز میشود گرهام چگونه پر زدنم را بگو که سـیر کـنند به تیـر و نیزه مرا عـاقـبـتبخـیر کنند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت جناب اسلم بن عمرو از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
آزاده اسـت، بــنـدۀ آقــای عــالــم اسـت سلمان خیمهگاه حسین است، «اَسلَم» است چشمش به ماه روی حسین است روشن و در راه او دل و قدمش، قرص و محکم است در خـیـمهها به زخـمِ دلِ تـنگ کـودکان با شعر و قصهگویی و لبخند، مرهم است وقت نبرد، چشم جهان ماتِ رزم اوست «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» از فـرط زخـم عـاقـبـت افـتـاد از نـفـس چشم انتظار دوست، در این آخرین دم است ای روضهخوان! کنار تنش گریۀ حسین، باران رحمت است، مگو اشک ماتم است صورت به روی صورت خونین او گذاشت آری در این جهان چه کسی مثل اَسلَم است؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب در شهادت محمد و عون بن عبدالله علیهالسلام
ای اُبـهـت نهـفـته در گـامت عظمت داشت روحِ پیغامت از سـرآغـاز تا سرانـجـامت وقـفِ نـام حـسـین شد نامت ای سـراپـا حـسـین یا زینب جَـبـلُالصبرِ کـربلا یا زینب جَـلـَواتِ تـو هـسـت ربّـانـی ذکر اسـرار توست پـنهـانی عشق را چـشـمۀ خروشانی خـطـبههای تو بود طـوفانی دخترِ حیدری غضب کردی اِبنِ مرجـانـه را ادب کردی اُمِّ اب؛ بـوتـرابِ مـسطوری صاحـب دولـتی و دستوری گرچه گاهی به صبر مأموری تو به وقتش چُنان سلحشوری که علی گـفـته مرحبا زینب آفـرین بـر تـو زیـنـبـا زینب عـصـمت اعــظمِ حسینی تو وارثِ پــرچـمِ حـسـیـنـی تو قـســمِ مـحـکـمِ حـسـیـنـی تو هـمـدل و هـمدمِ حـسـینی تو غــرقِ ذاتِ بــقــیــةالـلـهـی در حـقـیـقـت فـنـاءِ فِیاللهی ظهـر روزِ دهم نهـیب زدی ناله با قـلبِ بیشکـیب زدی تو دَم از غربتی عجیب زدی بر روی دوشِ آن غریب زدی گفتی ای شاه! غصّهدارِ توأم از غـریـبی نگـو، کنار توأم گـفتی ای شاه! ارتش تو منم ابرِ فـیـضی و بارش تو منم تیغِ در حالِ چرخـشِ تو منم خواهرم پس بلاکـشِ تو منم ای محاسن سـپـیدِ خستۀ من با تـوأم یـارِ دلـشکـسـتۀ من بعـدِ اکـبـر تـوان نـداری که نیـمهجانی و جان نداری که غـیرِ اشکِ روان نداری که لـشگـری بـیـنمان نداری که بـچـههـایـم فـدایِ اکــبـرِ تـو پـیـشمـرگِ عـلیِاصغـرِ تو ما که پنجـاه سال غـم دیـدیم فرقِ بشکـسته از سـتم دیدیم کوچه و میخ و قـدِّ خم دیدیم جـگـر پـارهپـاره هـم دیـدیـم ای که هستی تو باطن قرآن سهم من را بده در این میدان پـارههـای تـنـم فــدای تـنـت به فـدای نـخی ز پـیـرهـنت هر دو قربانِ خشکیِ دهـنت جانشان نـذرِ جسمِ بیکـفنت پیـشِ تو بلکه روسفـید شوم بــایـدم مــادرِ شـهـیـد شــوم من بهجان میخرم اسارت را میروم مجـلس جـسارت را شاکرم لحظههای غارت را بر لـبم دارم این عـبارت را دَخَـلـَتْ زینبُ علی ابن زیاد ای برادر سرت سلامت باد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
