کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



اوقات شرعی

زبانحال حضرت رباب در شهادت حضرت علی اصغر

شاعر : سید محسن حسینی     نوع شعر : مرثیه     وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن     قالب شعر : غزل    

اولین روز است بی گهواره می گردی علی           یک شبه مادر برای خود شدی مردی علی

آخرین باری که بستم بند این قـنداق را           بر دلـم افـتاده دیگر بر نمی گردی علی


بیشتر شرمنده می سازی پدر را گریه کن           بس کن این ناله که، اشکم را در آوردی علی

باز کن از ساقۀ این تـیر انگـشتان خود           نیست آبی در حرم، غوغا به پا کردی علی

بی تعادل هستی و ماندم چگونه با سرت           حـجــم تیـر حـرمـلـه را تـاب آوردی عـلی

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن خندیدن علی اصغر در آخرین لحظه حذف شد. موضوع خنده حضرت علی اصغر عليه‌السلام در لحظۀ شهادت در هیچ کتاب معتبری نیامده است و این موضوع برای اولین بار در قرن سیزدهم و بدون هیچ استنادی در کتاب مُحْرِقُ القُلوب تحریف شده است ( علما و محققیق کتاب مُحْرِقُ القُلوب را جزء کتب معرفی تعریف و تعیین کرده اند) جهت کسب آگاهی بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه فرمائید و یا در همین جا کلیک کنید

می زنی لبخند پیدا می شود سرهای تـیر           عاقـبت دندان شیری هم درآوردی علی

مدح و مصیبت حضرت زینب سلام الله علیها

شاعر : مرتضی امیری اسفندقه نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن قالب شعر : غزل

حسین بود و تو بودی، تو خواهری كردی          حسینِ فـاطمــه را گرم، یـاوری كـــردی

گذشتی از همه چیزت به پای عشق حسین          چه خواهری تو برادر؟ كه مادری كردی


تو خواهـــری و برادر، تو مـادری و پدر           تو راه بودی و رهـرو، تو رهبری كردی

پس ازحسین چه برتو گذشته، وارث درد!          به خون نشستی و در خون شناوری كردی

به روی نــیــــزه سـر آفـــتـاب را دیـــدی          ولی شكست نخـوردی و ســـروری كردی

چه زخـــم‌ها كه نزد خطـبه‌ات به خفاشان           زبـان گشودی و روشن سخنـوری كـردی

زبان نبـود، خــود ذوالــفـقـــار مـولا بـود           سخـن درست بگویم تو حیـــــدری كـردی

من از كجا و غــزل گفتن از غم تو كجا؟           تو ای بزرگ! خودت ذره‌ پروری كـردی

: امتیاز

ذکر مصائب عصر عاشورا حسینی

شاعر : رضا جعفری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن قالب شعر : غزل

بر نـیـزه تکیه داده تـنـها تر از هـمیـشه            با چـهـرۀ خـمـاری زیـبـا تر از همیشه

بـذر تـرانه بـارید از ابر خـطـبه هایش            امـا زمـین دل هـا صحـرا تر از همیشه


سرنـیـزه ها شـنـیـدند لحـن تـلاوتش را            اما مــحـل نـدادنـد، امـا تـر از هـمیـشه

سنگی ز جاهـلیت پرتاب شد به سویت            این بـار پَـر گـرفـتی بالاتـر از همیـشه

پیشانی ات ترک خورد، آئینه موج برداشت            تو قطره قطره گشتی دریا تراز همیشه

انگار حـیدری تو مظلـوم تر ز دیـروز            انگار زینب است او زهرا تر از همیشه

معراج جمع اضداد این جاست اینکه افتاد            مجنون تر از همه وقت، لیلاتر ازهمیشه

: امتیاز

برگشت اسب سیدالشهدا علیه السلام

شاعر : محمد رضا تقی دخت نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

چه تنها میروی غمگین،به سوی خیمه ها، برگرد        پریشان بال، زخمی، قاصد خون خدا، برگرد

نمی دانم چه در سر داری، امّا خوب می دانم        که در می مانی آنجا از جواب بچه ها، برگرد


تو با این چشمها،این چشمهای خیس وخون آلود        به آتش می کشی چشمان اهل خیمه را، برگرد

چه خواهی داد پاسخ؟ پرسش اهل حرم این است        «چرا برگشتی ازهنگامه، کو بابای ما؟» برگرد

گـلویی تـشنه بر بالای نی شوق اذان دارد        معـطّر گشته دشت از این اذان آشنا، برگرد

وآن سوتر صدایی مبهم، امّا آشنا جاری است        گلی گم کـرده زینب در میـان نیـزه ها، برگرد

تو را تن پوشی از زخم است و درمیدان تنی صد چاک        که مرهم می نهد این زخم های کهنه را؟ برگرد

: امتیاز

مصائب شام غریبان سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : علی انسانی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

بیش ازستاره زخم و، فلک در نظاره بود           دامان آسـمـان ز غـمش پر ستـاره بود

لازم نبــود آتـش سـوزان به خـیــمــه ها           دشتی ز سـوز سیـنه زینب شـراره بود


میخواست تا ببوسد و برگیردش ز خاک            قـرآن او، ورق ورق و پـاره پـاره بود

یک خیمه نیم سوخته، شد جای صد اسیر           چیزی که ره نداشت درآن خیمه،چاره بود

آزاد گـشـت آب، ولیـکـن هـزار حـیـف            شد شیردار مادر و، بی شیرخواره بود

چشمی، برآنچه رفت به غارت، نداشت کس           امــا دل ربـاب، پــی گـــاهـــواره بـود

یک طفل با فرات، کمی حرف زد ولی           نشنید کس، که حرف زدن با اشاره بود

یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود           در پشت ابـر، چهـرۀ هر ماهـپـاره بود

از دستها مپرس که با گـوش ها چه کرد           از مشت ها بپرس که با گـوشواره بود

: امتیاز

ذکر مصائب شام غریبان سیدالشهدا علیه السلام

شاعر : سعید بیابانکی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

پرده بر می‌دارد امشب، آفتاب از نیزه ها           می‌دمد یک آسمانْ خورشیدِ ناب از نیزه ها

می‌شناسی این همه خورشید خون‌آلود را           آه! ‌ای خورشید زخمی! رُخ متاب از نیزه ها


کهکشان است این بیابان، چون که امشب می‌دمد           ماهـتـابْ از نیـزه هـا و آفـتابْ از نیـزه ها

ریگ‌ ریگش هم گواهی می‌دهد روز حساب           کاین بیابان، خورده زخمِ بی‌حساب از نیزه ها

یال‌هایی سرخ و تن‌هایی به خونْ غلتیده است           یـادگـار اسب‌هایی بی‌رکاب از نیـزه ها

آرزوی آب هم اینجا عطش نوشیدن است           خواهد آمد العطش ها را جواب از نیزه ها

: امتیاز

ترکیب بند عاشورایی

شاعر : علیرضا قزوه نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

می‌آیم از رهی كه خطرها در او گم است           از هفت منزلی كه سفرها در او گم است

از لا به لای آتش و خـون جمع كـرده‌ام           اوراق مقتـلی كه خـبرها در او گم است


دردی كـشـیـده‌ام كه دلـم داغـدار اوسـت           داغی چشیده‌ام كه جگرها دراو گم است

با تـشـنـگـان چـشـمـۀ احـلـی من العـسل           نوشم ز شربتی كه شكرها در او گم است

این سرخی غروب كه همرنگ آتش است           توفان كربلاست كه سرها در او گم است

یـاقـوت و دُر صیـرفـیان را رهـا كـنـیـد           اشك است جوهری كه گهرها در او گم است

هـفـتاد و دو ستـاره غـریبـانـه سوخـتـنـد           این است آن شبی كه سحرها در او گم است

بـاران نــیــزه بـود و سـر شـهـسـوارهـا

جـز تـشـنـگـی نـکـرد عــلاج خـمـارهـا

جوشـید خـونم از دل و شد دیده باز، تر           نشـنید كس مصیبت از این جانـگـدازتـر
صبـحی دمـیـد از شب عـاصی سیـاه تر           وز پـی شـبـی ز روز قـیـامـت درازتـر
بر نیزه‌ها تـلاوت خـورشید، دیـدنی ست           قـرآن كـسی شـنـیـده از این دلـنـوازتـر؟
قرآن منم چه غم كه شود نیزه، رحل من           امشب مـرا در اوج بـبـیـن سـرفـرازتـر
عشق تـوأم كـشاند بدین جـا، نه كـوفـیان           من بی نـیـازم از هـمـه، تو بـی نـیازتـر
قـنـداق اصـغـر است مــرا تـیـر آخـرین           در عـاشـقـی نـبــوده ز مـن پـاكــبـازتـر

بـا كـاروان نـیـزه شـبی را سـحـر كـنـید

باران شوید و با همه تن گـریه سر كنید
فرصت دهید گریه كند بی صدا، فـرات           با تشنگان بـگـوید از آن ماجـرا، فـرات
گـیـرم فــرات بـگـذرد از خــاك كـربـلا           باور مكـن كه بگـذرد از كـربـلا، فرات
بـا چـشـم اهـل راز نگـاهـی اگـر كـنـیـد           در بر گرفته مـویه كنان مشك را فـرات
چـشـم فـرات در ره او اشك بود و اشك           زان گونه اشك ها كه مرا هست با فرات
حـالی به داغ تـازۀ خـود گـریـه می‌کـنی           تا مـی‌رسـی به مرقـد عتبـاس، یا فـرات
از بس كه تیر بود و سنان بود و نیزه بود          
هفـتـاد حجله بسته شد از خیمه تا فـرات