با مـاجـرای رنج و غـربت آشـنـا من دیگـر نمیخـواهم شوم از تو جدا من هم تشنهای، هم خستهای، هم داغداری باید که مـرگـم را بخـواهم از خدا من بـا تـوست ای سالار زینب انـتخـابش این دو گـلم قـربـانیات گردند یا من؟ دارم در این صحرا دو دریا خونِ غیرت از خونشان بر دست میگیرم حنا من این دو به جای خود، اگر پایش بیفـتد از جـنگ با لشگـر ندارم هیچ إبا من من خوب میدانم که حساسی به مادر پس خواهشم را رد نکن نگذار تا من در قـتـل این دو گل تـعـلل کرد لشگر بـیـرون بـیـایم تا مگر از خیمهها من «سر» پـای تو دادند و حالا سربلندم قـربـانی دیگـر اگر خواهی بیا... من ایـنجـا عـزیـزم غـیـر زیـبـایی نـدیـدم لب به شکایت وا نکردم که: چرا من؟ از دیـدن شــرمـنـدگـیات شــرم دارم بـیـرون نـمیآیـم اگر از خـیـمهها من وقـتی که میآوردی آنـها را، لـباست خاکی شده، قربان این رخت و عبا من بگذَر از این دو، لحظهای بنشین کنارم به داغ اکـبـر گـریه کن هـمراه با من بـالاسـر اکـبـر کـسی این را نـفـهـمید تو بیشتر میسـوختی آن لحظه یا من
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
يک نظر بر خواهر خود از وفا كن ياحسين الـتـفـاتی بر من غـممـبـتـلا كن ياحـسين دو بلاگـردان حضور حضرتت آوردهام اين دو گـُل را راهی دشت بلاكن يا حسين ديشب از درگاه حق، فيض شهادت خواستند بهر خواهر زادهگان خود دعا كن ياحسين كودك شیرخوارۀ خود را مبـر سوی مـنا اين دو اسماعيل را اوّل فدا كن يا حسين تا كه عطرآگين شود گـلزار سبز زينبت اين دو گل را در منای خود رها كن ياحسين با قـبول هـديـههای بـوسـتان خـواهـرت حـق مـادر بودن من را ادا كـن ياحسين قافـله سالار زينب! اين دو پـرچـمدار را همسفر باخود به روی نيزهها كن ياحسين تا«وفایی» كسب فيض از مكتب ايمان كند با چنين مكتب تو او را آشنا كن يا حسين
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
چه جوری آروم بشـینم تو حرم! ببـیـنم غـصه مکـرر میخـوری بچـههـام اگـر بـرن فـدات بـشـن جاش دو تا نیزه تو کمتر میخوری کـافـیـه رخـصـت مـیـدونـم بـدی میـرم از خـیمه با ذوالفـقـار میام نــمـیخـواد فـکـر دل مـنُ کـنـی به خـدا بـا داغشـون کـنـار مـیام صـبـر زینبُ تو دسـتِکـم نگـیر قبل از این سه داغ دیگه هم دیدم داغ زهـرا و عـلـی، داغ حـسـن یـه تـنـه قـدر یـه دنـیـا غـم دیـدم قول میدم اگر برن، پیشت دیگه با چـشـای غـرق بـارون نـمـیـام شهـیـدامـو وقـتی بر میگردونی از تـوی خـیـمـهها بـیرون نـمیام نمیخـوام منو دم غـروب که شد زار و حیرون توی مـقـتل ببـینن نمیخوام با دستای بسته سه روز پـشـت دروازه مـعـطــل بـبـیـنـن نمیخـوام باشن بـفـهـمـن تو دلـم غـم تـنهـایی چه گـسـترده میشه نمیخـوام که بـبـیـنـن مـادرشون سـوار مـحـمـل بـی پـرده مـیـشه نمیخـوام باشن تو کـوفه بـبیـنن که به جـون من چه دردی افتاده توی شـهـر پـدری، ناموسـشـون چه جوری به کوچهگردی افتاده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها در شهادت عون و محمد
صبـر کن تا نقـل این مطلب کـنم من که باشم صحبت از زینب کنم؟! عـقـل آدم مات این نـور جلیست گـفتن از زینب فقط کار علیست یک علی در قامت زهراست این شـاهبیت شـعـر عـاشـوراست این فــاتــح اعـجـوبـۀ بـی ذوالـفــقـار جوشنش صبر است و شمشیرش وقار عـالـم هـر عــلـم، بـی آمــوزگـار مـثـل او هـرگـز نـبـیـند روزگـار سرنـوشت جـنگ را تـغـیـیـر داد مشت محکم خورد از او ابنزیاد جوهر مردانگی از این زن است نور هفتاد و دو تن از این تن است چند روزی هست حالش درهم است باز هم زینب گـرفـتـار غـم است پیـش نـجـمـه پـیـش لـیلا و رباب از خودش دارد گـلایه بیحـساب نیست از پـیـکـار او را تـوشهای با پـسـرهـایش نـشـسـته گـوشهای گفت شاها راهـشان را سد نکـن! جـان زینب این دو تا را رد نکـن گرچه نـاقـابـل، بـرای زیـنـبانـد این دو تا سـرمـایـههـای زینباند هر دو را بفـرست سوی کارزار تو نـباشی بچه میخـواهم چکار؟ جـانبـهکـف دنبال جانان میروم بعد از اینها خود به میدان میروم! کاش میشد شمر خنجر میکشید حـنـجـر این دو پـسر را میبـرید تـا بــمـانـی تـو کـنـار خـواهـرت ای همه سـرهـا به قـربـان سرت این دوتـا بـاشـنـد اذیت میشـونـد بعد ازین اسباب زحمت میشوند وقت غارت هر دو هقهق میکنند با اسـیـری رفـتـنـم دق مـیکـنـنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت فرزندان عبدالله بن جعفر و حضرت زینب سلام الله علیها
در سایـهسـار رحـمت عون و محمد هستـیم امشب دعـوت عون و محمد در روضههای هفتگی یادی نکردیم شرمـنـدهایم از غربت عون و محمد از وارثــان آیـۀ تـطـهـیــر هـسـتـنـد نور است جنس طینت عون و محمد مانند داییهای خود خـیلی غـیـورند جـانم به اوج غـیـرت عـون و محمد هر جا که حرفی از فداکاری میآید باشد همیـشه صحـبت عون و محمد زینب به سینه میزند با اشک و ناله در روضههای هـیئت عون و محمد هم رونوشت جعـفـرند این دو برادر هم پیشمرگ اصغرند این دو برادر بـاشـد تـولا در ضـمـیر جان هر دو بـاشـد تـبـری بـر لـب بـران هـر دو تـیـغ دو دم بـودنـد در دست عـقـیـله محـشر به پا شد از دم غرّان هر دو هر دو ولیّ امر خود را میشـناسند بوی بصیرت میدهد عرفان هر دو در پـیـش چـشـم مادری مانند زینب فـرقـی ندارد میرود قـربـان هر دو جـان داده اما مـهـر جانان را ندادند در معرکه خورده محک ایمان هر دو سرهایشان گرچه شکست از ضربۀ سنگ نشکـسـت اما عـاقـبـت پیمان هر دو دلشوره گویا در وجود عمه جان بود یکبار دیگر صحبت از داغ جوان بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
عـمـریست که هـستیم مسلمان رقیه شـیـعـه شـدۀ مـوی پـریـشــان رقـیـه وصلیم به توحـید و نبوت، به امامت وصـلـیـم به زهـرا و به ایـمـان رقیه دنـبال مـلاقـات خـدائـیـم و خـرابــیـم در روضه نـشـسـتیم سرِ خـوان رقیه بیماری دلسوختهها صعبالعلاج است بــایـد بـرسـد دارو و درمــان رقــیـه هرچـند نـداریم ز هر کس طلب جان ما را بخـر اربـاب، تو را جـان رقیه بالا بـنـشـانی، نـنـشـانی به ابا لـفضل هـستـیم هـمه بیسـر و سـامـان رقـیه رفـتـم ز نـجـف، کـربـبـلا پـای پـیاده از بـرکـت الـطـاف فــراوان رقــیــه هرکس بشود واله و دیوانهاش امروز فـردای قـیـامـت شـده حـیـران رقـیـه زهراست سراپای وجودی که کبود است زهـراست فـقـط روضۀ پـایـان رقـیه تعمیر نشد زیور آن گوش که پارهست تـرمـیم نـشد صورت و دنـدان رقـیه بد زخمِ زبان خورد، زمین خورد، لگد خورد چه سخـت شده صحـبتِ آسـان رقـیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