از طـفـل آب، خـجـلت بـسـیـار می‌کـشم
آن یـوسـفـم كـه نــاز خـریـدار می‌کـشـم
بـعـد از شـمـا به سـایۀ ما تـیـر می‌زدنـد           زخم زبان به بـغـض گـلوگـیـر می‌زدنـد
پـیـشـانی تمـامی‌شـان داغ سـجـده داشت           آنان كـه خـیـمـه گـاه مـرا تـیـر می‌زدنـد
این مـردمـان غـریبـه نـبـودنـد، ای پـدر           دیروز در ركـاب تو شـمـشـیـر می‌زدند
غـوغـای فـتـنـه بــود كـه بـا تـیـغ آبـدار           آتـش به جـان كـودك بی شیـر مـی‌زدنـد
مـانـدنـد در بـطـالـت اعـمـال حـج شـان           محـرم نگـشـته تیغ به تـقـصـیر می‌زدند
در پـنـج نـوبـتـی كه هـوا شد نمـازشـان           بر عـشـق، چـارمرتبه تـكـبـیـر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن          
هم مـاه و سال، بعد تو زنجـیـر می‌زدند

از حلـق های تـشـنه، صدای اذان رسـید
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسید

كو خیزران كه قـافـیـه‌اش با دهـان كنند           آن شاعران كه وصف گل ارغوان كنند

از مـن بـه كـاتــبــان كـتـاب خــدا بـگـو           تا مشق گـریه را به نی خـیـزران كـنـند
بـگـذار بی شـمـار بـمـیـرم بـه پـای یـار           در هر قدم دوباره مرا نیـمه جـان كـنـند
پیداست منظـری كه در آن روز انـتـقـام           سرهای شمر و حرمله را بر سـنان كنند
یارب، سپاه نیزه، همه دست شان تهی ست           بی تـوشـه‌انـد و هـمرهـی كـاروان كنـند
با مـهـر من، غریب نمانـند روز مـرگ          
آنان كه خاك مهر مرا حرز جـان كـننـد

با پـای ســر، تــمـامــی شـب، راه آمـدم
تــنــهــایـی ام نــبــود، كـه بـا مــاه آمــدم
ای زلف خون فشان توأم لـیـلـة الـبـرات          
وقت نـماز شب شـده، حیَّ عـلی الصلاة

از منـظـر بلنـد، ببین صف  کـشـیـده‌انـد           پـشـت ســـرت تـمـامـی ذرّات کـائـنـات

خود جاری وضوست، ولی در نماز عشق           از مشک های تشنه وضو می‌کند فرات

توفان خون وزیده، سرِ کیست زیر تشت           خـاک تو نـوح حـادثه را می‌دهـد نجـات

بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست           تا آب نـوشـد از لبت، ای چـشـمۀ حیات

ما را حیات لم یزلی، جُز رخ تـو نیست           ما بی تو چـشم بسته و ماتیم و در مَمات

عشقت نشاند، باز به دریـای خـون، مرا
وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا
از دست رفـته دین شـمـا، دین بـیاورید!           خـیزید، مرهم از پی تـسـكـین بـیـاورید!
دست خداست، این كه شكسـتـید بیـعـتش           دستی خـدای گـونـه تر از این بیاوریـد!
وقـت غـروب آمده، سـرهـای تـشـنـه را           از نـیـزه‌هـای بر شده، پـائـیـن بیاوریـد!
امـشـب برای خـاطـر طـفـل سه سـالـه‌ام           یك سیـنـه ریـز، خـوشۀ پـروین بیاورید!
گودال، تـیـغ كند، سـنـان های بی شـمـار           یك ریـگـزار، سـفـرۀ چـرمـین بیـاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی ست!          
فـالـی زنـیـد و سـورۀ یـاسـیـن بیاوریـد!

خـاتـم سوی مدینه بگو بی نـگـین بـرند!
دست بـریـده، جـانب ام الـبـنـیـن بـرنـد!
خـون می‌رود هـنـوز ز چـشـم تـر شـما           خـرمن زده ست مـاه، به گـرد سـر شما
آن زخم های شعله فشان، هفـت اخـترند           یا زخـم هـای نـعـش علـی اكـبـر شـمـا؟
آن كـهـكـشـان شعله ور راه شیـری است           یـا روشـنــانِ خـون علی اصـغـر شـمـا؟
دیـــوان كـوفـــه از پـی تــاراج  آمــدنـد           گـم شـد نــگــیـن آبـی انـگـشــتـر شــمـا
از مـكـه و مـدیـنـه، نـشان داشت كـربلا           گل داد (نور) و (واقعه ) در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید          
زان پـیـشـتر كه نـیـزه شود مـنـبر شـمـا