آتـش زده غـم تو، بر خـرمـن رقـیه خوش آمدی پدرجان، بر دیدن رقیه دیروز من نشستم، بر روی دامن تو امروز تو نـشـسـتـی، بر دامـن رقیه از کربلا به شوق، وصل تو زنده ماندم دشمن تـلاش کـرده، بر کـشتن رقیه تو را به خون کشیدند، مرا اسیر کردند رد طـنـاب مـانـده، به گـردن رقـیـه از نـالهام فـتـاده، لـرزه به کاخ ظالم دشمن هراس دارد، از شـیـون رقیه رخسارهام ز سیلی، گشته کبود و مانده آثــار تــازیــانــه، روی تـن رقــیــه ذکر تمام گلها، گلبوسه بر لب توست از بس شـنیدنی شد گل چـیـدن رقیه مرا ببر که دیگر، طاقت ماندم نیست مگـر نـیـامـدی تو، بر بـردن رقیه؟ پروانۀ بهشتی، دارد به کف «وفایی» شمعی اگر بـسوزد، بر مـدفـن رقیه
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بخواب بر سر زانوی خستهام، سر بابا منم همان که صدا میزدیش: دختر بابا دلم گرفت از این کوچههای سرد غریبه چه دیر آمدی ای سر! کجاست پیکر بابا؟ مـیان شام سـیاهی که یک سـتاره ندارد دلم خوش است به نور حضور پرپر بابا چرا نبود در آن روز، فرصتی که خدایا منِ سه سـالـه شـوم پـاسـدار سنگـر بابا چه خوب میشد اگر میشد این پرندهٔ کوچک میان خـون و پـریـدن، فـدای بـاور بـابا صبـور بـاش! سرت سـربـلند باد! مبادا نـگـاه دشـمـنـی افـتـد بـه دیـدهٔ تـر بـابـا بخوان برای من امشب در این سکوت خرابه که خواب سرخ ببـینم، بریده حنجر بابا مرا ببـر به دیـارم، به کـوچههای مدینه به خـانـهمان، به همان کلبهٔ محـقـّر بابا و چند لحظۀ بعد، آن صدای گریه نیامد رسیـده بود گل کوچکی به محـضر بابا
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم سـراغ ســرت را مـن از آسـمـان و ســراغ تـنـت از بـیــابــان بـگـیــرم تو پـنـهـان شـدی زیـر انـبـوه نـیـزه من از حنجرت بوسه پـنهـان بگـیرم قـرار مـن و تـو شـبـی در خــرابــه پـیِ گـنـج را کـنـج ویـران بـگـیــرم هـلا! میروم تا که مـنـزل به منزل بـرای تو از عـشـق پـیـمـان بگـیـرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
حالا که برگـشتی سـرت پـیکـر ندارد بــابـا رقــیــه طــاقــتـی دیـگـر نـدارد از بس که خورده سنگ و چوب و ضرب خنجر یک جای سالم این سر و حنجر ندارد سرخی چشمم را ببین از ضرب سیلی حـوریـهات سـویی به چـشـم تر ندارد ای گوشوار عرش! بنگـر دخـترت را گـوشـم شـده پـاره، دگـر زیـور نـدارد از تـازیـانـه بـالهـای مـن شـکـسـتــه دیـگـر کــبــوتــربـچـۀ تـو پــر نـدارد زهرا مرا بوسید در صحرا که دشمن هرگـز نـگـویـد دخـتـرت مـادر نـدارد دردانـهات را با شهـیدان هـمسـفـر کن تـاب جـدایـی از عـلـی اصـغـر نـدارد بس کن «وفایی» اضطرابم بیشتر شد تـاب سخـن دیگـر دل مـضـطر نـدارد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرا به جز غـم هجران تو ملالی نیست به غیر عطر تو بویی در این حوالی نیست تو در کـنار مـنی هـیچ کـس نـمیبـیـنـد کنارم از تو لبالب پُر است، خالی نیست اگر چه ســوخـتـم از آتـش خـیـام، مـرا به غیر شـعـلۀ عشق تو اشتعـالی نیست به خویش گفتم اگر او رسد، تو نازش کن ولی چه سود مرا جز شکسته بالی نیست خیال روی تورا با بهـشت عوض نکنم به جز تو در دل این خستهدل خیالی نیست پدر کـنار من و غـم زیاد و فرصت کم ببوس عمه مـرا تا سحـر مجـالی نیست میان عاشق و معشوق در زمان وصال نگاه گرم سخن هست، قیل و قالی نیست خـموشم از سخن و گـرم گریه و به لبم به غیر اینکه "کجایی" دگر سؤالی نیست به شانه بارِ غـمت بردم و شـبـیه به من میان این همه دخـتر قـدی هلالی نیست قـدِ خـمـیـده و مـوی سـفـیـد ثـابت کـرد که پیر عشق تو بودن به خردسالی نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