گاهی به غـمزه، یاد ز اصحـاب می‌کنی
بر نـیـزه، شرح سـورۀ احـزاب می‌کـنی
در مشك تشـنه، جرعۀ آبی هـنوز هست           اما به خـیـمـه‌هـا بـرسـد با كـدام دسـت؟
برخـاست با تـلاوت خـون، بانگ یا اخا           وقتی «كنار درك تو، كوه از كمر شكست«
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت           سنگی زدند و كوزۀ لب تشنگان شكست!
شد شـعـله‌های الـعـطـش تـشـنگـان، بلند           باران تـیـر آمـد و بر چـشـم ها نـشـست
تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست           سـر شد (بـلـی)ی تـشنه لـبانِ می الـست
نـاگــاه بـانـگ ســـاقـی اول بــلــنـد شــد          
پیـمـانـه پر كـنـیـد، هلا عـاشـقـان مست

باران می گـرفت و سبـوها كه پر شـدند
در موج تشنگی، چه صدف ها كه دُر شدند
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟           دیگر به آب زمزم و كوثر چه حاجت است؟
آوازۀ شـفــاعــت مـا، رســتـخــیــز شـد           درما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟
كی اعتنا به نـیـزه و شـمـشـیـر می‌کنیم؟           ما كشتۀ توأیم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوبـاره می‌گـذریم از پل صراط           تا ما بر آن سریم، به این سرچه حاجت است؟
بــسـیـار آمــدنــد و فـــراوان، نـیـامـدنـد           من لشكرم خداست، به لشكر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!          
تا نیزه‌ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟

در خـلـوت نـمـاز، چو تحت الحَـنَك كنم
راز غــدیــر گـویـم و شــرح فـدك كـنـم
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده ست           وز حلق تشنه، سورۀ قرآن بر آمده ست
موج تـنـور پیر زنی نیست این خـروش           طوفانی از سـمـاع شهـیدان بر آمده ست
این كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است           صد جویبار، چشمۀ حـیوان بر آمده ست
باور نمی‌کنی اگر، از خـیـزران بـپـرس           كآیات نـور، از لب و دندان بر آمده ست
انگشت ما گـواه شهادت كـه روز مرگ           انگشـتری ز دست شهـیدان در آمده ست
راه حـــجــاز مــی‌گـذرد از دل عـــراق          
از دشت نیـزه، خار مغیلان بر آمده ست

چون شب رسید، سـر به بـیابان گذاشتیم
جان را كـنـار شـام غـریـبـان گـذاشـتـیم
گـودال قـتـلگـاه، پـر از بـوی سـیب بود           تنها تر از مـسـیـح، كسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سـرخ           اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!
مـكـتـوب می‌رسید فـراوان، ولـی دریـغ           خطش تمام، كوفی و مهرش فـریب بود
اما حـبـیـب، رنگ خـدا داشـت نامـه‌اش          
اما حبیب، جوهرش « امن یجـیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شـهـادتش، به رسـیـدن رسـیـده بـود
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه           آن یـوسفی كه تـشنه بـرون آمدی ز چـاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام           برگـشـتـه‌ای و می‌نگـری سـوی قـتـلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سـیاه تر           تـنـها تـر از همیـشـه‌ام ای شـاه بی سپـاه
با طـعـن نـیـزه‌ها به اسـیـری نـمی‌رویم           تـنهـا اسـیـر چـشـم شـمـائـیـم، یك نگـاه!
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته‌ام           از تــــار وای وایــــم و از پـــــود آه آه
بگـذار شـام، جـامـۀ شـادی بـه تـن كـنـد          
شب با غـم تو كرده به تن، جـامۀ سـیاه!

بـگـذار آبـی از عـطـشت نـوشـد آفـتـاب
پـیــراهـن غـریب تـو را پـوشـد آفــتـاب
قربان آن نی یی كه دمندش سحر، مـدام           قربان آن می یی كه دهندش علی الـدوام
قربان آن پری كه رساند تو را به عرش           قـربان آن سری كه سجـودش شود قـیـام
هنگامۀ برون شدن از خویش، چون حسین           راهی بـرو كه بگـذرد از مسجـدالحـرام
این خطی از حكایت مستان كـربلاست:           ساقی فتاد، باده نگون شد، شكـست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چـشم ما           یك الامان ز كـوفه و صد الامـان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گـریه‌ام خـمـوش          
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

با كـاروان نـیــزه به دنــبـال، مـی‌رویـم
در مـنـزل نـخـست تو از حـال می‌رویم

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما به دلیل مستند نبودن داستان تنور خولی و مغایرت با روایات معتبر؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور اجتناب از گناه تحریف وقایع عاشورا؛ بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید؛ زیرا در روایات معتبر کتب تاریخ الامم والملوک ج ۵ ص ۴۵۵؛ الکامل فی‌التّاریخ ج ۱۱ ص ۱۹۲؛ مَقْتَل خوارزمی ج ۲ ص ۱۰۱؛ مُثیرُالأحْزان ص ۲۸۸؛ مَناقِبِ آلِ ابیطالب ج ۴ ص ۶۰؛ بحارالأنوار ج ۴۵ ص ۱۲۵؛  جلاءالعیون ص ۵۹۸؛ منتهی الآمال ۴۷۴؛ نفس المهموم ص ۵۱۷؛ مقتل جامع ج۲ ص ۳۴؛ مقتل امام حسین ۲۰۹؛ تصریح شده است که خولی سر را در کنج حیاط و در زیر تشتی قرار دادند، موضوع تنور خولی برای اولین بار در قرن دهم در کتاب روضة الشهدا تحریف شده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید

توفان خون وزیده ، سرِ کیست در تنور         خاک تو نوح حادثه را می دهد نجات

ابیات زیر هم به دلیل مستند نبودن حذف شد

مـولا نـوشتــه بود : بيا اي حبيب ما           تنها همين، چقدر پيامش غريب بود
مولا نـوشـته بود: بيا، دير مي شود          آخر حبيب را ز شهادت نصيب بود

شهادت حضرت عباس علیه السلام

شاعر : محمود تاری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات قالب شعر : غزل

از تن بی تاب من جز تیغ غمخواری نکرد           زخم روی زخم می آمد دلم زاری نکرد

تـا رسـانم آب را بـر تـشـنگـان کـربـلا           دست حتی تا کنار خیمه ام یاری نکرد


آبرویم مشک بود و ریخت آب و هیچ کس           غیر خون دیده از من آبروداری نکرد

گرچه یک جرعه نمی نوشیدمش اما فرات           دید می سوزد لبان تشنه ام کاری نکرد

در غریب آبـاد دشت کربلا جز فاطمه           هیچ کس از این دل تنها پرستاری نکرد

بودم ای یاسر اسیر رشتۀ عـشق حسین           کس به غیر او زمن رفع گرفتاری نکرد

: امتیاز

شهادت حضرت علی اصغر علیه‌السلام

شاعر : عباس عنقا نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن قالب شعر : غزل

هــنـوز دیـده مـادر به گاهـوارۀ توست           به خیـمه منـتـظـر دیدن دوبـارۀ توست

به خـنده دل بربودی ز مادر ای اصغر           بیا که شادی مادر به یک اشارۀ توست


نـهـاده سـر به سـر زانـوان غـم، مـادر           که پاره پاره دلش چون گلوی پارۀ توست

چه پاسخ اهل حرم را دهم؟ چو می پرسند           که این قتیل به خون خفته،شیرخوارۀ توست؟

غـروب عـمـر تو را من نمی کنم بـاور           که آسمان وجـودم پر از ستارۀ تـوست

به خنده بر تن بی جان، دوباره جان بخشا           که جان به پیکر بی جان من، نظارۀ توست

اگر که سینـۀ مادر ز غـم گدازان است           ز سـوزِ تشنگیِ لعلِ پُـر شـرارۀ توست

به روز حشر که «عنقا» بسی بود ناچار           تمام چشم وجودش به دست چارۀ توست

: امتیاز

شهادت حضرت علی اصغر علیه‌السلام

شاعر : غلامرضا سازگار نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن قالب شعر : غزل

ای اهل کوفه رحمی، این طفل جان ندارد           خـواهـد که آب گـویـد، امّـا زبـان ندارد

دیشب به گاهــواره، تا صبح ناله می زد           امـروز روی دسـتـم، دیگر تـوان ندارد


هنـگام گریه کوشد، تا اشکِ خود بنوشد           اشکی که تر کند لب، دورِ دهـان ندارد

رخ مثل برگ پائیز، لب چون دو چوبۀ خشک           این غـنچۀ بهـاری، غیر از خزان ندارد

ای حرمله! مکش تیر، یک سو فکن کمان را           یک برگ گل که تابِ، تیر و کمان ندارد

شـمشـیـر اوست آهش، فـریـاد او تلـظّی           جـانش به لـب رسیـده، نـایِ بیـان ندارد

با من اگر بجنگـیـد، تا کـشـتـنم بجنگـیـد           این شیرخواره برکف، تیغ وسنان ندارد

مادر نشـسـته تنها، در خـیـمه بین زن ها           جُز اشک خجـلت خود، آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن،روحش زند پر از تن           جـز شـانـۀ امـامـش، دیگر مکـان ندارد

میثم به حشر نَبوَد، غیر از فغان و آهش           آن کاو از این مصیبت، آه و فغـان ندارد

: امتیاز

مصائب وداع سیدالشهدا

شاعر : سید عباس صدرالدینی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

نام خــدا را بر زبان تـقـریــر می کرد            حــلـقــوم را آمـاده شمـشـیـر می کـرد

اشـک تـمـنـای سکــیــنـه گـاه رفــتـن            بـر قلب او کارِ هزاران تـیـر می کرد