برای خـشکی لـبهای تو هرچند بارانم ولی از داغ سوزانت ترکخوردم، بیابانم اگر پژمردهام دور از هوای چشمهای تو خزان افتاده بر گـلـبرگهای در بهارانم ادای نام زیبایت برای من کمی سخت است زبان من نمیچرخد، شکسته چند دندانم چنان پيراهن خونى تو از تار و پود افتاد كه دق كردهست پاى مقتلت يعقوب كنعانم زمانی جّد من معـیار ایـمان خـلائق بود ولی یک شهر شک دارد به اینکه من مسلمانم! اگرچه دوری از تو سخت بود امّا خدا را شکر ندیدی تار شد چشمم، ندیدی سوخت مژگانم خداوندا حلالم کن اگر با این لب خـونی زدم بـوسـه بـه روی آیۀ یـاسـیـن قـرآنـم مگر نه اینکه وقتی تو ز مسجد دیر میکردی برای هر دمش صدبار میرفت از بدن جانم؟ چرا وقتی که اسبت بیسوار آمد، نمردم من؟ چه میخواهد ز جانم زندگی بیتو، نمیدانم عجب حُسن ختامی! جنتم این کنج ویرانهست که آخر سر در آغوشت رقم خوردهست پایانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها قبل از شهادت
من آن مجـاهـد نـسـتوه خـردسال اسیرم که شمع محفل آزادگیست روی منـیرم پیـام خـون خـدا خیزد از زبان خـموشم که سیّدالـشهـدا را به شهـر شـام سفـیرم رخم کبود زسیلی به چشم دوست چراغم قدم کمان ز فراق و به قلب خصم چو تیرم پناه هفت سپهـرم، که گـفـته دخت یتیمم؟ شفیعۀ دو سرایم، که خوانده طفل صغیرم؟ عزیز فـاطـمـه هـسـتم ز عزّتم نشود کم اگر چه در دل شب گوشۀ خرابه بمیرم چه باک اگر که به سنگم زنند، نخل کمالم چه غم ز سلسلۀ روبهان، که دختر شیرم مـرا به شـام نـبـیـنـیـد در لـباس اسارت که تا خداست خـدا، بر تمام خـلق امیرم پـیـامآور خـون شـهـیـد تا صف حـشـرم ز سیـّدالـشـهـدا باشد این مـقـام خـطـیرم عدو به چشم حقارت نظاره کرد به حالم خبر نداشت که حتی فرشته نیست نظیرم یـزید داد مـرا جا به روی خـاک خرابه به زعم آن که شمارد میان خلق، حقیرم کجاست تا نگرد در همین خرابه ز عزّت پناه طفل صغـیر و مطاف شیخ کـبیرم؟ به سنّ کوچک من منگرید کامدم اینـجا نه دست زائر خود، بلکه دست خلق بگیرم اگر چه آمـده مـشهـور نـام من به رقـیّه بهسان فاطمه در عزّت و جلال، شهیرم قـسم به دامـن پـاک حـسینپـرور زهـرا که من عزیزم و ذلّت ز هیچ کس نپذیرم خدا گواست کتک خوردم التماس نکردم مگر نه دخـتر نـامـوس کـردگار قـدیرم ز سوز سیـنۀ من گُل کند کلام تو(میثم) سـرودههای تو باشد تـرانههای ضمیرم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
لـیـلـهٔ قـدرم و تـنهـا سـحـرش را دارم پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم دخـتـر شـاهـم و اما فـقـط از این دنـیـا پـای زخـمیشده و چشم ترش را دارم خـواسـتـم پـر بـزنـم زود بـه یـادم آمـد من از آن بال فـقـط چند پرش را دارم بــزنـد یـا نــزنـد فــرق نــدارد شــلاق طاقـت سخـتی هر درد سـرش را دارم شهر را یکتنه با گریه به هم میریزم نـوهٔ فـاطـمـه هـسـتم جـگـرش را دارم سرزده آمده مهمان و در این استـقـبال گیسویی تا که شود فرشِ سرش را دارم من نگویم چه شده چون خبرش را داری تو نگو از لب خـونین خبرش را دارم عمه! باید بروم وقت خـداحافظی است نگـرانـم نـشوی! هـمـسـفـرش را دارم
: امتیاز
|
