ازفرط غیرت سوخت مغز استخوانش            وقتی که دشمن، خیمه را تسخیر می کرد

زخم فـراوان بر تنش، امّا به حـسرت            بر حــالت اهـل حرم تـدبـیــر می کرد

با خـون خود از حنجـر خشک بـریده            آیات سرخ عشق را تـفـسـیـر می کرد

فـریـاد از قــومی که فـرزنـد نـبـی را            سنگ جفایش میزد و تکـفـیر می کرد

جای تـسلّی، دشمن از فَــرط قـساوت             بر پای فرزندش علی زنجیـر می کرد

شـیـرازۀ قـلـب محـبّان پـاره می گشت            گر «صدر»،کلکش بیش از این تحریر می کرد

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا در شهادت حضرت علی اکبر علیه‌السلام

شاعر : عطیه سادات حجتی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن قالب شعر : غزل

بخوان به گوش سحـرها اذان علی اکبر            بخوان دوباره برایم، بخوان علی اکبر

لـب تـرک تــرکـت را به هـم بـزن امـا            تکان نخور که نپاشد جهان علی اکبـر


دوباره داغ پیـمبر تحـملش سخت است            نــرو جـــوانی حـیـدر بمان علی اکبـر

به دست غـصه نـده چـشم دخـتـرانم را            تـمــام دلــخـوشی کــاروان عـلی اکـبر

ببـین که تیر فراقت نشـسـته بر جگـرم            ببین قـدم ز غمت شد کـمـان علی اکبر

عـصای پـیـــری بـابـا مقــابـلـم نـشکـن            تــوان بـده بـه من نـاتـوان عـلـی اکـبر

کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است            نشـسـته پــیـر کـنار جـوان عـلی اکـبر

مسـیح زندگی ام روی خاک افتاده است            عجیب نیست شدم نیمه جان عـلی اکبر

بُـریــده گـریـه امـان مــرا کـنـار تـنـت            مـیـان هــلهـلـه هـا الأمـان عـلـی اکـبـر

اگر چه پـهـلـوی تو یاد مـادرم انداخت            شکسته کوفه سرت را چنان علی، اکبر

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا در شهادت حضرت علی اکبر علیه‌السلام

شاعر : غلامرضا سازگار نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن قالب شعر : غزل

می زند نیش سکـوتت به دل من پـسرم           لب گـشا کُشت مرا خـنـدۀ دشمن پـسرم
چشم خود واکن و یک بار دگرحرف بزن           از لب تـشـنـه و سـنگـیـنی آهـن پسـرم


داغ مرگ پـسرش را به دلش بگذارید           آن که بگـذاشته داغت به دل من پـسرم

پـاره های تنت افـتاده به هـرسو، گوئی           برگ گل ریخـته در دامن گلشن پـسرم
کَس ندیده است که از تیغ هزاران جلاد           این همه زخم رسد بر سر یک تن پسرم
تو ذـبیح منی و من تن صد چاک تو را           هـدیـه دادم به ره خـالـق ذوالـمن پسرم

نتوان گفت که ازداغ تو بر من چه گذشت     
     هیـچ کس را نـبـود تاب شـنـیـدن پسرم
بود حرف دل من بر لب میثم زآن رو           سیل خون ریخته از
دیده به دامن پسرم

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا در شهادت حضرت علی اکبر علیه‌السلام

شاعر : حسین رستمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

جاری عبور کردی و نم نم شدی علی            از خاک می خروشی و زمزم شدی علی

چه مادرانه دور تو می گشت خواهرم            با دست هـای عــمّـه مـعـمــم شدی عـلـی


بعدش دوباره مثل همان روزهای قبل            آئـیـنــه ی رســـول مکــرّم شــدی عـلـی

پـیـغـمـبرانه رفتی و زیـر نـزول تـیـغ            مـثــل شـروع سـوره مـریـم شـدی عـلی

تـا از مـیـان معــرکــه پـیـدا کـنـم تـرا            گـیسو به بـاد دادی و پـرچـم شدی عـلی

معـراج ذوالفـقـاری، پهلـو شکـاف دار            زهرا، نبی، علی، همه با هم شدی علی

زخمی،شکسته،خرد شده، ذرّه ذرّه،ریز            یکجـا تـمـام آنچـه که گـفـتـم شدی عـلـی

من از تنت هرآنچه که شد جمع کرده ام            ای وای بر دلـم، چـقـدر کـم شـدی عـلی

: امتیاز

شهادت حضرت قاسم علیه السلام

شاعر : محمود تاری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات قالب شعر : غزل

سـیـزده آیـیـنـه می رویـیــد از تـابـیـدنش           غنچه می شد آسمان در لحـظۀ خندیدنش

گونه های خشک او وقت وداع با حسین           جرعه جرعه تشنگی نوشیـد ازبوسیدنش


مرگ را می گفت"اَحلی مِن عَسل"آن نازنین           میرسید ای عشق هنگـام عسل نوشیدنش

دیدنی بود اشتیاقش، دیدنی تر گشته بـود           روی مرکب رفتن و جوشن به تن پوشیدنش

شوق در آغوش بگرفتن شهادت را دمی           سخت باشد سخت، حتّی یک نفس فهمیدنش

می رود امّا صدای پای گلچـین می رسد           شد فلک را گوئیا هنگامه ی گل چـیدنش

نوجوان و کارزار و این دلیری در نبرد!           شد تماشـایی در آن دشت بلا جنگـیـدنش

تیغ ها دردست گل چینان و او روی زمین           بــاغبــان آمد در آن لحظه برای دیدنـش

اشک می غلتید بر گلبرگ رخسار حسین           چون نظر میکرد خونین دل بخون غلتیدنش

هرکه در دل ناله دارد ناله "یاسر"میتوان           عـمـق درد و داغ را فهمـید از نـالیدنـش

: امتیاز

ذکر مصائب عصر عاشورا ( لحظات بعد از شهادت حضرت )

شاعر : محمد بابا نیری نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

غــم می دمد در حنجـری آتش گرفته           اینجا صدای خـواهـری آتش گرفتـه

اینجـا کبــوتـر بچه ها را یک کبـوتـر           پیچـیده دربـال و پــری آتش گرفتـه


فریاد عصمت، شعله می گـیرد دمادم           از تار و پـود معجـری آتش گرفـتـه

بـشـتاب زینب، در میان شعله ها بـاز           دامـان طـفـل دیـگـری آتـش گرفـتـه

آنسوی فریاد عطش صد حنجره درد           در لای لای مــادری آتـش گـرفـتـه

از داغ این آلاله های غرقه در خـون           هر گوشه چـشمان تری آتش گـرفته

قـرآن تلاوت می کـنـد فــرزند قـرآن           از روی نـیزه با سری آتش گرفـتـه

پیـش نـگـاه خـستـۀ پـروانـه، شـمعی           افـتاده بر خـاکـسـتری آتـش گرفـتـه

بی شک تـمام این وقـایع ریـشه دارد            در اتـفــاقـات دری آتـش گـــرفـتــه

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا با حضرت قاسم علیه السلام

شاعر : محمد جواد شرافت نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

در ســرخی غــروب نشسته سپیده ات           جان بر لبم ، زعــمــر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پــاره پـاره کرد            آوای نـاله هـــای بــریــــده ؛ بــریــده ات


در بین این غــبــار به سوی تو آمـدم            از رویِ  ردّ خــونِ  به صحرا چکیـده ات

بر بیت بیت پیکر تو خـیـره مانــده ام            آه ای غــزل ، چگــونه  ببینم قصیـده ات؟

احلی من العسل ز لبــان تــو می چکد           ای گــــل زبــانــزد است بیان عـقـیـده ات

باید که می شکـفـت گــل زخم بر تنت           از بس خــدا شــبــیــه حسـَن آفـــریـده ات

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت‌های معتبر حذف شد، زیرا موضوع زیر سم اسب ماندن بدن حضرت قاسم اشتباه برداشت از روایت تاریخی است؛ زیرا همانگونه که آیت الله شعرانی در ترجمه نفس المهموم ص ۲۸۱، آیت الله‌ اشراقی در اربعین الحسینیه ص ۱۶۲ و محققین مقتل جامع ج ۱ ص ۸۲۹ تأکید می‌کنند کسانی همچون علاّمه مجلسی که نوشته‌اند بدن حضرت قاسم پایمال سُم اسب شد، در ترجمه تاریخ الامم والملوک ( تاریخ طبری ) اشتباه کرده‌اند زیرا ضمیر ذکر شده در تاریخ الامم و الملوک به عَمْرُو بْنِ سَعْدِ اَزْدِي برمی‌گردد نه حضرت قاسم؛ زیرا در ادامۀ همین گزارش نوشته شده است اسبها بدن او را پایمال کردند تا مُرد؛ هنگامی که گردوغبار فرو نشست دیدند امام حسین علیه السلام بالای سر قاسم نشسته و قاسم پاهای خود را به زمین می‌کشد. این جمله نشانگر زنده بودن حضرت قاسم است در صورتیکه متن روایت گوید کسی که بدنش پایمال سُم اسبها شد در همان لحظه مُرده است؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

خون گریه میکنند، چرا نعل اسب ها؟          سخت است روضه ی تنِ در خون تپیده ات

ذکر مصائب عصر عاشورا ( لحظات بعد از شهادت حضرت )

شاعر : علی انسانی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل قالب شعر : غزل

خـیـام آشـنـا از آتــش بـیگـــانه می سوزد           کبوترهای بی بال و حرم را لانه می سوزد

چه غوغایی است دراین دشت ماتم زا؟ نمی دانم           که از شرحش دل دیوانه و فرزانه می سوزد


مگر دشمن نمیداند که زد بر خیمه ها آتش؟           که دریک خیمه بیماری است، بی تابانه می سوزد

سری بالای نی بینم، چو ماهی زیرابرخون           که از شوق وصالِ حضرت جانانه می سوزد

روَد برچرخ، دود از خیمه ها یا ازدل زینب؟           که از بـیداد و ظلم زادۀ مرجانه می سوزد

غروبی آتشین می باشد و طفلی دَود هرسو           که خود چون شمع ودامن چون پرِ پروانه می سوزد

یکی کو تا به یاری خیزد و بنشاند آتش را           وگرنه پای تا سر، کودک دُردانه می سوزد

دلِ سوزانِ طفلان را دگر حاجت به آتش نیست           دلِ آتش چرا یارب، بر این دل ها می سوزد

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا با حضرت قاسم علیه السلام

شاعر : مصطفی متولی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن قالب شعر : غزل

لاله ی سرخی و ازخون خودت، ترشده ای           بی سبب نیست که اینگونه معطر شده ای

دشت را  از شــررِ داغِ دلت ســوزانــدی           راستی باغی از آلالـه ی پــرپـر شـده ای


تَنـش تــیــغ و تنت کــربـبـلا را لـرزانــد           زخمیِ صاعقه ی خنجر و حـنجـر شده ای

چه کــنــم بـا غــم این پـیکر پـامــال شده           بی پر و بــال تر از هرچـه کبوتر شده ای

سنگ بر آینه ات خورده و تکــثـیر شـده           مـثـل غــم های دلــم چـند بـرابــر شـده ای

مــاه زیبای کــفــن پـوش! هـلالــم کـردی           شاخ شمشاد عـمــو، مثل صنوبــر شده ای

ای به کــام تو شهادت زعسل شـیـرین تـر          تــو در آیــیــن وفـــا ، آیــنه بـاور شـده ای

این جماعت همه دنبــال سرت می گردند           چشم برهـم  بــزنی ، پیکر بی سر شده ای

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد           خیـلی امروز شبیه عــلـی اکــبـر شــده ای

: امتیاز

شهادت عون و محمد فرزندان عبدالله بن جعفر و حضرت زینب

شاعر : حمید رضا برقعی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

قــامت کمان کند که دو تا تیـر آخـرش            یک دم سپـر شــونــد بـرای بــرادرش

 خون عقاب، درجگر شیرشان پُر است            از نسل جعفرند و علی، این دو لشکرش


این دو ز کودکی ، فقط آیینه دیــده اند            آیــیـنــه ای که آه نــســازد،  مُـکـدرش

«واحیرتا » که این دو،جوانان زینبند؟           یا ایـسـتــاده تیغ دو سر، در بـرابرش ؟

با جان و دل، دو پاره جگر وقف میکند           یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست، گرم اشک گرفتن ز چشم هاش          مشغول عطر و شانه زدن، دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر          چشمش گُدازه ریخت  ولی زیر معجرش

زینب،همان شُکوه که ناموس غیرت است         زینب که در مـدیــنه قُـرق بود معــبــرش

زینب،همان که فاطمه ازهر نظر شده است         ازبس که رفته این همه، این زن به مادرش

زینب،همان که زینت بابای خویش بود         در کــربــلا شـدند، پــسـرهاش، زیورش

: امتیاز

حر بن یزید ریاحی

شاعر : مرتضی امیری اسفندقه نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن قالب شعر : غزل

عـــاقبت جان تو در چشمۀ مهتاب افتاد          پـیـچشت داد خـدا، در نفست تاب افـتـاد
نوردر کـاسۀ ظلمتزدۀ چشمت ریخت           خواب ازچشم تو ای شیفتۀ خواب، افتاد


کارت از پیلۀ  پوسیده به پــرواز کشید           عکس پروانه برون از قفس قـاب افـتاد
چشمه شد، زمزمه شد، نورشد و نیلوفر          آن دل مرده که یک چند به مرداب افتاد
عادتت بود که تکرار کنی «بودن» را           از سرت زشتـی این عادت ناباب  افتاد
مــاه را بی ‌مدد تـشت تـمــاشـا کــردی           چشمت از ابروی پیوسته به محراب افتاد
چه کشش بود در آن جلوۀ مجذوب مگر           که به یک جذبه چنین جان تو جذّاب افتاد؟
چـهره ی  واقعیَت را به تو برگرداندند           از سر نـام تو سنگـیــنی الـــقـاب افتـاد
شهد سرشار شهادت به تو ارزانی بـاد           آه از این مــردن شیرین، دهنم آب افتاد
امشب از هُــــرم نفس‌های اهورایی تو           گرم در دفتـر من، این غــزل ناب افتاد

: امتیاز